خالی از باور رویا
●
خالی از باور رویا شده ام
چونکه رویا به حقیقت پیوست
و دلم باز شکست
و بناگه دیدم که دلم در پی یک راه دگر ،
باز افتاده و خیزان به ره است
بس عجب بود صبوری مرا
خسته و زخمی و غمگین و بدون رویا
من کجا میرفتم
بس عجب بود که با دیدن صد بار شکست
دل من بود و یا ذهن و یا روح
- درون گرچه آزرده و لی
قصد افتادن و مغلوب شدنیز نداشت
در دلم نیروئی باز وا دارم کرد
که بپا برخیزم و در این بیراهه
در پی "راه" روان باشم و صابر باشم
این چه نیروست ندانم هرگز
گر که نیروی امید است کدامین امید
گر که نیروی خداست
پس بگوید بدلم راه کجاست
تا به کی رفتن و افتادن
و یکبار دگر درد شکست
تا به کی باز بخود دلداری
باز بر پا شدن و رفتن و رفتن به کجا
خود نمیدانم من از چه بر میخیزم
به کجا باز روان گشته ، کجا خواهم بود
لیک همواره بپا خواسته ام
باز هم روی دو پا
گرچه در دل همه دردو همه رخم
مانده ام باز کجا ختم این راه دگر خواهد بود
و بخود خندیدم گاه در دل تنها
لیک شاید دگری هم بر من ، در درون میخندید
لیک یک حس قوی
باز وادارم کرد که بهر باره بپا برخیزم
شاید این حس غرور است که وادارم کرد
شاید این نیروئیست ما ورای نگه و دیدهء ما
هر چه هست و ز هرآن نیروئی ا ست
باز بر حواسته ام ... اینچنین خواسته ام
تا کجا ختم همه رفتن و رفتن باشد
۲۱ مهر ۱۳۸۳
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com