●
زاده ی هستی پائیزم من
زاده ی مهر و خزان در این دهر
لیک پائیز و خزان هم زیباست
چون به مهری دل من را پرورد
مهر در جان و تنم جاری شد
همچو آن رود به پائیز روان
رود پر آب همی جاری بود
همرهش بارش باران به خزان
من ز پائیز نخواهم رنجید
که گل از پهنه’ هر باغی برد
یاد که در باغ خزان را جا داد
آسمان را بدل ابر سپرد
یا که باران به خزانش بارید
برگ ها مرده زمین می افتاد
رنگی از قرمز و نارنجی و زرد
به تن سبز درختان می داد
آن پرستو ز کجا می فهمید
فصل کوچ است و زمستان در راه
در شب سرد زمستان می ُمرد
گر ز پائیز نمی شد آگاه
از زمستان تو چه سان می گفتی
گر که در جاي خزاني بودي
چه کس از سردي فردا می گفت
به هر آن مور و به هر موجودي
مهربان است دل پاک خزان
از زمستان چو بما مي گويد
مي رود مرغ بهاري ره کوچ
گل به گلخانه دگر مي رويد
با نگاهي ز محبت بايد
نگهي بر دل پائيز انداخت
ماه مهر است که او مي آيد
بايد او را به همان مهر شناخت
زاده ی مهرم و ميدانم من
هر که با مهر به دنيا نگريست
خود او ديده جهان در همه فصل
پر از عشق است و پر از زيبائيست
مهر 1382
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
[ ]
+ نوشته شده در ساعت1:12 توسط شیواااااااااماهیچ
