دیروز امروز فردا
●
امروز دریافتم که بی ثمر نبود
گریز از دیروزی که زندگیم را عبث کرده بود
بی آنکه عبث باشد
رنگ تیره ای از گذشته را ثمرهء فردایم کرد
چه با اشتیاق از میله های زندان گذشته گریخته بودم
و چه تلخ دریافتم که هنوز در حصار گذشته ها
در زنجیر مانده ام
با عشق یا بی عشق
به جرم گناه آلودهء دوست داشتن
در اسارت بودم
هر چند که عشق معنای زیبائی از محبت است
بر هر چه در دنیاست
و دوست داشتن سمبل قلبی ست
که هموز بی مهری ندیده است
هر چند بسیار دیده بودم بی مهری ها
اما دوست میداشتم
آری دوست میداشتم ،لطف دوست داشتن را
آنهم در کدامین دنیا
دیروز فردایم را بی ثمر خواندنم
امروز دریافتم که بی ثمر نبود
امروز نیز لبهای خاموش پر فریادم
در بیصدائی ها بر هم فشرده میشود
با پردهء سکوتی که رویاروی من و بر لبهای خموش من
فرمان خموشی صادر نموده است
و رویایم را درهم می شکند
رویای دوست داشتن را
دیروز رنج می کشیدم
چرا که دوست میداشتم
امروز رنج می کشم
زیرا می پرسند :چرا دوست میدارم
و من خاموشم
چرا که نمیدانم دوست داشتن
چه معنائی
جز دوست داشتن میتواند داشته باشد
و آنکه دوست میداشت
دیروز چرا مرغ شکسته بال
قفس دردانگیز عشق بود
و امروز چرا بسته پر
قفس ناباوری های دنیای بی محبت
با من بگو چرا نا آشناست
دلهای امروز با محبت و عشق
چرا تردید هاست در معنای عشق
لیک بر من شرمی نیست اگر در دنیای خالی ار عشق
توانستم عاشقانه قلبم را از محبت لبریز ساخته
عاشقانه دوست بدارم و عاشق باشم
چراکه دنیای من
دنیای محبت بود
هرچند در نگاهها ناشناس
در باور ها پر تردید
عشق را می توان
به گلبرگ گلی نیز با تمامی وجود بخشید
اگر قلبی را توان بخششی
از مهر ، محبت و دوست داشتن باشد
که این نیز بر هر کس ساده نیست
اگر مهربانی را نشناسد
دیروز فردایم را بی ثمر خواندم
امروز دریافتم که بی ثمر نبود
قلبم ثمرهء دوست داشتن خویش را
در یادگیری عاشق بودن دریافته بود
دل خدای عشق خویش را یافته بود
او را که خود عشق بدل بخشیده بود
دیگر میدانستماز شهر بیهوده گی گریخته ام
حتی اگر از دید دیگران راهی نپیموده باشم
دیروز فردایم را بی ثمر خواندم
امروز دریافتم که بی ثمر نبود
عشق گناه بی گناهیم بود
و اگر در زندان ناباوری خویش
آزادم کرده اند
یا بنام دیوانگی
میخواهند رندانی را ببخشند
که گناهی نکرده بود
من اما به سر بلندی از کنار اینان خواهم گذشت
گناه من اگر گناهی باشد
جز دوست داشتن نبوده است
آری امروز یا فردایم از اثر دیروز
از احساس عشق در درونم در امروز
میتواند در دستهای دیگران به ظلمت باشد
اما برای آنکه سراپا سوخته بود ودیگر آتش نمی گرفت
چه فرقی داشت
من اما هرگز به ظلمت خو نخواهم کرد
که دوست داشتنم هر گونه بود و هست
به هر چه خواهد بود
به هر که خواهد بود
روشنائی روح و درون من است
ثروت من است در اوج تنگدستی
در دنیای مردمان خودباخته ای
که از عشق بی نصیب مانده اند
از بخشش بی خبر از خود خویش لبریز
از باور عشق ناکام
مرا چه باک
مرا چه غم
آنگاه که خداوندم با من است
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
