یاد
●
این وبلاگ بدلیل کپی برداری خانم فرزانه شیدا از دست نوشته های اینجانب و منتشر کردن آن در اینترنت با نام خود بدون کسب رضایت حذف می باشد ... شیوااااماهیچ
شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
●
این وبلاگ بدلیل کپی برداری خانم فرزانه شیدا از دست نوشته های اینجانب و منتشر کردن آن در اینترنت با نام خود بدون کسب رضایت حذف می باشد ... شیوااااماهیچ
شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
●
هنوز قطره های باران را معنی نکرده ام
هنوز بر خیسی برگهای باران زده دست نوازش نکشیده ام
هنوز ابر را ترجمه نکرده ام
اما خیسی گونه های بارانی مرا
برگهای خیس باغ باران زده دل را
ابر غم کشیده عاطفه را
نوازشی باید
نه بدستهای سرکش غم
که بدست تو
کسی باران درونم را هجی نکرد
و من هنوز
هنوز در انتظارم باران زده
ابری غمناک
هنوز
۱۷ بهمن ۱۳۸۵
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
●
نه قدرم را تو دانستی
نه من قدر تو دانستم
ولی با رفتن از کويت
به رنج و غصه پيوستم
ندانستم که هجرانت
مرا از پا در اندازد
کنون نوميدم از دنيا
چو رفتی آخر از دستم
دلم خواهد ز عمق دل
بريزم اشک سوزانی
چرا من با چنين شوری
بدين حد بر تو دل بستم
ز درد سينه ميسوزم
ولی با تو زدل گويم
که من در قلب خود جانا
هميشه عاشقت هستم
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
●
از همهء روزهای زندگی
در خاطراتم
در درون احساسم
در میان وجودم
تنها ترا یافته ام
و در آغوش پر محبت عشق
فقط به خاطر تو
زیسته ام
خورشید زندگانیم باش
که تاریکی غم را فراموش کنم
و دگر باره در آغوش گرم عشق
بودن را احساس کنم
تو روح احساس منی
بگذار برایت شعر عشق را
زمزمه کنم
و بگذار در کنار تو
چون رود جاری
چون عشق با محبت
چون وفا صادق
و چون عاشق
گرم و پر مهر و عاشقانه
زندگی کنم
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
●
هـــمه جــا بـــودم و
هـــر جــا به یه حــالی
از دل جنـــگل سبـــزی
تا رسیـــدنی بــدریــا
از بیــابون تا به صـــحرا
تا رسیـــدن
توی کوچه های شهری
تـــــک و تنــــها
در گـــذر از همـه جــایـــی
هــــمهء جــاهــای دنیـــا
زیر ســـایهء درختــــی
بـــی هدف نـشستــه بر جــا
گاهـــی هــم بــالای ابــــرا
گاهـــی تــوی جـــنگلائی
روی کــــوهـــــها
گاهـی روی دوش خــورشیــد
در غروبــــی تـــوی رویــا
گـــاهی رو بــال پـــرنــده
گــاهی تــو صـــدای پـــرواز
گـــاهی بر دامـــن رودی
که کشیـــده شد
روی خــــاکـــای نـــمنـــاک
بعضی وقتا روی ساقهء چمن ها
گاهی وقتا مثه سنگهای روی خاک
همه جا بودم و هر لحظه تو حالی
گاهی خندون گاهی گریون
گاهی مثل قطره های ریز بارون
گاهی مثل پر رو گودال پر از آب
گاهی مثل دل گنجیشک
که پـــریده از صــــدائی
یا مثه یه بچـــه ای که
با صـــدا پـــریــده از خــواب
همه جا بودم و هر لحظه به حالی
گاهی شبها روی انگشتای پرداره ستاره
یا مثه "مه" توی ابرایی که خالی از غباره
گاهی توی ذره های نـــقر ه ای دل مهتاب
یا به همراهی شبنم روی گـــــلها
که هنوز ندیده آفتـــــــاب
گاهی مثل دل آهــــو
که یه پــاش اسیـــر دامــه
گـــاهـــی هم مثـــه یه لــرزش
که تو گــــریهء صـــدامه
همه جا بودم و هر جا به یه حالي
گاهی دیدم توی دنیــــام
نه یه جنگل نه یه دریاســـت
نه یه کوهه ...نه یه خورشیـــد
نه یه آسمون که حتی
