خداوندا بر ما ببخشا
●
نه سپید نه سیاه تنها دل واژه های دل
مگو از عشق نه
لب مگشا بر کلام زیبای عشق
که از اعتبار افتاده است
این زیبا کلام زندگی
این واژه محبت این یگانه امید انسان
کنون اما شک است وتردید ها
جایگزین در مهر ورزی وعشق
آه امروز چه ساده از کنار
دوستت دارم ها میگذریم
با نگاهی پر زتردید
با سوء ظنی دلشکننده
با ناباوری کلام
و آه که چه تنها
بر جای مانده ایم
چه غمگین بدنیا نگریسته
چه افسرده بی کسی
را زندگی کردیم
راه زندگی طی کرده ناکرده
بآخر میرسیم و آخر آه
انتهای جاده ء رفتن
افسوس که آندم
حتی نگاه بر پشت سر نیز
چه بی ثمر چه بی اثر خواهد بود
میدانم میدانم
خدا چنین نمیخواست
نه اینگونه که برخود روا کردیم
و گناه اما همیشه
بر گردن سرنوشت تقدیر
زندگی بود
چه حماقت وار در تکرار این
اصرار کردیم که
نه نه تقصیر من نبود
سرنوشت اینگونه بود
من بیگناهم
تقدیر چنین میخواست من بیگناهم
آه و وای بر ما
که خود تقدیر و سرنوشت در کف ...
همواره ؛رفتیم ؛ رفتیم
با دری بسته بر افکار خویش
غمزده در روزگار تنهائی
و در حماقت... آری ... در حماقت !!!
ره سپردیم و رفتیم وفقط رفتیم!!!
چه بی دلیل غم خوردیم
و آه ... همواره از درون و بُرون غافل !!
منو تو ... ما ... به چه چیز دلبستیم ؟!
از چه دل بُریدیم ؟!
چه را جستیم ...چه را یافتیم ؟!!!!
وای بر ما ..خداوندا ببخشا بر ما
ظلم خویش برخویش
حماقت دل را... در یک عمر زندگی ...
بی هیچ گشوده دری
بر دیده ونگاه ودل!!!
ما آخر... ازخانه ء دل
به بیرون نگاه نکردیم
بدیدن ؛ چشم؛ دلبستیم
و باور کردیم آنچه را چشم میدید !!!
و گفتیم : تا به چشم ندیدم
باور نمیکنم !!!
... هه ... چه مضحک بود این!!!
وای که درانتها نیز
بی خردی یک عمر زندگی را
به چشم خویش .... دیده
به تکرار ؛ بیگناهم ها؛ هدر میشویم!!!
و وای چه دیر است آنروز
چه بی ثمر چه بی اثر
و چه غمناک ... چه دردآلوده
مانند بیدارشدن طفلی از خواب
و یا چون تولد اما در انتها !!!
اما دیگر... بسی ... بیهوده !!!
باور کن ... انتها نیز امروزاست
... اینجاست !!
منو تو اما انتها ندیده
در پایان ایستاده ایم
امروز بتصور ،، می بایست ها ،،
و فردا در تکرار ... ایکاش ها
حیف از زندگی..!!!
حیف... وقتی که نپرسیدیم امروز را
تا درانتها بپرسیم از خود خویش
چه میخواستم ... چه میخواهم
چه شد !!!! ..... چه شد
تا گر کنون ... هیچ نیستم
پوچ نیز نباشم بعد از این !!!
تو برما ببخش خداوندا ...ببخش
ویرانی دنیای مهر ترا ...
ویرانی خودرا
که خود کردیم ونگفتیم که
که این خودکرده را بر خویش لعنت
که این خودکرده را تدبیر هم نیست
که؛ بود؛ اگر میخواستیم !!!
بر زبا ن ....اما...
شکایت را پایانی نیست
که همواره شاکی دنیائیم
و بی گنه افکار خویش
در خیالی باطل !!!... باطل ...باطل
افسوس و آه
ازاین ندانم کاری های نا دانسته منو تو!!!
و ببین مرا... ترا
که...چو امروز را اگر می گفتند ...
آخر ین روز توست
باز لب گزیده میگفتیم ؛
من هنوز هیچ نکرده ام
من هنوز به هیچ نرسیده ام
من جز هیچ نبوده ام
خدواندا برما ببخشا
ویرانی خودرا ...دنیای عشق ترا
روزگار آدمی را
از دست خود برخود ...
بر دیگری.. بردنیا
برما ببخش خداوندا
..برما ببخش خداوندا
که ما خود را آنگونه که بودیم...
ندیدیم ...افسوس!!!
...تو نیز ...برما ببخش خداوندا !!
ف . شیدا 24 آبانماه ۱۳۸۴
تهیه و تنظیم اشعار : شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com