نفس

●

 

نفس


نفسی به قدرت باد صبا
گر دهد بر دل من یّکه خدا
طی شود فاصله های منو تو
او رساند بتو پیغام مرا
کی بگوشت برسد آه دلم
آه من گرچه بلند است ورسا
چون صبا گر نفسم قدرت داشت
میدهم از دل خود برتو ندا:
که تو ای یار دلم آگه باش
که فتادم به غمی کنج سرا
غافل از یار مشو حیف خوری
تک نگاهی بدل من بنما
در سراشیبی مرگم مدّدی
تا بگیرم زتو درمان وشفا
"وصل" را گو که شتابد بدلم
تا ببینم رخ زیبای ترا
تا سحر دیده به بیداری واشک
سینه خونین ودودستم بدعا
از خدا حاجت دل را طلبم
روز وشب دم بدم ودر همه جا
چشم من از چه نشد کور ز اشک
اینهمه اشک کجا بوده کجا ؟!
اه این سینه مرا کُشت به هجر
زینهمه درد دلم مُرد .. بیا !



1362/12/3 چهارشنبه اسفندماه
                ف.شیدا

 

تهیه و تنظیم اشعار : شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com

ز حال من چه می پرسی

●

 

زحال من چه می پرسی؟!!

ز حال من چه می پرسی ، توای غافل ز غمگینان
منم تنها ترین تنها ، ‌ز درد سینه ام بی جان
بّود روزم شب و این شب ،  بّود ظلمت گهی تاریک
حصار بی کسی دورم ، ره امید من باریک
سروده خنده ام: هق هق ، و سیل اشک من دریا
مرا آواره گی گردش ، سفر با قلب خوش رویا
سرایم دشت بی پیکر ‌، بخاک تشنه ای مفروش
چراغم در سما  ماهی ،  که با  ابری شده خاموش
نگاهم  انتظاری تلخ ،  پناهم  بی پناهی ها
سکوت دل همه فریاد ، گناهم بی گناهی ها
دلم یک شیشه ی نازک ، طپشهایش بسان سنگ
همه یاران من دشمن ،  به ظاهر با دلم همرنگ
سلام دیگران با من ،‌ بواقع همچو یک نفرین
سخن با قلب من طعنه ،  بظاهر با دلم غمگین
محبت با دلم حیله ،  نوازش چون خراش چنگ
وفا با قلب من تزویر ، صداقت با دلم نیرنگ
مرا نور جهان ظلمت ، درخشش تیغه ی خنجر
به محفل گفتگو ها جنگ ،  مرا تنهائیم سنگر
حراّرت بر دلم آتش ، نسیم صبح من طوفان
مرا همدرد یک انسان ولی در باطنش شیطان
مرا عشق جهان ، هجران سرای آرزو حرمان
مرا پیوند دل زنجیر ، سزای عاشقی زندان!
زحال من چه می پرسی ، ندانستن گهی خوب است
چه سودی پرسش از قلبی ، که در فریاد وآشوب است
بحال خود رهایم کن ، که تا میرم به کنچ غم
چو پاسخ را نمیگیری ، بُکن این پرسش خود کم
جوابی را اگر خواهی ... درون دیده ام بنگر
بخوان دل را، ز چشمانم ، سپس چون دیگران بگذر!


1362/12/3 جمعه

       ف .  شیدا



تهیه و تنظیم اشعار : شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com

 

دارم مزن

 

●

دارم مزن ... (مرا دار نزن)



مرا تا چوبه های دار بردی
گلویم را به سوز غم فشردی
ولی با روح من خواهی چه کردن
توکه رنجی به قلب ما سپردی
نپرسیدی چه وقتی با عمو سام
نشستی شام سیری را تو خوردی
بنام هموطن حتی تو هم نیز
مرا بیگانه ای نادان شمردی
گر این میدیدم از بیگانه ای چند
نمی گفتم چرا قلبم فُسردی
ولی؛ این؛ از تو دیدن؟! بس شگفتاا
ز رو رفتم !!مرا از رو توبردی!!

 

پنجشنبه 5 اردیبهشت ماه سال 1387

ف . شیدا

 

 

تهیه و تنظیم اشعار : شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com

 

بشنو از دل چون حکایت می کند

●

 

بشنو از دل چون حکایت میکند

 

بشنو از دل چون حکایت میکند
قلب ما دارد شکایت میکند
قصه ها گفتی بجای ما ولی
زندگی ؛ جز این روایت میکند
در خلیج فارسی با شرق وغرب
قلب ما ، مارا هدایت میکند
گر غرییقم وگر آنسوی آب
آن خدا بر ما قضاوت میکند
چون بهم افتاده تلخی ها کنیم
اجنبی حس رضایت میکند
چون به جان یکدگر افتاده ایم
اجنبی اینگونه عادت میکند!
دل چه شادان بوده زآنکه هموطن
هرکجا از ما حمایت میکند !
یا در این غربت که تنها مانده ایم
حال چون ما را رعایت میکند
بی خبر زآنکه دراین غربت سرا
هر کسی ما را شماتت میکند
یا اگر دستی بیابد بر چون من
قتل ما با صد شقاوت میکند
جای ما تندی به قربانگه مرو
بّره ای چون من حسادت می کند
بّره ای چون من حسادت می کند.

ف . شیدا

 

تهیه و تنظیم اشعار : شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com

 

دل زیبا

●

 

دل زیبا

 

 

دل زیبای تو

باید باشد باغ سرسبز تو

در سینه ی تو!