بـــشه از میـــون ابـــراش
یـــه شب مهتـــابی رو دیـــد
نه درختــــی واســـه رفع خــستگیهام
مـــیشه پیـــدا
نه پرنده ای که با پرهای رویا
بشــــه هـــمراهش ســفر کـرد
و رسیـــد بـــالای ابـــرا
آره دیـــدم گاهی دنیــــام
تــوی رویـــا هـــم
زمیــــن و آســـمونــش
پــــــر ابــــره
یــا مثــه بــارون پــائیـــز
که میبـــاره پشـــت هـــم
قــــطره هــای ریـــز
مثــــه چـــشم مــن فقـــط
خیــــسه و نـــمنــاک
بـــوی پــائیــــزه و
بــــوی خیــــسی خـــا ک
دل منــــهم مثه اون
آهــــو که افتـــاده بـــدامــه
با همــــون لـــرزش تـــلخی
که ز گــــریه تــو صــدامه
مثــــه قــــلب
بـــــچه گنـــــجیـــشک
که پریده روی شــاخه از صـــدایی
یا مثــــه بچـــه ای که پـــریده از خــواب
یه دل طپنـــدس و یک دل بــــی تاب
نمیدونم دل شـــاعـــرم گرفته
یا که از دست دلـــم صــــبر که رفتــه
ولــی دنیــام با هر اون چیـــزی که داره
یا هر اون چیز که نـــــداره
مثـــه دنیــای همه یه روز بـــهاره
گاهـــی پائیـــزی و بارونــی میبـــاره
گاهی دل یــک دل آروم و صبـــــوره
گاهی هم یه خستــه دل ،یه بیقـــراره
ولی توی دنیا به هر حالی که بودم
یا بهر جائی که بودم
یــا به هـــر جـــائی که رفتـــم
هـــمه چــی دیـــدم و
هــــر چـــی بود کشیـــدم
هــــمه جــور آدمـــو دیـــدم
و بـــه هـــر جـــا که رسیــــدم
هـــــمه جـــور بـــودم و
هــــر لـــــحظه به حالی
هــــمه جـــا بـــودم و
هر جـــا به یه حــالی
هـــــمه جــا رفتــــــم و
هر لــــحظه به حالـــی
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
●
راهی میشوم همراه باد
در خلوت شبی
که دل چتر امید خویش می بندد
و خیس میشود
از اشک نگاه
وسکوت به هق هقی غمناک
تن میدهد
پر میکشم
نه ازآنرو که پرواز را بخاطر سپرده باشم
زآنرو که پروازم
مرگ پرندهء روحم را
به تماشا ننشیند
پر میکشم در
آسمان غروب که رنگ نگاه من است
وپوشیده از ابرهای غمگین
بااو نیز خواهم گفت :
چون برباد رفته ای
با باد آمده ام
مقیم شهر غروب نخواهم بود
آخر خورشیدم غروب کرده است
ورویایم ابریست
از: ف.شیدا مرداد 1386 |
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
●
هم دلی میبینم
همدلی را که مرا میخواند
و درون دل من میبیند
و به همراه دل من جاری
تا بدریای محبت ریزد
همدل و همراهی که زمن دور
و بمن نزدیک است
و چه نزدیک باو این دل ماست
می شناسد دل من
گرچه حتی ز نگاهم دور است
گرچه حتی که ندیده ست مرا
لیک انگار دلم همچو کتاب
پیش روی نگهش باز شده ست
و مرا میخواند
و مرا میخواند
غربتم دردی نیست اگر از غصه دوری باشد
غربتم غربت دلهای بسی غمگین است
که مرا یاری آن نیست که یاور باشم
و بدینگونه دلم میبیند که چه دستم کوتاه
و چه درمانده بجا مانده دلم
غربتم غربت نیست گر تو همپای دل من باشی
و به هر روز و شبی تو بخوانی دل ما را از دور
غربتم غربت نیست چونکه یک یاور دیرینه مرا همراه است
یاوری دور از من لیک با دل همراه
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
●
مرا تا دل سپردن های یک عاشق ببر با خود
و بگذارم
که سر برسینه ات یکدم بیآسایم
وبا قلبم بگو از اوج پرواز ی بسوی عشق
که هرگز دل نمی ترسد بگیرد اوج پروازی
مرا از عاشقی هرگز هراسی نیست
مرا ترس از دم تقدیر غمگینی ست
که قلب آسمانش را نیابم همچو روح آبی ام
