●
به هر جا جستجو گر دیده ء خود را
کنم راهی
نگاه بی فروغم ...خسته ای سر در گریبان را
دوباره باز می یابد
که غمگین مانده و رنجور
به هر سو دیده گانم میدود
مأیوس و سر خورده... نگاه پُر زفریادی
بروی چهره ء من میشود خیره
و ناگه سر فرود آرد ...به معنای
همه تن خستگی های پُر از حرمان
... بدون آنگه آرامش بگیرد باز
به هر کس دیده گاانم چشم میدوزد
به هر سوئی...تبسم های تقلیدی
برویم میشود جاری
که گر حتی بخواهم ...بر دلم رنگی نمی بخشد
چو بی معناست
اگر بینم زنی، مردی..جوانی ...پیر سالی را
بروی چهره ها پاشیده... رنگ تیره ء اندوه
و حتی ...خنده ها جز رنگ تزویری
دروغین نیست
ز رنگ زرد و بی حال دوروئی ها
ز ناچاری گهی شاید
برای حفظ ظاهر....در ورای چهره های پُر بغض
لبخندی
درخشش های اشکی در نگه جاوید
و رنگ سرخ خون باری
بروی گونه ای بی رنگ
که از سوز درون ...الهام میگیرد
به هر جا دیده پُر و حشتم گردد
هراس دیدگان دیگران... بیم دل ء پُر التهاب م را
فزونی میدهد از درد
خدایا... قصه ها گر قصه ء فقر است
و گر اندوه
چرا تنها ،، همین ،،
در دیده من میشود تکرار
کجا را بنگرم آخر؟!...کدامین سو نظر دو زم؟
کجا را بنگرم یارب؟
که آنجا شور و شوق و خنده ای
نور،،صداقت،، را
میان چهره ای شادان
بدون آن نقاب پُر ز تزویر ء تظاهر های آلوده
ولی غمگین
دوباره بر دلم نوری بپاشد باز؟
دلم از سوز و درد آدمی ...سوزان و غمگین است
توان دیدنم را از کجا یابم؟!
که این بسیار غمگین است
کجا را بنگرم یارب ؟!... کجا را بنگرم یارب؟
فقط یکجا ... فقط یکجا
خدایا ... ،، آه ،،
فقط یکسو توان دیدنء دل هست
نگاهم.... بیقراری را ... فقط یکجا
ز خاطر می برد...با شوق
به میدانگاه اطفالی
که در بازی بدون فکر و اندیشه
جدا از هر تضاد و رنگ و افکاری
به شادی بی غم و سرخوش
و حتی ،،بی کلامی،،.... غرقه در خویشند
و در شور و شر بازی.....چه خندان ند
نه اما میشود دیدن
چنین شور و شری را در میان بچه های جنگ
که غمگین ند و بس تنها
همین میدان گه بازی
یگانه مظهر امید و دل گرمی ست
برای این دل حیران
که در اینجا حقیقت معنی خود میکند پیدا
بغیر از این .... حقیقت نیز بی معناست
که تنها کودک این زندگانی
،، شادمانی ،، را دهد معنا
و گر او هم به فقر و ظلم و جنگی
باز در سوگ و غمی ...گریان نگردد باز
کنون اما
نه دیگر چهره ای یک رنگ خواهی یافت
نه حتی در لبی لطف کمی ،، لبخند ،،
جهان و زندگی پابند اندوه زمان ...هر روز
بسوی قهقرا ... ره میبرد افسوس
و طفل زندگانی گرچه شادان است
به فردایش نشآید گفت
که فردای دگر ... خالی ز تکرارء
حوادث های انسانی ست
جدا آخر... ز خشم این طبیعت
باز باید در هراس تلخ ،، بودن ،، بود
که ،، انسان ،، بر سر انسان
چه خواهد آورد فردا
که اکنون ظلم انسانی
حوادث های اخبارء جهان شد در همه دنیا
اگر سیلی نیآزارد
و گر آتشفشانی سخت خاموش است
ولی دست بشر همواره... در هر روز و در هر شب
بسان زلزله ...یا قلب سوزانی ز آتشها
به جان آدمی افتاده و
خود ریشه خود را
ز بُن از جا کَند با ظلم انسانی
خداوندا ...تو شاهد باش
که اینک قرن کشتار است
همان قرنی که میگفتند
جهانی میرود تا بهترین قرن جهان باشد
عجب بر ما...عجب بر ما
که گویا هر زمان هر لحظه در دنیا
امید ی بسته ...بر فردای دیگر باز
که شاید زندگانی...پر توئی دیگر بگیرد باز
!!! ولی ..اما
هنوزم بر جنایت های دیروزی
که بر انسان روا کردند
دگرباره هزاران صحبت و بحث است
دوباره قصه از جنگ است
دوباره یا که شاید صدهزاران باره ...انسانی
تفنگی در کف و در قتل عام ،،آدمی،،
در راه رفتن هاست
خدایا کودک دنیا بسی تنهاست
که انسانی به رشد و عقل و دیدن ها
چونان کوری... پُر از خشم و پر از کینه
فقط چشمش بروی هر سیاهی باز میگردد
و تنها آتش و دود و تفنگ و بمب و بمب افکن
جواب تازه ء قرن جدید ماست
خدایا کودک دنیای تو ... بس بیگناه و
بی پناه و بی خبر اینجاست
خدایا کودک ء دنیای تو تنهاست
شعر از: فــرزانه شـــیدا
۱۳۸۲ بازنویسی۱۳۸۶ دی ماه
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com