واژه
●
واژه ها گریانند
واژه ها بی تابند
واژه ها حیرانند
واژه ها سرگردان
واژه ها بی سامان
و دلم می پرسد
غمزده شکوه کنان
پس چه شد واژه ی شاد
روح لبخند کجاست ؟!
و دلم می نگرد بر دلها و خود این میداند
که گناه از قلم و دفتر نیست
روح سرگشته انسانی ماست
که به هر واژه ی غم جان بخشید
تا بگرید با بغض یا نشیند درغم
یا که در طعنه بگوید حرفی
تا توانی تو به میل دل خود
نقدو تفسیر کنی
واژه ها واژه ی دیروزی و دیرینه ماست
ومن این میدانم چاره ای باید جست
باید اما دستی بر سر واژه کشید
روح را باز به آغوش گرفت
تا به الفاظ و قلم جانی داد
تا بگوید همه آن حرفی را که بدل جسبیده ست
و دلیل غم ماست
وبرای دل دفترها گفت:
واژه ها می خندند
گر تو خندان باشی
واژه ها مجنونند گر تو عاشق باشی
واژه ها را ز حصار چه کسی کرده رها
واژه ها میمیرند
گر تو ساکت باشی
اسفند ۱۳۸۴
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com