بی تکه های ابر غمناکی
و تنهائی بخواند قصه ء شب را بگوش قلب غمگینم
مرا ترس از شب غمگین تنهائیست
که در آن سوسوی صدها ستاره میدرخشد در کنار ماه
ولی حتی یکی از اینهمه کوکب
برای بخت غمگین دل من نیست
مرا با خود ببر تا آسمان آبی عشقی
که در آن قصهء پروازهای عاشقی ها را
هراس یک قفس یا تیر دشمن نیست
مرا با خود ببر در فصل کوچ مرغک پرواز
که راهش گرچه طولانی
ولی پرواز بالش را نهایت نیست
مگر تا مقصد آن لانه ء عشقی
که هرگز قلب او را بی سبب نشکست
به کنج بودنی آرام
مرا در بیکران عشق خود آنگونه راهی کن
که پروازم فقط تا لانهء عشق تو پروازیست
پر از شوق رسیدنهای دل
در مرز شور واشتیاق با تو بودن ها
دلم لبریز عشقی غرق غوغاهاست
هراس من ولی عشق وتمنا نیست
هراسم بی تو ماندن در غروب کوچ پروازی است
مبادا بی تو پر گیرم به ناچاری
به اوج بیکسی های دلی غمگین
به تنهائی
مرا از عاشقی هرگز هراسی نیست
که دل خود بیکران عشق ورویاهاست
و بگذارم
و بگذارم که در اوج همان پرواز
به پیوندی دگر در تو درآمیزم
به وقت دل سپردن ها
وگر مرغ دلم سر را فرو برده ست
به زیر پال پروازش به غمگینی
ز آنرو نیست که میترسد بگیرد اوج پروازی
مرا از عاشقی هرگز هراسی نیست
که پروازم پر از بال سپید مرغهای
راهی کوچ است
برای پر زدن در آبی پرواز عشقی جاودان
آندم
که هم پرواز بال پر زدنهایم
تو باشی تو.
18/ بهمن ماه1385
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
●
از آن عشق پر آوازی که در اين سينه پروردم
چنان کردم پرستاری که گوئی بوده فرزندم
هزاران حيلهء حاسد و ياآن هجر طولانی
به قلبم کی توانسته ببرد با تو پيوندم
همه ياران به گوش من سرود ياس ميخواندند
ولی من دل ز نوميدی چه سر سختانه ميراندم
چو ديدم در حريم غير نبايد نام تو بردن
به هجران نام شيرينت بروی قلب خود کندم!
به نزد ديگران هرگز ، سخن از تو نمی گفتم
به پندار همه آنان دل از عشق تو برکندم
ولی شبها خداوندا نشد بی ياد تو باشم
نشد بی ياد تو يکشب نگاه خسته بربندم
هميشه در دلم بودی بهر شام و بهر صبحی
خداوندا در اين دنيا فقط با ياد تو ماندم
دلم پر بود و من خاموش بــظاهر ، با دلی بی غــم
برای تو به خـــلوتها هميشه اشک افشاندم
در آن جمعی که من بودم همه خواهان هجر ما
چه سان در نزد بدخواهان سرود عشق ميخواندم
دلم هر لحظه خونين شد ز نيرنگ و فريب غيـــر
کنون خوشحالم از اينکه بروی عــــهد خود ماندم
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
●
ای دل دل غـــمینم دارم ز تو سوالی
اکنون که مـیرود او ایــدل تو درچه حالی
دانـم ز فـرط غـصه نـآید برون صـدایت
نـتوان زدن بدین غمخود را به بیـخیالی
بهر تســلّــی تو ایـدل چه ناتـوانم
من خود غـریـق ء دردم در غصه و ملالی
ایــدل نــمیتوانم دلــداریت دهـم باز
بر من زسوز گریه نامـانده تک مجالی
از غصــهء صـدایم تـرسـم سـخن بگویم
ترســم ز نالـهء مــن ایـــدل تو هم بـنالـی
آخـر چه سان بـگویم با تو ز این حــقیقت
کـای قـلب نامــرادم مـحکوم بر زوالی
زآنـدم که عــشق آمـد با فـکر فتـحء دلــها
هــرگز نــبوده قصـدش بـخشـیدن وصــالــی
بـخشـیدن وصــالــی
بـخشـیدن وصــالــی
۱۳۶۴
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
●
واژه ها گریانند
واژه ها بی تابند
واژه ها حیرانند
واژه ها سرگردان
واژه ها بی سامان
و دلم می پرسد
غمزده شکوه کنان
پس چه شد واژه ی شاد
روح لبخند کجاست ؟!