تا در این کو چه ی سبز

هر قدم همره دلها باشی

تا توانی باشد

 باز در رفتن ها همچنان همره تو

 رو به سرسبزی عشق

و مرا نیز ببر

که دراین غمزده بیراهه عشق

 دل خود گم کردم

 و توان دگری نیست مرا

که بیابم به ره عشق دل آرامی

تو مرا نیز ببر

که بسی آشفته

 که بسی دل غمگین باز بر جا ماندم

 در همین کوچه ی سبز

 لیک در اشک نگاه !.

 

ف.شیدا

دوشنبه 9 اردیبهشت1387

 

 

 

 

تهیه و تنظیم اشعار : شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com

ای عشق

●

 

ای عشق

 

ای عشق به حال خود مرا مگذارم
در  کوچه    زندگی    رها    مگذارم

این  ره  که  به  نیمه رفته  باز آمده ایم
در  درد   دل   شکسته   جا  مگذارم
 .

 

 

 

 

 

ف.شیدا

 دوشنبه 9 اردیبهشت1387

 

 

تهیه و تنظیم اشعار : شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com

در حریم عشق نهادیم دلی

●

 

 

در حریم نفس عشق نهادیم دلی

و دگر
باره به اندوه دلم باز شکست
آه ای عشق چرا تنهائی؟!
ره ما گرچه زهم گشته جدا
تو چرا ره به خرابات مغان در راهی؟!
من چرا یکّه وتنها در راه
همه کس باز غریبانه براه
همه کس گم شده راه
ما چرا تنهائیم...ما چرا تنهائیم؟!

 

 


۵اردیبهشت ۱۳۸۷
     ف . شــیدا

 

تهیه و تنظیم اشعار : شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com

دلسوخته

●

 

دلسوخته       

 

 

 

دلسوخته از حدیث ویران تـنم
تا کی بدل سوخته فریاد زنـم؟!

هر روز  به  نامًِ نامی عشق خـــدا
افسرده شدم ، بپای دل می شـکنم.

 


شنبه
۷ارديبهشت ۱۳۸۷ ف . شيدا

 

 

 

تهیه و تنظیم اشعار : شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com

به تو نامه می نویسیم از همه حرف نگفته

●

 

بتو نامه مینویسم ‌،‌از همه حرف نگفته

ازتموم لحظه هائی ، که دل از جدائی گفته
بتو نامه مینویسم ، با یه بغض غم نشسته
با حریر آبی اشک ، با دلی که بد شکسته
بتو نامه مینویسم ، که بگم یدنیااشکم
پای عاشقی همیشه دلی گریون سرشکم
بتو نامه مینویسم که دیگه خم شده پشتم
اما اشکامو واسه تو، پای هر شعری نوشتم
بتو نامه مینویسم ؛ که بدونی بیقرارم
توی زندگی وبودن ،چیزی جز تو کم ندارم
بتو نامه مینویسم که منو دوسم نداشتی
رفتی و رو قلب زارم ، داغ عشقتو گذاشتی
بتو نامه مینویسم ، که بیاد من نموندی
توی خاکستر غمها ،هیزم دلو سوزوندی
بتو نامه مینویسم ، که منو تنها گذاشتی
رفتی وُواسه دل من ، حتی فردائی نزاشتی
بتو نامه مینویسم ، که بدونِ تو هلاکم
اگه اینجوری بمونه، ‌بادلم به زیر خاکم
بتو نامه مینویسم که زدل صبوری رفته
منکه صادقانه گفتم واسه من جدائی سخته!
بتو نامه مینویسم ، تا بگم نرفته برگرد!
که دلم نمونه تنها ، غمزده با اینهمه درد
بتو نامه مینویسم که اگه راهت جدا شد
اما بی تو تا همیشه ، روزگار من سیا شد
بتو نامه مینویسم ، که دل از توگرچه دوره
اما از درد جدائی، بی تو پاهام لب گوره
بتو نامه مینویسم : که دوست دارم همیشه
گرچه زندگی واسه من ، بی تو زندگی نمیشه
بتو نامه مینویسم چون میدونم دیگه رفتی!
با نیومدن سراغم ! همه حرفاتو گفتی
گرچه بی توروزگارم مثه شبهام سوت وکوره
اما قلبت اگه شاده ! باشه اینجوری قبوله
بتو نامه مینویسم : پس بگم خدا به همرات
مرگ من شاید بمونه ، توی خاطرات فردات
بتو نامه مینویسم با یه عشقی توُ دعاهام
ای خدا باشی کنارش‌گرچه من همیشه تنهام.

جمعه
۶ اردیبهشت ۱۳۸۷

          ف. شیدا

 

تهیه و تنظیم اشعار : شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com

برایت قصه می گفتم

●

برایت قصه میگفتم



برایم قصه میخواندی
میان ماندن ورفتن
مرا ازخود نمی راندی
ولی در خامش روزم
بیادت روزء شیرینم
بساز همدلی جانا
ترا با خویش می بینم
کنون هر سو نظر دارم
به نجوای تو دل دارد
نگاهم در شب هجران
فقط بهر تو می بارد
فقط بهر تو می بارد!!!


