● 

درنگاهم سایه غم بود

در هنگام کوچ

پایم نمی کشید...قلبم نمی گذاشت

و نگاه قطره های اشکم را

به استقبال جدائی ها

روان کرده بود

رفتن ناگزیز بود وُ ماندن بی ثمر

دیگر برایم هیچ نمانده بود

تا به حرمت آن... چادر ماندن بپا کنم

هرگز نمیدانستم

...آه

هرگز نمیدانستم

روز کوچ پرستوها

روز کوچ من خواهد شد

و روزی ...  راهی شدن

تنها چاره راهم

وقت کوچ است

آری...سفر منتظر است

که مرا راهی رفتن سازد

وقت کوچ است

و در این جاده ء تنهائی

من و دل تنهائیم

کوچ من کوچ پرستوها بود!!! لیک من تنهایم

و  پرستوی دگر بامن نیست

کوچ من کوچ پرستوها بود!!به شبی بس تاریک

و رهی طولانی

کوچ من کوچ پرستوها بود!!!

ف . شیدا

۲۱ آبانماه ۱۳۸۴

 

 

تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com