رهگذر
●
قدم در کوچه های شب گذارم
بگامی کوچه ها را می سپارم
نمی دانم بدنبال چه هستم
هدف يا مقصدی ثابت ندارم
مرا امشب محيط خانه تنگ است
پريشانم ملولم بيقرارم
زدم از خانهء افسرده بيرون
که شب را در خيابانها سر آرم
خيابان تهی غرق سکوت است
فقط من عابر اين رهگذارم
در ميخانه ها بستند و رفتند
ولی پيمانه ای آيد بکارم
که مستانه روم در کوی و برزن
بگريم نيمه شب بر حال زارم
منم آن غم دل شبگرد و تنها
چو آرامی ندارد روزگارم
کنون در اين شب پائيز ی سرد
منم آواره ای غمگين و شبگرد
سکوت خالی اين کوچه ها را
صدای پای من امشب فنا کرد
به همراهش صدای خش خش برگ
همان خشکيده برگ مرده و زرد
که گويا از نگاه زندگانی
چو من افتاده و گرديده او طرد
منم افتاده از چشمان عشقم
که اينگونه شدم ويلان و شبگرد
مرا تنهائی و درد جدائی
به شبها رهگذار کوچه ها کرد
کنون تنها به اشکی غمگنانه
خموشم در نداريهای همدرد
مرا تنهايی و بی همزبانی
به قلب پر چنين لب بسته پرورد!!!
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com