 

 

جمعه۶ اردیبهشت ۱۳۸۷

ف .  شــیدا

 

 

 

تهیه و تنظیم اشعار : شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com

دلم را باز بگذارید ... مصلوب

●

دلم را باز بگدارید! (مصلوب)

دلم را باز بگذارید
که دیگر در توانم نیست
برای هرسرود ونغمه وسازی
دلی ازشعردیروزی و نو باشم
من آخر... خاطرم
مصلوب و ویران شماتت هاست
وحتی خود نمیدانم
چرا اینگونه مصلوبم
دل آخر مهد دنیا را
از آن گهواره ای بیند
که در آن لالای مادرم ،‌اوج محبت بود

 وشاید مهد دنیا نیز
اگر در پیچ وتاب روزگاری
گه تکانم داد
تکانی از سر سوز محبت های او باشد
اگر اینگونه اندیشم سوالی نیست
دلم اما
به ساز سرزنش هائی شود مصلوب
که درآن لحظه حتی خود نمیداند گناهش چیست
مرا حتی دورنگی های انسانی
دمی آلوده ی خود هم نمی سازد
و در خودگم شوم
در تیره گی های زمانی چند
که گویا هرچه باید کرد
همانند همه اعمال
به چشم دیگران هرگز
ره وراه درستی نیست
ولی چون بنگرم بر زندگانی ها
ترازوی همه با دیگری همواره یکسان است
کسی خوشبخت عالم نیست
کسی داناترین دانای عالم نیست
کسی در بی غمی
روز وشبی را سر نمی سازد
کسی در اوج دارائی
مقام "هستی اش " در دیدگاه عالم هستی
جدا از کودکی نوپا بدنیا نیست
کسی در قامت بودن
به چشم دیگری مرد اهورا نیست
کسی جز آن خدا
تک یارب مطلق بدنیا نیست
خدا یکتاست
واین در باور هر آدمی پیداست
ولی هرگز نمیدانم
به چهر هر بشر دراین سرای فانی خاکی
چه باید بعد ازاین بینم
که دیگر بار شگفتی تلخ ودرد آلود
مرا از حال خود بیرون نیاندازد
که من خود هم نمیدانم
کدامین از هزاران چهره ی
این نسل " آدم " را بباید دل کند باور
دلم را باز بگذارید
دلم را باز بگذارید
چودر قلبم تفاوت نیست
میان اینور آب  و
کنار جوی آبی یا که آن سوتر
ویا آنسوی اقیانوس
که فرقی در بشراز نوع انسان نیست
مگر در فطرت وسیر ت
وذاتی زشت وزیبا درحریم ساده بودن
دلم را باز بگذارید
که در هر سو اگر باشم
" شرف " را پاس میدارم بنام پاک انسانی
نه در محدوده های کوچک چشمی
که درآن فرق انسان با دگر انسان
برابر نیست
ودر آنسوی آبی زیستن ها نیز
دلیل آدمیت نیست نه حتی جرم انسانی
دلم را باز بگذارید
که من خلوتگهی دارم
رها از این دورنگی ها
من آخر رنگ آبی جهانم را
بدنیای سیاه
چشم تو هرگز نمی بخشم
دلم را باز بگذارید!



پنجشنبه
۵ اردیبهشت ۱۳۸۷
        ف .  شـــیدا

 

 

تهیه و تنظیم اشعار : شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com

مرز بودن

●

وقتی رسالت انسانی خود را می نگریم به هیچ چیز نمیرسیم
جز قانون انسانیت
جدا از مرزهای اجتماعی /فرهنگی/ دینی
یا رنگ پوست و تفاوت زبانها
ودر اینجاست که یگانگی آغاز میگردد
وتفاوتها کمرنگ گشته وهمبستگی های انسانی راه میگشاید
جدا از تمامی مرزهائی که آدمی برخود خویش نهاده است
و گاه به حکم معنویت خویش دیگری را نیز
بر دار می کشد!
امید روزی رسالت انسانی ما به نحو احسن انجام گیرد
تا تنها بیک نگاه یکدیگر را ببینم:من انسانم تو انسانی
*****
افسوس که از قصه های دیروز
خاطره و حسرتی بیش
برجا نمانده است
کنون اما
" دیروزها " برای امروز قصه میگویند
وامروز فریاد ما
" فردا " را به تکانی سخت
خواهد انداخت
آندم من کجای قصه خواهم بود
تو درکجا؟!
آنروز ایا هستی من
این فانی روزگار بشری را
باز زندگی میکند؟!
یا فرتوتی زمان ودل
باز درکنج متروک قصه های دیروز
آه می کشد در تصویر دوباره ی خاطره ها
اما میدانم
فردا در تکانی سخت
خواهد لرزید
آندم که قلبها
لرزش واقعی خویش آغاز کنند
وزلزله احساسها
جهانی را در آشوب
بودن خویش
لرزان قلبهائی سازد
که ماهیت بودن خویش را
باز پس میخواهند
تا دوباره اصالت خویش باز یابند
در فریادی که به قدرت خواهد گفت:
من اشرف مخلوقاتم
مرزهایم ، مرزانسانیتی ست
که رسالت خویش را
آغاز نموده است
قانون من
مرزی جز انسانیت نمی شناسد
و بیراهه های مصوّبه و تبصره ها
بیک کلام بیشتر ختم نمیگردد
من انسانم .