و دلم می نگرد بر دلها و خود این میداند
که گناه از قلم و دفتر نیست
روح سرگشته انسانی ماست
که به هر واژه ی غم جان بخشید
تا بگرید با بغض یا نشیند درغم
یا که در طعنه بگوید حرفی
تا توانی تو به میل دل خود
نقدو تفسیر کنی
واژه ها واژه ی دیروزی و دیرینه ماست
ومن این میدانم چاره ای باید جست
باید اما دستی بر سر واژه کشید
روح را باز به آغوش گرفت
تا به الفاظ و قلم جانی داد
تا بگوید همه آن حرفی را که بدل جسبیده ست
و دلیل غم ماست
وبرای دل دفترها گفت:
واژه ها می خندند
گر تو خندان باشی
واژه ها مجنونند گر تو عاشق باشی
واژه ها را ز حصار چه کسی کرده رها
واژه ها میمیرند
گر تو ساکت باشی
اسفند ۱۳۸۴
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
●
مـــن نیـــازم یـــک نیــاز
گــــرم و ســــــوزان ، پـــــرلهیـب
آتـــــــــش عشــــــــق اســــت
در ایـــــن سینـــــه ام
راه قلبـــــم راه عشــــق
اســـت و امیــــد
گـــــرچه میســــوزم
ســـراپا در شـــــــرار
در مــــحبـت چـــاره
میـــــجویم که بـــاز
نــــــور شمــــــع زنــــدگی
روشـــــــن شود
در پیــــــــش راه
مــــــن نیـــــــازم
یـــــــــک نیـــــــــــاز
سینــــــــــه ام از عشــــــــق
میســـــــــوزد
و بــــاز
حــــاصـــل بـــودن
نـــمیدانــــم کــــــه چیست
گــــر نیـــابم معـــدن
عشـــــق و امـــــــیــد
مـــن نیـــــــازم
یـــک نیــــــــاز
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
●
ای نهال تازه روئیده بهاران را تو آوردی
و یا آنکه بهاران رویش باغ بهاری بود
من اما سبزی این زندگی را در بهاران پاس میدارم
من از هر گل که میروید ز هر سبزه
ز هر برگ درختی از بهاران قصه میگویم
و میدانم که هر دل در درون رنگ محبت را بخود دارد
پر از رنگ بهاری پر ز گلشن هاست
تو اما ای نهال تازه روئیده ز قلب خاکی دنیا
نگاهی کن به قلبی که بهاران را
درون خود پذیرا شد که اوهم در درون خود
بسان یک نهال تازه و زیباست
که او در سینه همچون یک بهار تازه میماند
که راز هر شکفتن را چو شوقی تازه میداند
که گوئی هدیه ای از سرزمین سبز خوبی هاست
بهاران آشنا با قلب انسانی ست
که روحی همچو گل دارد و هر باران چشم او
چو باران بهاران پر طراوت پر ز بوی عشق وعطر گلشن و گلها ست
تو ای روئیده از خاک زمین دریاب
که این قصل بهاری فصل سبزعشق و عا شقهاست
که این فصل بهاری رویش عشقی به قلب عاشق دنیاست
به قلب عاشق شیدا بهاران جاودان بر جاست
بهار عاشقي زيباست
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
●
نمی شناخت مرا اما چون نگاهم کرد
خندید آرام و ملیح مهربان و گرم
مهربانی در نگاهش جرقه ای زده
بدور نگریست
نمی شناختم او را اما آشنایم بود
با جرقه های مهري
که در نگاهش میدرخشید
و کافی بود مرا
و مرا بس بود اینگونه آشنائی
تا اشنایش باشم
نگاهش با نگاهم سازشی داشت
ایکاش این نگاه دوباره بر میگشت
تا بنگرد نگاهم را
تا گرمی نگاه آتشین و مهربانش
لبخند پاینده بر لبانش
گرمی خورشید روزگارم باشد
و نوازش دهندهء قلب بیقرارم
نگاهش به پاکی نماز بود
و با بی گناهی گل
و به زیبائی گلشن های
پرمحبت عشق
نمی شناختم او را
اما آشنایم بود
گوئی همزبانم بود
بیشتر از هر کس دیگر
اشنائی بس دیرینه بود مرا
که فقط نامش را نمیدانستم
هر که بود چون من بود
نمیدانم
شاید محبت بود نام او
شاید نمیدانم
...
