پیشتر ها برای دلم قصه می گفتم
●
همیشه وقتی که صدا ها به نفس های ممتد خواب میکشید و من باز بیدار به لالائی نسیم در گوش گلها و برگها و شاخه ها گوش میدادم اونوقت بود که من قصه میگفتم.
و قصه هام هر شب طولانی تر میشد و رسیدن به صبح راحت تر! این شبها قصه هام توی نیمه راه گفتن جا میمونه پابپام نمیاد ، قهر میکنه گلایه میکنه وهی میگه نه اینجوری نه اینجوری نگو ... اینجوری تمومش نکن!!!
و من به ؛ قصه نامه ام ؛ میگم خوب مگه ااینجوری چشه ؟! چه عیبی داره اینجوری تموم شه واون سرشو پائین میندازه و پاهاشو به بازی رو زمین میکشه و میگه : خوب آخه... آخه من میدونم دلت نمیخواد اینجوری تموم شه واسه همین میترسم بگی شب بشنوه و حرفات حقیقت بشه یادته مادرت میگفت همیشه حرف خوب بزنید مرغ آمین توی راهه تروخدا قصه ات رو غمگین تموم نکن من اگرچه قصه نامه ی توام اما آخه منم دلم نمیاد قصه نامه ات خیس اشکا بشه حالا میخواد اشک خودت باشه یا اشک اونی که میخونه پیشترها برای خودم قصه میگفتم حالا اما برای قصه نامه زندگی که دلش سوخته برای اونا که میخونن تو فرداها ...
برای همه ...همه ..همه الا خودم!! اما قصه من اینجوری نیست قصه من یه جور دیگه س! قصه من خواب همه شبخوابهارو بهم میریزه! قصه من واسه لالائی بچه ها خوب نیست ! قصه من خاطره طوفان...سیل...زلزله و آتشفشان درونه که فقط طیبعت دل باهاش اشناس...پیشترا برای خودم قصه میگفتم
فقط خودم .
نوشته شده در پنجشنبه 22 فروردین 1387 - 21:00:24 ارسال از فرزانه شیدا(ف.شیدا)
تهیه و تنظیم اشعار : شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com