 



از : فـرزانه شــیدا

 

تهیه و تنظیم اشعار : شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com

 

محو دلداه شدن تا کی

●

 

باز در خاطره ها گم شده ام
ودل از حسرت غمدیده ی اندوه و شکست
ابری وبارانی ست
ودگرباره سرود غم وعشق
نغمه تلخ شب باران را
در دلم جاری کرد
باز اندوه من از جام غمی شد لبریز
باز درمیکده ی عشق دلی زاری کرد
وشب گریه واندوه به غمناکی ابر
دل سیری بارید دل سیری بارید

من به چشمی بسته
در شبی تار میان بستر
ز قلم واژه ی غم میرانم
و سرشکم زدرون
بر رخ وچهره و صورت جاری ست
وز خود میپرسم:
عاشقی تا به کجا
محو دلداه شدن تا به کجا
باز دیوانه شدن تا به کجا
باز ویرانه شدن تا به کجا
غرق افسانه شدن تا به کجا
بّه بسوزی تو دراین وادی غم ها بادرد
تاکه دلسوخته از درد محبت باشی
بس نبودت مگر این تنهائی
تا کجا رسوائی ..تا کجا شیدائی؟!
اینهمه غصه بکامت دادند
زهراندوه بجامت دادند
محو دلداده شدن تا به کجا
باز دیوانه شدن تا به کجا
قفل وزنجیر به هر دار ودری
تو هم آن غم بدل دربدری
با تحمل به کجا راه بری
بهتر این نیست ز اینجا گذری
خشمی از غصه مگر نیست ترا
بر تو غوغا وفغان نیست چرا
تو شدی مظهر اندوه وعذاب
چه به بیداری غم یا که به خواب
روی ایوب دگر گشته سفید
خود ببین این دل غمگین چه کشید
ساده وبی غل وغش باز بگو
در دلت نیست تنفر ز چه رو
بازهم ناز کش دهر توئی
باز منت کش هر قهر توئی
دل فرزانه ما نیست بجا
محو شیدائی ما گشته خدا
محو دلداده شدن تا به کجا
باز دیوانه شدن تا به کجا
غرق افسانه شدن تا به کجا
حسرتی مانده درون دل و باز
شب اندوه چه آرام و سیاه
قصه دارد زمنو بیداری
باز هم مانده درونم خالی
گرچه سرشار سرشک
همچنان در زاری  ، همچنان در زاری!!!




۳۱ فروردین ۱۳۸۷/۱۳ آپریل ۲۰۰۸
ســروده فـــرزانه شـــیدا(ف. شــیدا)

 

تهیه و تنظیم اشعار : شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com

میان حسرت و دیدار

●

 

میان حسرت و دیدار ... میان لحظه های تار
منم آن ماهی دریا ... و دنیا مرغ ماهیخوار
منم دل کنده از بودن... دمی ازغم نیآسودن
کنارم سایه های دوست...ولی در بی کسی بودن!
نشان عشق وشادی ها... بدل همواره بس مبهم
به هر مهری، سپردن دل...شکستن بازهم محکم!
دلم فریاد میخواهد ... میان دشت بی مهتاب
کمی آسودگی دیدن... دمی ...چندی ..بوقت خواب
دلم سوزان وبس گریان ... رها گشته زهر پیمان
ز زخم حیله و نیرنگ.. دگر باره دلی بی جان
مرا آغوش تنهائی ... یگانه می کشد در بر
مرا آخر به تنهائی ... بَرد در ؛؛ خلوت آخر؛؛
در آن خلوتگه قبری ... که برآن چشم گریان است
ولی تا بودی وهستی ... زمردم دل پریشان است!
نمیخواهم بریزد اشک ... بوقت مردنم چشمی
فقط یاد آورد روزی ... که داده بر دلم خشمی
نمیخواهم فراغم را ... کسی با سوز دل خواند
که آندم را ... که هستم من ... نیازم را نمیداند
دلم فریاد میخواهد ... دلم فریاد میخواهد
ولی این خلوت شبها ...
مرا خاموش میدارد ... مرا خاموش میدارد!!!

 


سروده فـــرزانه شـــیدا
چهارشنبه 21 فروردین1387

تهیه و تنظیم اشعار : شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com

 

فصل شکفتن واژه ها

●


در کُنج شهر
سرگردان واژه های تردید
در عبور تند چرخ ها وگاه ها
چه سرگردانند
ای همکلام عشق
برای باغچه از فصل روئیدن بگو
در شهر جز
دود ونگاه های مانده بر خاک
هیچ نمانده است
وکودکان توپهای رنگی خویش را
در پستوی خانه
فراموش کرده اند
بازی بودن وزندگی را
در چرخهای گذران وگامهای تند می بینم
که از عشق هیچ نمیداند
وجز عقربه های ساعت
نگران هیچ چیز نیست
واژه هایم دردمند سخن
باز مانده اند
وصدای " آه " در هیاهوی چرخها
با خاک یکی میشود!
واژه هایم را به دانه های بهار می بخشم
که شکفتن را آغازی داشته باشد
درفصل جوانه ها
آنگه که
چتر ها باران را انتظار می کشند
وآه دیده ها اشک را
بامن بگو
فصل رویش دل در کجاست !؟


از: فـــرزانه شـــیدا
دوم اردیبهشت 1387/02/02


تهیه و تنظیم اشعار : شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com

 

آه عشق چرا تنهایی

●


در حریم نفس عشق نهادم قلبی


و دگرباره به اندوه دلم باز شکست


و غم تنهائی همره راه غریب من شد


آه ای عشق چرا تنهائی


ره ما گرچه زهم گشته جدا


تو چرا رو به خرابات مغان راه بری


من چرا یّکه وتنها در راه


من چرا یّکه وتنها در راه


هردو مان یکّه و تنها ماندیم


هردو مان یکّه و تنها ماندیم.