همیشه میتوان عاشق بود
اما ...
هرگز نمی توان "بی عشق" زیست .
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
●
نميدانی مگر
که من زنجير از پای واژه ها پاره کرده ام
نميدانی مگر که گرچه کلام را
در کتابخانهء دل به الفبا چيده ام
در باغ انديشه هايم رها ساخته ام
نديده ای مگر کتابهای قصهءای را که
به کودک قلبم داده بودم
از پله های ابری آسمان در پشت ابر های ضخيم
به فرشتگان بخشيده ام
ديگر مرا سخنی نمانده است
فقط نگاهم کن
ار پنجره ء نگاه در نمار خانهء قلب من
هيچکس نا پاکی ره نيافته است
و واژه هايم هرگز گناه نبوده است
مرا بنگر
از پنجرهء نگاه تا هزاران حرفم را دريابی
حرفی را که هرگز نگفتم
جز برای خدا . جز برای خدا .
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
●
بخود گفتم دمادم لحظه در لحظه:
نگاهی باز باید سایبان خستگی های دلم باشد
و گوید با دلم سوگند گرم بودنی با عشق
نگاهی باز باید تیره گی های دلم را روشنی بخشد
و یکبار دگر از رویش سبز اهورائی بگوید باز
دلی باید توان و قدرتش باشد
که آتش را بنام زندگی همواره روشن کرده قلبم را بسوزاند
نه اما ازسر اندوه
که تنها از سر گرمای عشقی گرم و جاویدان
نگاهی باز باید سایبان خستگی های دلم باشد
و دیدم ناگهان من دیدگانی گرم و سوزان را
و دلبستم تمام زندگی بر او
و شبهایم چه گرم و وه چه نورانی
تمام آتش این زندگانی را به قلبم داد
کنون میسوزم از آن شعله هردم
به هر روز وشبی همواره پی در پی
و دل میگویدم :خود بوده ای آخر
که آتش را دمادم یاد میکردی
کنون بامن بسوز وباز هم در شعله آتش
به فریاد دلت فرمان بده :
ای دل
بسوز و بازهم خاموش دنیا باش
بسوز و بازهم اشک دل ودیده
ز چشمانت بگیر و باز هم
با خود بگو هردم : زپا هرگز نمی افتم
ولی افسوس ولی افسوس در این شعله ها دیگر
توانی نیست
رهایم کن مرا آخر
که تا گریم بسوز عشق خود همواره بی پروا
رهایم کن که فریادی زنم از عمق این سینه
رهایم کن که من تنها
فقط یک موج فریادم
فقط یک سینه , پر اشکم
فقط یک قلب تنهایم
فقط یک قلب تنهایم
رهایم کن رهایم کن
●
دل را روشنی بخش و از ورای آن بنگر
زیبا خواهد بود
دیدنی با امید دیدار زیبائی
بوسه های طبیعت بر تن نرم زندگی
تن نرم آب در اغوش زمین
ریشه های درخت
بوته های سبز
گلهای رنگین
در هم آغوشی خاک
نوازش نسیم بر برگ و گل
بر چهره منو تو
نگاه سبز زمین بر ما
نگاه آبی آسمان بر منو تو
بوسه های باران و برف
بر چهره ها بر زمین
عشق مگر چیست
آغوشی گشوده از محبت در طپش قلبی
طپش قلبی در مهربانی
ستودن
خواستن و عاشقانه زیستن
بخشیدن محبت خویش بی چشمداشتی
ما ستوده زمین و آسمانیم
به حکم خدای عشق!
