شب
●
آخر ای شب از چه رو باز آمدی بهر عذاب
کی رود چشمان عاشق در شب هجران بخواب
با کدامین قلب آرامی بخوابم زآنکه باز
دل پریشان است و من اشفته و دیده پر آب
دیده ام بر هم نمی آید مرا آرام بخش
جرعه ای از جام خوشبختی بر این ناکام بخش
ای شب از این زندگی سیرم که با اندوه و درد
خواب و آرام مرا برد و دلم بیچاره کرد
هر شبی سوزی دگر بر قلب غمگین هدیه داد
دیده دریائی شد و بر سینه مانده آه سرد
وقت فریادم ز من تاب توانم را گرفت
با سکوت شب ز من داد و فغانم را گرفت
وه چه میدانی که دل در این سکوت جانفزا
با چه دردی او فرو خورده صدای گریه را
آن زمانی را که باید با فغانی گریه کرد
در سکوت شب به من رو آورد شبها چرا؟
در خموشی اشک میریزم ز قلبی بیقرار
چون نمی خواهم شود اسرار قلبم آشکار
جز همان آهی که می آید ز لبهایم برون
بر نمی خیزد صدائی از دل لبریز خون
در هجوم غصه و افکار شب آیم به جان
تا رسم از فرط گریه تا به سر حد جنون
لحظه های شب مرا دیگر شده آزار جان
گوئیا شب بسته زنجیری به پاهای زمان
قلب ناکامم چو دلبسته به عشقی سالها
سوی رویای وصالی می گشاید بالها
بال و پر چون میزند مرغ دلم در اوج عشق
تیر هجران میخورد در اوج آن امالها
باز می افتم فرو در ورطه خاموش غم
باز می بینم که دل راهی ندارد تا عدم
تا لب مرگی روم هر شب به گریانی و سوز
تا که پایانی بگیرد هر شبی در پای روز
روزها در بستر غم دیده می بندم ملول
چون ز تن بیرون نرفته درد شبهایم هنوز
چون به شبها دیده از خوابیدن خود رانده شد
روز می بینم تنم افسرده و درمانده شد
آه از این عشقی که جانم را ز بودن خسته کرد
مرغک قلب مرا چون مرغکی پر بسته کرد
آه از این رویای دردآگین پیوند و امید
مرگ دل را مردنی پر رنج و بس آهسته کرد
کاش ره جویم به راه دیگری سوی افق
ر ه گشایم در حریم شادی و رویا و شوق
۱۳۶۳ /۶/۶شهریور
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