اول اردیبهشت 1387(ف.شیدا)

تهیه و تنظیم اشعار : شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com

به پای عاشقی ها می نویسم

●


بپای عاشقی ها مینویسم

هر آن اشکی که در پای تو ریزم

تورفتی قلب من جا مانده اینجا

ولی تنها توئی عشق عزیزم

پس ازتو دل نمیگیرد قراری

ندارم بعد تو من روزگاری

تو رفتی و زمستان جدائی

ترک داده دلم در بیصدائی

زاین سرمای تلخ بیقراری

نمی آید دگر برما بهاری

اگر حتی دگر با من نمانی!

نگیرم دل زتو درزندگانی

وگر از تو نگیرم هم نشانی

درون سینه ی من جاودانی

بپای عاشقی ها مینویسم

هر آن اشکی که در پای تو ریزم

هر آن اشکی که در پای تو ریزم.




اول اردیبهشت
۱۳۸۷/۱۵ آپریل ۲۰۰۸

ســروده فـــرزانه شـــیدا(ف. شــیدا)


تهیه و تنظیم اشعار : شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com

 

به شیدایی کسی فرزانه ات نیست

●

 " به شیدائی کسی  فرزانه ات نیست "


برودیگر مرا حرفی بلب نیست
دلم میمیرد اما بر تو تب نیست

برو کین ساحل ما موج غمهاست
مرا طوفان غم در سینه برپاست

بروحتی نمیگویم که بازآ
نمیجویم ترا دیگر بفردا


برو دیگر نمیگیرم نشانت
زخاطر میبرم آن دیدگانت

مرا از اوج عشق وشور وشادی
فرو بردی به قعرنامرادی

مرا از آن بلندای محبت
رساندی تا سیاهی های محنت


کنون همچون غریقی کنج ساحل
فتادم از غمت غمگین وبیدل


مرا این عاشقی تا غم کشانده
ولی حرفی دگر بر لب نمانده


اگر این تک نفس هم بی تو سرشد
بدان عشق توهم از سر بدر شد

کنون دیگر برو حرفی مرا نیست
خدای ما ...زقلب ما جدا نیست


خود او درمان کند اندوه دل را
اگرچه مانده ام غمگین وتنها


چو نومیدی بدیدم از تو هم نیز
دگر صبرم شده از غصه لبریز

برو دیگر نمیخواهم بمانی
ولی باید فقط اینرا بدانی:

کسی هرگز چو من دیوانه ات نیست
به شیدائی کسی فرزانه ات نیست

برو با قلب ما هم بی وفا باش
توهم چون دیگران جور وجفا باش


برو این زندگی را جستجو کن
تمام زندگی را زیر ورو کن

برو از کف بده این قلب ما را
نمی یابی چومن دیگر بدنیا

کنون با قلب ویران همنشینم
دگر با هجر تو خلوت نشینم


ترا از سوز قلبم با خبر نیست
ولی دل را شکستن هم هنر نیست!


بروکس همچومن دیوانه ات نیست
به شیدائیکسی فرزانه ات نیست .



۱۳ فروردین ۱۳۸۷/۱۹ آپریل۲۰۰۸
سروده فـــرزانه شـــیدا


تهیه و تنظیم اشعار : شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com

خداوندا بر ما ببخشا

●

نه سپید نه سیاه تنها دل واژه های دل
مگو از عشق نه
لب مگشا بر کلام زیبای عشق
که از اعتبار افتاده است
این زیبا کلام زندگی
این واژه محبت این یگانه امید انسان
کنون اما شک است وتردید ها
جایگزین در مهر ورزی وعشق
آه امروز چه ساده از کنار
دوستت دارم ها میگذریم
با نگاهی پر زتردید
با سوء ظنی دلشکننده
با ناباوری کلام
و آه که چه تنها
بر جای مانده ایم
چه غمگین بدنیا نگریسته
چه افسرده بی کسی
را زندگی کردیم
راه زندگی طی کرده ناکرده
بآخر میرسیم  و آخر آه
انتهای جاده ء رفتن
افسوس که آندم
حتی نگاه بر پشت سر نیز
چه بی ثمر چه بی اثر خواهد بود
میدانم میدانم
خدا چنین نمیخواست
نه اینگونه که برخود روا کردیم
و گناه اما همیشه
بر گردن سرنوشت تقدیر
زندگی بود

