فلک جان
●
گرچه میسوزم چو شمعی درمیان عشق تو
گر که سوزان ،آب داغی گشته دل، سوزان تو
لیکن از این سوختن ، این آب کردن های دل
همچنان یک عاشقم ، آن عاشق حیرا ن تو
روز و شب طی میشود ، این دیدگان مانده براه
روزگارم در دم ء دلواپسی ... تار و سیاه
آسمانء سینه ... بارانی ... ولی آتش بدل
میکشم خود را، در این دنیا ، ولی زار و تباه
گرچه هر دم شعله ای دیگر زنم بر شمع دل
گر به نزد هر کسی از اشک ء دل گشتم خجل
گر ندیدم بعد تو .... شادی دنیا را دمّی
بازهم وامانده پایم ... مانده اندر لای و گِل
بازهم درمانده ماندم ، بی تو با خود چُون کنم
با چه تدبیری ز دل ... عشق ترا بیرون کنم
لیکن این دل، در میانء آتشی، آخر مرا پرهیز داد
گفته میمرد اگر ، اندوه ء او افزون کنم
زین سبب پا میکشم افسرده دل در روزگار
میشوم در عشق تو...عاشق دلی مجنون و خوار
بازهم دل از تو میگوید ، به تو دلبسته است
وای از این شیدا دلم ، زین سرنوشت نابکار
سروده ء فرزانه شــیدا
یکشنبه 23 دی ماه سال 1386
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
