●
مگو از عشق ... نه
لب مگشا بر کلام زیبای عشق
که از اعتبار افتاده است
این زیبا کلام زندگی
این واژه محبت ...این یگانه امید انسان
کنون اما شک است وتردید ها
جایگزین مهر ورزی
آه ...امروز چه ساده از کنار ؟؟
دوستت دارم ها میگذریم،،
با نگاهی پر زتردید ... با سوء ظنی دلشکننده
با ناباوری کلام
... و آه که چه تنها ...بر جای مانده ایم
چه غمگین بدنیا نگریسته
چه افسرده در بی کسی ها را
زندگی کردیم
راه زندگی طی کرده ...ناکرده
...بآخر میرسیم ... و آه
انتهای جاده ء رفتن
افسوس ... که آندم ... حتی نگاه بر پشت سر نیز
چه بی ثمر خواهد بود
میدانم ...میدانم
خدا چنین نمیخواست
نه اینگونه که ... ما برخود روا کردیم
و گناه اما ... همیشه بر گردن
سرنوشت .... تقدیر ...زندگی بود
چه احمقانهدر تکرار ،، این ،،
اصرار کردیم
نه ...نه ...تقصیر من نبود
سرنوشت اینگونه بود
من بیگناهم
تقدیر چنین میخواست
آه وای بر ما
که خود تقدیر و سرنوشت در کف
همواره رفتیم
در بسته بر افکار خود
غمزده در روزگار تنهائی
و در حماقت... آری ... در حماقت
ره سپردیم
و چه بی دلیل غم خوردیم
و آه ... همواره از درون و بُرون غافل
منو تو ... ما ... به چه چیز دلبستیم
از چه دل بُریدیم
چه را جستیم ...چه را یافتیم
وای بر ما
....
خداوندا ببخشا بر ما
ظلم خویش برخود
حماقت یک عمر زندگی را
بی هیچ گشوده دری
بر دیده ونگاه ودل
که ما ازخانه ء دل
به بیرون نگاه نکردیم
بدیدن چشم دلبستیم
و باور کردیم آنچه را چشم میدید
و گفتیم : تا به چشم ندیدم باور نمیکنم
... هه
ای وای که درانتها نیز
بی خردی یک عمر زندگی را
به چشم خویش ....خواهیم دید
و وای چه دیر است آنروز
چه بی ثمر چه بی اثر
و چه غمناک دردآلوده
مانند بیدارشدن طفلی از خواب
و یا چون تولد اما در انتها
اما دیگر بسی ... بیهوده
باور کن ... انتها نیز امروزاست
... اینجاست
اما منو تو انتها ندیده
امروز بتصور ،، می بایست ها ،، نشسته ایم
و فردا در تکرار ... ایکاش ...حیف
وقتی نپرسیدیم امروز را
تا درانتها بپرسیم از خود خویش
چه میخواستم ... چه میخواهم
چه شد !!!! ..... چه شد
تا گر کنون ... هیچ نیستم
پوچ نیز نباشم بعد از این
تو برما ببخش خداوندا ...ببخش
ویرانی دنیای مهر ترا ... ویرانی خودرا
که خود کردیم ونگفتیم که
که این خودکرده را بر خویش لعنت
که این خودکرده را تدبیر هم نیست
که بود اگر میخواستیم
و برزبا ن ....اما شکایت را پایانی نیست
که همواره شاکی دنیائیم
و بی گنه افکار خویش
در خیالی
باطل !!!... باطل ...باطل
افسوس
و .. آه ازاین ندانم کاری های نا دانسته
و ببین مرا... ترا
که...چو امروز را می گفتند
آخر ین روز توست
باز لب گزیده میگفتیم
من هنوز هیچ نکرده ام
من هنوز به هیچ نرسیده ام
من جز هیچ نبوده ام
خدواندا برما ببخش
ویرانی خودرا ...دنیای عشق ترا
روزگار آدمی را
از دست خود برخود ... بر دیگری.. بردنیا
برما ببخش خداوندا
...برما ببخش خداوندا
که ما خود را آنگونه که بود...ندیدیم
...برما ببخش خداوندا
ف . شیدا
۲۴ آبانماه ۱۳۸۴
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com