چه حماقت وار ‌در تکرار این
اصرار کردیم که
نه نه تقصیر من نبود
سرنوشت اینگونه بود
من بیگناهم
تقدیر چنین میخواست من بیگناهم
آه و وای بر ما
که خود تقدیر و سرنوشت در کف ...
همواره ؛رفتیم ؛ رفتیم
با دری بسته بر افکار خویش
غمزده در روزگار تنهائی
و در حماقت... آری ... در حماقت !!!
ره سپردیم و رفتیم وفقط رفتیم!!!
چه بی دلیل غم خوردیم
و آه ... همواره از درون و بُرون غافل !!
منو تو ... ما ... به چه چیز دلبستیم ؟!
از چه دل بُریدیم ؟!
چه را جستیم ...چه را یافتیم ؟!!!!
وای بر ما ..خداوندا ببخشا بر ما
ظلم خویش برخویش
حماقت دل را... در یک عمر زندگی ...
بی هیچ گشوده دری
بر دیده ونگاه ودل!!!
ما آخر... ازخانه ء دل
به بیرون نگاه نکردیم
بدیدن ؛ چشم؛ دلبستیم
و باور کردیم آنچه را چشم میدید !!!
و گفتیم : تا به چشم ندیدم
باور نمیکنم !!!
... هه ... چه مضحک بود این!!!
وای که درانتها نیز
بی خردی یک عمر زندگی را
به چشم خویش .... دیده
به تکرار ؛ بیگناهم ها؛ هدر میشویم!!!
و وای چه دیر است آنروز
چه بی ثمر چه بی اثر
و چه غمناک ... چه دردآلوده
مانند بیدارشدن طفلی از خواب
و یا چون تولد اما در انتها !!!
اما دیگر... بسی ... بیهوده !!!
باور کن ... انتها نیز امروزاست
... اینجاست !!
منو تو اما انتها ندیده
در پایان ایستاده ایم
امروز بتصور ،، می بایست ها ،،
و فردا در تکرار ... ایکاش ها
حیف از زندگی..!!!
حیف... وقتی که نپرسیدیم امروز را
تا درانتها بپرسیم از خود خویش
چه میخواستم ... چه میخواهم
چه شد !!!! ..... چه شد
تا گر کنون ... هیچ نیستم
پوچ نیز نباشم بعد از این !!!
تو برما ببخش خداوندا ...ببخش
ویرانی دنیای مهر ترا ...
ویرانی خودرا
که خود کردیم ونگفتیم که
که این خودکرده را بر خویش لعنت
که این خودکرده را تدبیر هم نیست
که؛ بود؛ اگر میخواستیم !!!
بر زبا ن ....اما...
شکایت را پایانی نیست
که همواره شاکی دنیائیم
و بی گنه افکار خویش
در خیالی باطل !!!... باطل ...باطل

افسوس و آه
ازاین ندانم کاری های نا دانسته منو تو!!!
و ببین مرا... ترا
که...چو امروز را اگر می گفتند ...
آخر ین روز توست
باز لب گزیده میگفتیم ؛
من هنوز هیچ نکرده ام
من هنوز به هیچ نرسیده ام
من جز هیچ نبوده ام
خدواندا برما ببخشا
ویرانی خودرا ...دنیای عشق ترا
روزگار آدمی را
از دست خود برخود ...
بر دیگری.. بردنیا
برما ببخش خداوندا
..برما ببخش خداوندا
که ما خود را آنگونه که بودیم...
ندیدیم ...افسوس!!!
...تو نیز ...برما ببخش خداوندا !!


ف . شیدا 24 آبانماه
۱۳۸۴

 

 

تهیه و تنظیم اشعار : شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com

 

در کوچه های شهر

●

 

در کوچه های شهر
نشانی زتو نبود
آنگاه که چراغهای آبی درمیان شاخه ها
سوسو میزد
ودریا در زلالی آب با موج خویش
بر خاک تشنه ساحل شنی
فخر میفروخت
و آ سمان آبی ترین سرود خویش را
به پرنده می بخشید
در کوچه های شهر
نشانی، زتو نبود
آنگاه که دستهای عاطفه
در هم گره میخورد
بیقراری به خانه دل سلام میکرده..
قلب فشرده تر از پیش
دیدگان جستجوگر خویش
به کوچه می بخشید
نشانی ز تو نبود
و آه
آدرس بودن من اماگم میشد
درگذری که گذرگاه تو بود
اما بی نشان از
تو

....
اینک روزهای بی تو بودنم را
آبی دریایم را
آسمانم را دریایم را موجم را
وآن ساحل شنی
با گوش ماهیهای سفید ورکه های قهوه ای
برایت باز نهادم
گذر کن از کوچه هائی که در گذر من
نشانی ازتو... هیچ در آن نبود و از آن تو باد تمامی آن..
دریائی که ساحلش را وعده کرده بودی
آسمانی که آبی عشقش را بمن بخشیدی
خیابانی و کوچه ای که بامن به رویا
قدم زدی
در بودن من ...اما
نشانی از تو نبود

آه ای رویای نوشته شده بر صفحه ی نور
ای واژه ها ی محبت الفبای عشقی نامرداد
رویاهایت را بتو باز پس میدهم
عشق ترا نیز
زین پس اما نشانی ازمن نخواهد بود
نه بر صفحه نورانی عشق
که شبانه ها خیره بر کلام تو بود
نه درکوچه های گذر
نه در چشم به آسمان
نه در ساحل شنی
نه درنگاه به امواجی که درونم را
در هجر تو می شکست
نه در کاوش جستجو گر دل
که ترا نمی جست
در کوچه های همیشگی تو
زین پس امانشانی از من نخواهد بود
نشانی ازمن نخواهد بود
همانگونه که میخواهی
بی هیجخدا حافظی
بدرود تا همیشه!!!

 

فـرزانه شـــیدا
چهارشنبه 28 فروردین1387

تهیه و تنظیم اشعار : شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com

 

پرستوی مهاجر

 

●

 

برو بار دگر ، از یاد و خاطر

پرستوی دلم ، آه ای مهاجر

خزان عشق ما از نو رسیده

سفر کن قلب من آه ای مسافر

برو بار دگر ، از آشیانت

اگرچه با مشقت گشته حاضر

همیشه کوچ واز خانه گذشتن

بگو تاکی توای دنیای جابر

به سختی آشیان کردم ، مهیا

کنون باید روم ، زینجا چو عابر

نمیدانی پرستو را چه دردیست

ترا معنا بّود ، تنها به ظاهر!

