● 


خدایا بنده ای در غم اسیرم
به نزدت بنده ای زارو حقیرم
ترا درسینه می یابم خدایا
هرآن وقتی سراغت را بگیرم
ولی یارب دل ویرانه ء ما
نباشد جایگاه تو برون آ
ترا ویرانه ها لایق نباشد
که در ویرانه ای گیری تو مأوا
ترا قصری طلا باشدئ سزاوار
سرای دل بود ویرانه ای خوار
ولی چون منتی بر من نهادی
بروی چشم من پایت تو بگذار
که دانم گر تو جائی پا گذاری
برویش آتش سوزان بباری
که پاکی گیرد و گردد منزه
تو از آلودگی در انزجاری
دل منهم به آتش آشنا شد
که از نا پاگی دنیا رها شد
دلم را اشک پاکی شستشو داد
که پاک از هر گناه و هر خطا شد
دلم را چون طهارت داده آتش
تو با عشق خودت دادی نجاتش
کنون با عشق تو قلب شکسته
جلا گیرد تمامی صفاتش
دل زاری که از صد غصه بشکست
به ناگه باتو و با عشق پیوست
کنون آه ای خدای مهربانم
دل از غیره توأم یکباره بُگسست
بروی تو در دل را گشودم
ولی در دل ترا پیدا نمودم
چو دیدم قلب من ویرانه جائیست
ترا بر این قدم رنجه ستودم
بناشد این عجب گر دل گزیدی
تو خود دل را به آتشها کشیدی
تو مأوای خودت را پاک کردی
چو نوری بعد آن بر دل دمیدی
تو خواهان همان سوزنده جانی
که میخواند ترا با مهربانی
هر آن قلبی که در عشق تو سوزد
ترا خوش آیدت آنجا بمانی
کنون گر لایقم دانی خدایا
به قلب خشته ء ما لطف فرما
مرو از قلب من هرگز خدایا
زویران کلبهء درویشی ما
تو خود دانی نیاز دردمندان
نیاز بی کسان و مستمندان
مشو زین دسته ء افسرده غافل
از این دلها خدایا رو مگردان
که اینان گر به آتشها بسوزند
به عرش تو کماکان چشم دوزند
ترا تنها علاج درد دانند
بنام تو چراغ دل فروزند
تو خود مإوای عشقی وامیدی
به قلب عاشقان نور سپیدی
مشو غافل ز درد وسوز انسان
چو خود شادی وغم را آفریدی


1362/11/7 جمعه

 

تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com