●
باغبان هم ز دلم رفت و بريد
باغبان هم ز برم رفت و بريد
دل من تنها شد
منکه يک شا خه دلم بيش نبود
وه چه آسان بدم رفتن او
تن شکستم به همان گام نخست
و دگر غنچه لبخند به آنی پژ مرد
باغبان هم ز دلم چهره کشيد
و دلم تنها شد
و در اين باغ بزرگ
نه به شاخ و نه به برگ
نه به آن غنچه ء کوچک به لبم
کس نگاهی ز سر مهر نکرد
منکه يک شاخه دلم بيش نبود
چه شکستم آسان
چه شکستم آسان
منکه يک شاخه دلم بيش نبود
اگر
اگر چون گل شدم باز و گشوده
بيکدم زندگی رنگم ربوده
فسردم در شکوفائی بباغی
که در آن بلبلی عاشق نبوده
....
از چه تا فکر تو آيد بدلم
زود دلتنگ و دل آزرده شوم
تو چه کردی بدلم کز يادت
اينچنين دلخورو افسرده شوم
آه نه از غم و از ناکامی
ياد تو سينهء من ميسوزد
من چرا با دل لبريز ز عشق
بايد ا ز عشق تو سرخورده شوم
....
ز هر سو رفت و از هر جا گذر کرد
اسيری تازه تر در بستر افتاد
ولی نامهربان يارم ز نخوت
اسيران را نگا هش کمتر افتاد
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
[ ]
+ نوشته شده در ساعت1:14 توسط شیواااااااااماهیچ