نیآید بر زبان ، درد پرستو

نگفته شعر دردش هیچ شاعر

غم هجرت ، نشد ترسیم نقاش

ادیبی ، نانوشته در دفاتر

تودرد مرغ سرگردان چه دانی

تو با آواره کی بود ی معاشر

تو آن نقطه به پرگار جهانی

پرستو هم بود همچون دوائر

شنیدی تو، صدای قلب او را

طچشهایش شده در سینه وافر

بخود گوئی: پرستو هم سفر کرد

رسیده نوبهار من به آِخر!

توگوئی میرود اوسوی ییلاق

ولی طفلی، پرستوی مهاجر

به جبری میرود از لانه ی خویش

چو یک آواره در صحرای بایر

دوباره در پی یک آشیانه

دوباره جبر این دنیای ساحر

پرستو این دل آواره ی ماست

که تقدیرش بّود با تو مغایر

بصدها باره کوچش را رضا شد

دگر نتوان شدن همواره صابر

هزاران باره رفته بی شکایت

ولی گریان شده در این اواخر

ز قلب او، که بوده آشیانم

روم با غصه واندوه وافر

به اشک دیده براین کوچ غمگین

بدور آشیان گردم چو زائر

خدایا...خدایا مرغکی بی آشیانم

که هردم میشود از لانه صادر

بدین آواره گی ها چُون بسازم

منم تنها بدرد سینه ، ناظر

بگو تا کی جدائی و جدائی

چرا آخر چرا ؟! دنیای جابر

زسرمای محبت رهسپارم

چو نتوان شد به سرمائی معاشر!

پرستویم! مرا سرما توان نیست

که میمیرد دلم در این مخاطر

بدلداری قلب بیگناهم

زبانم گشته از هر گفته قاصر

چو تقدیر دلم هجر وجدائی ست

خدا را کی توانم بود شاکر

بخود گویم به اشکی : ای مسافر

برو باردگر از یاد وخاطر

خزان عشق ما دیگر رسیده

سفر کن ای پرستوی مهاجر.



1362/11/5شنبه بهمن ماه
سروده فــرزانه شـــیدا

 

تهیه و تنظیم اشعار : شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com

پیشتر ها برای دلم قصه می گفتم

●

 

همیشه وقتی که صدا ها به نفس های ممتد خواب میکشید و من باز بیدار به لالائی نسیم  در گوش گلها و برگها و شاخه ها گوش میدادم اونوقت بود که من قصه میگفتم.

 

و قصه هام هر شب طولانی تر میشد و رسیدن به صبح راحت تر! این شبها قصه هام توی نیمه راه گفتن جا میمونه پابپام نمیاد ، قهر میکنه گلایه میکنه وهی میگه نه اینجوری نه اینجوری نگو ... اینجوری تمومش نکن!!!

 

و من به ؛ قصه نامه ام ؛ میگم خوب مگه ااینجوری چشه ؟! چه عیبی داره اینجوری تموم شه واون سرشو پائین میندازه و پاهاشو به بازی رو زمین میکشه و میگه : خوب آخه... آخه من میدونم دلت نمیخواد اینجوری تموم شه واسه همین میترسم بگی شب بشنوه و حرفات حقیقت بشه یادته مادرت میگفت همیشه حرف خوب بزنید مرغ آمین توی راهه تروخدا قصه ات رو غمگین تموم نکن من اگرچه قصه نامه ی توام اما آخه منم دلم نمیاد قصه نامه ات خیس اشکا بشه حالا میخواد اشک خودت باشه یا اشک اونی که میخونه پیشترها برای خودم قصه میگفتم حالا اما برای قصه نامه زندگی که دلش سوخته برای اونا که میخونن تو فرداها ...

 

برای همه ...همه ..همه الا خودم!! اما قصه من اینجوری نیست قصه من یه جور دیگه س! قصه من خواب همه شبخوابهارو بهم میریزه!  قصه من واسه لالائی بچه ها خوب نیست ! قصه من خاطره طوفان...سیل...زلزله و آتشفشان درونه که فقط طیبعت دل باهاش اشناس...پیشترا برای خودم قصه میگفتم
فقط خودم .

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 22 فروردین 1387 - 21:00:24 ارسال از فرزانه شیدا(ف.شیدا)

 

تهیه و تنظیم اشعار : شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com

 

 

حسرت دیدار

●

 

میان حسرت و  دیدار ...  میان  لحظه های  تار

منم آن  ماهی  دریا  ...  و    دنیا   مرغ     ماهیخوار

 

منم  دل  کنده  از  بودن ... دمی   از  غم  نیآسودن

کنارم سایه های دوست... ولی در بی کسی  بودن!

 

نشان عشق و شادی ها ... بدل همواره بس مبهم

به هر مهری ، سپردن دل...شکستن باز هم  محکم!

 

دلم   فریاد  می خواهد  ... میان   دشت   بی مهتاب

کمی آسودگی دیدن... دمی ...چندی ... بوقت خواب

 

دلم سوزان و  بس  گریان  رها  گشته  ز هر  پیمان

ز زخم حیله و نیرنگ ... دگر    باره   دلی   بی جان

 

مرا   آغوش   تنهائی   یگانه   می کشد    در   بر

مرا    آخر   به    تنهائی  ...  برد   در   خلوت  آخر

 

در آن  خلوتگه  قبری  که  بر  آن  چشم  گریان است

ولی تا بودی و هستی ... زمردم  دل پریشان  است

 

نمیخواهم    بریزد    اشک   بوقت  مردنم  چشمی

فقط یاد  آورد   روزی   که  داده  بر    دلم   خشمی

 

نمیخواهم  فراغم   را   کسی  با  سوز  دل  خواند

که  آندم  را که  هستم  من   نیازم     را    نمیداند

 

دلم   فریاد   میخواهد    دلم      فریاد     میخواهد

ولی  این  خلوت  شبها   مرا   خاموش     میدارد .

