● 

 

به هرجا جستجوگر ديدهء خود را کنم راهي

نگاه بي فروغم

خسته اي سر درگريبان را

دوباره باز مي يابد

که غمگين مانده و رنجور و درمانده!
به هرسو ديدگانم

ميدود مأيوس و سرخورده

نگاه پر زفريادي

بروي چهره ء من ميشود خيره

و ناگه سر فرودآرد به معناي همه تن خستگي هاي

پر از حرمان
به هر کس ديدگانم چشم ميدوزد

به هرسوئي

تبسم هاي تقليدي

به بيرنگي برويم ميشود جاري

اگر بينم زني  مردي جواني پير سالي را

بروي چهره هاپاشيده رنگ تيرهء اندوه

وحتي خنده ها جز رنگ تزويري دروغين نيست

ز رنگ زرد و بيحال دوروئي ها

ز ناچاري گهي شايد

براي حفظ ظاهر در وراي چهره اي پر بعض

لبخندي

درخشش هاي اشکي در نگه جاويد

ورنگ سرخ خونباري بروي گونه اي بي رنگ

که از  سوز درون

الهام مي گيرد

به هر جا ديده پر وحشتم

گردد

هراس ديدگان ديگران

بيم دل پر التهابم را

فزوني ميدهد از درد

فزوني ميدهد از درد

خدايا قصه ها گر قصه فقر است

و گر اندوه

چرا تنها « همين » در ديده من ميشود تکرار

کجا را بنگرم اخر

کدامين سو نظر دوزم

کجا را بنگرم يارب

که آنجا شوروشوق و خنده اي در نور

صداقت را

ميان چهره اي شادان

بدون آن

 نقاب پر زتزوير

تظاهر هاي آلوده

 ولي غمگين

دوباره بر دلم نوري بپاشد باز

دلم از سوز و درد آدمي سوزان و غمگين است

توان ديدنم را از کجا يابم

که اين بسيار غمگين است

کجا را بنگرم يارب

کجا را بنگرم يارب

فقط يکجا

آه

فقط يک سو توان ديدن دل هست

نگاهم بيقراري را

فقط يکجا

ز خاطر مي برد با شوق

به ميدانگاه اطفالي که در بازي

بدون فکر و انديشه

جدا از هر تضاد و رنگ و افکاري

به شادي بي غم وسرخوش

و حتي بي کلامي

غرقه در خويشند

ودر شور شر بازي

چه خندانند

نه اما ميشود ديدن

چنين شوروشري را

درميان بچه هاي جنگ

که غمگينند و بس تنها

همين ميدانگه بازي

يگانه مظهراميدو  دلگرميست

براي اين دل حيران

که در اينجا

حقيقت

معني خودرا کند پيدا

بغير از اين

حقيقت

نيز بي معناست

که تنها کودک اين زندگاني

شادماني

را دهد معنا

اگر او هم به فقرو ظلم و جنگي

باز در سوگ و غمي

گريان نگردد باز

کنون اما

نه ديگر چهره اي يکرنگ خواهي يافت

نه حتي در لبي

 لطف حقيقت را تواني جست

دگر سيماي انسان هم حقيقت را ز خاطر برده

و حتي نشاني اندک ومبهم

درونش نيست

وحتي خود نميداند حقيقت چيست

دگرمنهم نميدانم

که معناي

حقيقت چيست

چه بايد کرد

صداي فقر خاموش است

صداي خنده  گريان است

وحتي کودک غمديده اين فقر

به ميدانگاه بازي نيست

نه حتي کودک آن جنک

صداي   فقر  خاموش است

صداي خنده     گريان  است

صداي جنگ ُغّرّان    است

واندوهي ميان ديده ها

هردم کند بازي

1363  بهمن ماه از : ف.شيدا

 

 

تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com