●

 

زحال من چه می پرسی؟!!

ز حال من چه می پرسی ، توای غافل ز غمگینان
منم تنها ترین تنها ، ‌ز درد سینه ام بی جان
بّود روزم شب و این شب ،  بّود ظلمت گهی تاریک
حصار بی کسی دورم ، ره امید من باریک
سروده خنده ام: هق هق ، و سیل اشک من دریا
مرا آواره گی گردش ، سفر با قلب خوش رویا
سرایم دشت بی پیکر ‌، بخاک تشنه ای مفروش
چراغم در سما  ماهی ،  که با  ابری شده خاموش
نگاهم  انتظاری تلخ ،  پناهم  بی پناهی ها
سکوت دل همه فریاد ، گناهم بی گناهی ها
دلم یک شیشه ی نازک ، طپشهایش بسان سنگ
همه یاران من دشمن ،  به ظاهر با دلم همرنگ
سلام دیگران با من ،‌ بواقع همچو یک نفرین
سخن با قلب من طعنه ،  بظاهر با دلم غمگین
محبت با دلم حیله ،  نوازش چون خراش چنگ
وفا با قلب من تزویر ، صداقت با دلم نیرنگ
مرا نور جهان ظلمت ، درخشش تیغه ی خنجر
به محفل گفتگو ها جنگ ،  مرا تنهائیم سنگر
حراّرت بر دلم آتش ، نسیم صبح من طوفان
مرا همدرد یک انسان ولی در باطنش شیطان
مرا عشق جهان ، هجران سرای آرزو حرمان
مرا پیوند دل زنجیر ، سزای عاشقی زندان!
زحال من چه می پرسی ، ندانستن گهی خوب است
چه سودی پرسش از قلبی ، که در فریاد وآشوب است
بحال خود رهایم کن ، که تا میرم به کنچ غم
چو پاسخ را نمیگیری ، بُکن این پرسش خود کم
جوابی را اگر خواهی ... درون دیده ام بنگر
بخوان دل را، ز چشمانم ، سپس چون دیگران بگذر!


1362/12/3 جمعه

       ف .  شیدا



تهیه و تنظیم اشعار : شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com