 

 

 

 

سروده فرزانه شیدا چهارشنبه 21 فروردین1387

 

 

 

تهیه و تنظیم اشعار : شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com

                                                 

پشت تصویر سیاه زندگی

●

 

نویسنده : فرزانه شیدا

چهارشنبه 21 فروردین1387 ساعت: 15:52


پشت تصویر سیاه زندگی
همه چی آروم آروم فنا میشه
بخودم میخندم از بس که دلم
باز میگه: دنیا پر از وفا میشه
طفلی دل! از بسکه ساده دل بوده
تو خیالش رنگ بی وفائی نیست
همه دنیاش پر عاشقی شده
برا اون دنیا واسه جدائی نیست
طفلی دل که صدبارم اگه شکست
باورش نبود جفا هم همینه
آسمونش اگه آفتاب اگه ابر
بخوش میگفت که زندگی اینه
باورش نبود که آدما همه....
با دلای سنگی شون زاده شدن
رسم عاشقی مرام دلها نیست
واسه دل شکستن آماده شدن
باورش نبود که وقتی واسه عشق
همه هستی شو هم رو میکنه
آب از آب تکون نمیخوره آخه
هرکسی با بدیهاش خو میکنه
دیگه فرقی ام نداره دیگری
پیش پاش قلبشو قربونی کنه
شایدم توُی دلش بازم میگه
بهتره این دلو زندونی کنه
اگه راستشو بخوای بهت بگم
گرچه هرچیز ی یه اندازه داره
دل ما ولی توی زندون غما
حالا هرروز ترکی تازه داره
اما ما قربونی همین دلیم
اینه که بازی دنیا مال ماست
تا میشد هرکسی قلب ما شکست
شاهد حرفای من همون خداست
شاهد حرفای من همون خداست.


شعر از فرزانه شیدا
چهارشنبه 21 فروردین1387
 
تهیه و تنظیم اشعار : شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com

    

 

هراس زندگانی

 

●

  

این وبلاگ بدلیل کپی برداری خانم فرزانه شیدا از دست نوشته های اینجانب و منتشر کردن آن در اینترنت با نام خود بدون کسب رضایت حذف می باشد ... شیوااااماهیچ

 

 

        

                                 شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com

 

دلنشین ترین ترانه

●

 

(دلنشین ترین ) ترانه را در بهاری میابم

که آفتاب گسترده بر فرش زمین


در تنفس بهار

بر بالهای پروانه گرمی بخشیده

وبر تن شقایق رنگ سرخ عشق می پاشد

 



از : فـــرزانه شـــیدا

جمعه 17 اسفندماه 1386

 

 

تهیه و تنظیم اشعار : شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com

غم عشق ....... طوفان

سرشک پر غمی در سینه ماست

زآن قلب غمینم همچو دریاست

زموج غصه ها آرامشم نیست

چو طوفان غمی در سینه ماست

تو رفتی ُو در این طوفان غمها

درون سینه ام ، همواره غوغاست

شب ُو تنهائی ُو هجران ! خدایا!

دراین شب بی تو این تنها چه تنهاست

درون پیچک بی تابی دل

نگه کن ، بیقراری یاور ماست

فغان یارا که رفتی وخزانی

بباغ عشق ما ،غم را شکوفاست

چه حالم اندرین هجر خزان بار

چو وقت ریزش اشک دل ماست

چو بلبل در خزان شوریده حالم

که بی تو آرمیدن، وهم و رویاست

ولی حتی دراین هجران جانسوز

غم هجر ترا خوردن چه زیباست!

 





سه شنبه
۳۰ آبانماه۱۳۶۷

ف .  شــیدا
        

دیوانه ام

 

 

●

دیوانه ا م دیوانه ام
در عشق تو پروانه ام
با شمع عشقت بی وفا
سوزان مرا... سوزان تنم
با دل باوج عاشقی
شیدا ترین شیدا منم
شیدا ترین شیدا منم

جمعه 17 اسفندماه 1386


سروده فرزانه شیدا

 

تهیه و تنظیم اشعار : شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com

 

 

اوج عشق

 

●

در سرزمین عشق ...تا بیکرانه های رفتن
میبایست رفت
تا آنجا که مهتاب آواز میخواند
خورشید درپرتوی خویش
رقصان میدرخشد
پرنده در نغمه های دل خویش
پرواز را خاطره می کند
تا انجا که دل اوج عاشقی را
باز می یابد وخود را

جمعه 17 اسفندماه
1386
سروده فرزانه شیدا

 

تهیه و تنظیم اشعار : شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com

ترانه ی بهار

 

●

دلنشین ترانه را در بهاری میابم

که آفتاب گسترده بر فرش زمین


در تنفس بهار

بر بالهای پروانه گرمی بخشیده

وبر تن شقایق رنگ سرخ عشق می پاشد


از : فـــرزانه شـــیدا


جمعه 17 اسفندماه 1386

 

تهیه و تنظیم اشعار : شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com