زندگی بسیار عاشق ما ست
ما اما به ویرانیش کمر بستیم
ما هستی را بی نگاه گذشتیم و رفتیم
اما دیگر بس ناله های غم
دیگر بس شکایتها
ما خود ویرانی همه چیز بوده ایم
در زندگی ، عشق و با هم بودنها
ندیده ام
هیچستان سهراب را
میدانم اما به هیچستان رسیده ایم
در اوج داشتن های همه چیز
ما خود ترانه زندگی را بی صدا کرده ایم
ما خود عشق را رانده ایم
به کوچه های غریب
ما خود نامهربانی را به خانه دل بردیم
تنهائی گذیدیم در خلوتها
سربرآغوش ناامیدی
در کتمان عشق
ما به طواف نمی توانم ها
نمی شود ممکن نیست
عادت کرده ایم
ما بی اعتباری احساس و ناثباتی اندیشه را
آشفتگی روح خویش را
زندگی خواندیم
اما دل را روشنی بخش
و از ورای آن زندگی را بنگر
زیبا خواهد بود
نگاهی ساده در باور آنچه هست
در حقیقت زندگی و عشق
در دیدن تمامی رنگهای زندگی
۱۳۸۵/۲/۱۸سه شنبه
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
●
لحظه هايم همه ان خاطره ايست
که در آن نقش تو در سينه من رنگ گرفت
ودلم باتو به آن لحظه رسيد
که دگر در همه زندگيم
نقطه چين هاي نگفتن هايم
به کلامي پر شد
به کلامي که در آن دل ميگفت
دوستت ميدارم
وبدون تو دگر غمگينم
1386/1/12 ف.شيدا
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
●
واژه ها از چه چنین گشته دلم
هر سخن در قفس سینه گرفتار شده ست
هر چه خواهم که بگویم از دل
بی سخن میمانم
باز یک حرف بدنبال حروفی دیگر
در درون می چرخد
خیره بر دفتر خود میمانم
حرفها بسیار است لیک خاموشتر از خاموشم
دل سبک نیست به این جمله وآن جمله که
نقشی دارد در درون ذهنم
جای آن حس سبک گشتن و عاری شدن از غم
خالیست
واژه ها در نگهم همچو یک نقاشی ست
زندگاني هم نيز
گرچه سرشار ز رنگ ليک تنها در قاب
نقش يک تصويريست
در سکوتي مبهم
و درون دل من همهمه غوغائیست
لیک لبها به سکوت
دیده حیران و نگه بر هر سو
باز هم چشم نبیند جائی
سر پر اندیشه پر از افکار است
لیک در جمله نمی گیرد شکل
و نمیدانم من به چه سان باید گفت
اینقدر میدانم که بدل رنگ سکوت
باز پررنگ ترین نقاشی ست
وبسی دلگیرم
و بیادم آمد غم دلگیر فروغ
آندمی را که نوشت : من بسی مردن را زندگانی کردم
و دلم را دیدم که همانند فروغ
مانده در حاشیه ها و ز غم دلگیر است
زندگی دورتر از من جاریست
و دلم ميخواهد رنگ پر رنگ سکوت
جاي خود رابدهد به زلالي همان اشعاري
که به نقاشي انديشه من رنگي داد
و دلم زيست به عشق
يکشنبه28خرداد1385
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
●
هرگز نشود قلبی بی درد و رها باشد
گر بود چنین قلبی از عقل جدا باشد
آنرا که بوّد روحی غافل نشود از غم
گر روح ندارد او نامش نبّود آدم
گر کودک و گر پیر یست گر مرد و یا یک زن
هر دل به مرام خود دارد غم این برزن
اورا که به غهمایش پیوسته فرو رفته
هر دم به خدای خود رنج وغم دل گفته
آری شب بیداری از یک دل غمدار است
از غصه بسی دلها غمدیده و بیدار است
اینگونه دلی هر شب دستی بدعا دارد
نجوای دلش هر شب ره سوی خدا دارد
در این گذر شبها هر دل که جلا گیرد
در خلوت تنهائی تقوای خدا گیرد
چون آینه ای گردد آن سینه که غمگین است
آن دل که جلا گیرد دلبسته به آئین است
آئین خداوندی هر دردی وغمی پوشد
بینی که بیکباره دل در ره حق کوشد
هرگز نکند مأوا یزدان بدل جاهل
آن دل که خدا دارد خود بوده دلی عاقل
تدبیر خداوند است قلبی چو شود غمناک
دل میشود از تقوا چون چشمه زلال و پاک
دوشنبه 4 دیماه
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com