●
ما زیاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم
بر قّلوب هر که بوده آشنا
دانه ی مهر و محبت کاشتیم
لیکن از این مزرع سبز فلک
کشتی از خار جفا برداشتیم
آری اندر باغ ما خاری دمید
وه که خارستان زآن افراشتیم
سکه ی نامردمی را در فریب
سکه مهر و وفا انگاشتیم
کودک دل را دراین کهنه خراب
بر سر بازار غم بگماشتیم
بر سر بازار غم بگماشتیم !!!
سروده ی:فـرزانه شـیدا دوشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۸۷
تهیه و تنظیم اشعار : شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
[ ]
+ نوشته شده در ساعت1:44 توسط شیواااااااااماهیچ
●
بر دل و قامتت ای عشق اگر جا بشوم
غصه ای نیست اگر واله و شیدا بشوم
منتظر نیست دلم مهر تو دیدن شب و روز
بس مرا زآنکه به شوق تو شکوفا بشوم
خوش دمّی را که غم عشق تو باشد بدلم
ورنه بی عشق تو آواره ی صحرا بشوم
فــرزانه شـــیدا
یکشنبه ۲۵ فروردین ۱۳۸۷
تهیه و تنظیم اشعار : شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
[ ]
+ نوشته شده در ساعت1:43 توسط شیواااااااااماهیچ
●
پشت پنجره تنهائي
وقتى پشت پنجره تنهائى ميايستى و غرق قطرات بارون که چشم چترها رو خيس ميکنه ، مجذوب خاطه هاى طپش ميشي وراه رفته ديروز رو از لحظه طپيدن دل تا ايستادن پشت پنجره تنهائى بارون زده ...مرور مىکنى ...
مى بىنى که راه اونقدرهام طولانى نبود از عشق تا رسيدن به دل شکستگي...حتى بااينکه تقوىمهاى زندگي چيزى جز اين رو ميگن...اما
خيلى سريع... خيلى تند... خيلى زود... دل ميشکنه!!! اونهم وقتى که روزا وشباى زيادى رو پاش گذاشتي و خيال ميکردى هيچوقت اين نهايتى نداره ومعنى ابد براش شکلى حقيقى ميگيره...نميگم ناممکن ها وجود نداره ...آخ چرا...خيلى وقتا اما همه اونچه روزى غير ممکن بود عملى شد!!! اما عشق يه رمز مجهول توى وادى زندگيه ...يه سوال مبهم بدون انتها....يه ...شايد بازى!!!با روح ودل واحساس يه عاشق...وقتى پشت پنجره تنهائى ايستادى و شمارش قطره هاى بارون از دستت در ميره يه چيز رو فقط بخاطر بيار:چقدر چقدر دوستش داشتم.همين!!!!
نوشته شده در جمعه 23 فروردين 1387 - 15:07:01 (ف.شیدا)
تهیه و تنظیم اشعار : شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
[ ]
+ نوشته شده در ساعت1:42 توسط شیواااااااااماهیچ
●
حقیقت را پشت دروازه های خیال
جا نهادم
نه از آنرو
که تلخیش آزارم میداد
که بودنش
رویایم را برهم میریخت
و آرزویم را بر باد میداد
اما حقیقت را به باد بخشیدم
که در گذر خویش همگان را هشیار کند
اما دلم ... آه ... دلم
غمگنانه بر مزار آرزوهایم
گریان بود
آخر تفاوت میان حقیقت با حقیقت
بسیار بود
حقیقت من رنجباره ی سنگین روزگاری بود
که کوله بارش را
به درازای عمرم بر دوش میکشیدم
و حقایق تلخ و شیرین
در آلبوم یا دواره های دیروزم
گاه میخندید گاه تبسمی داشت
گاه نگاهی بود بدون عمق
حقیقت اما عبور لحظه های ممتد عمر بود
که ریزش باران پائیز را بیاد میآورد
آنگاه که چتر اندوهم باز نمیشد
تا خیس واژه های درد نگردم!!!
شنبه 24 فروردین 1387
(فرزانه شیدا)
تهیه و تنظیم اشعار : شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
[ ]
+ نوشته شده در ساعت1:42 توسط شیواااااااااماهیچ
●
بر واژه ها چنگ میزنم
و دلم ، دلم بر آفتاب میسوزد
که مرا بر پرتو خویش باز میخواند
و من ... آه ... من ...
در سایه های ناماندگار
هنوز بخود می پیچم ، می پیچم
و کلام عشق محو تر از همیشه
آفتاب را فریب میدهد
در درخشش شیشه ی شکسته خویش
این میان تصویر قلب شکسته ام
درخششی دیگر دارد
بر چهره شیشه ای عشق
و سنگی در کنار آن
آری بخند
آفتاب برای من نبود
نه مگر برای
به رخ کشیدن تصویر شکسته ی دلم
بر شیشه تکه تکه ی عشقی نابسامان
اما بانوی شب بودن نیز
عالمی دارد
حتی اگر شکسته دلی
بیش نباشم
و فراموش شده ای
در دیدگان آبی خورشید گون عشقم
و غمزده ای
از نگاه خورشید افتاده
بانوی شب بودن نیز عالمی دارد
حتی اگه همه شب آسمان آبیم
نوری از حضور عشق نداشته باشد
و شهاب گونه
به مرگ نزدیک گردم
حتی اگر هرگز باز نیاید
و هرگز باز نپذیرم شکسته دل را
دوباره عاشقی کردن
بانوی شب بودن نیز عالمی دارد
حتی در تنهائی که
آه چرا کتمان کنم
همیشه بانوی تنهای شب بوده ام
همین
و گم شده در دروغ
دلباخته بر خیال
همیشه بانوی شب بوده ام!!
ف . شیداااا
چهارشنبه 21 فروردین1387
تهیه و تنظیم اشعار : شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
[ ]
+ نوشته شده در ساعت1:41 توسط شیواااااااااماهیچ
●
پشت تصویر سیاه زندگی
همه چی آروم آروم فنا میشه
بخودم میخندم از بس که دلم
باز میگه : دنیا پر از وفا میشه
طفلی دل از بسکه ساده دل بوده
تو خیالش رنگ بی وفائی نیست
همه دنیاش پر عاشقی شده
برا اون دنیا واسه جدائی نیست
طفلی دل که صدبارم اگه شکست
باورش نبود جفا هم همینه
آسمونش اگه آفتاب اگه ابر
بخودش میگفت که زندگی اینه
باورش نبود که آدما همه
با دلای سنگی شون زاده شدن
رسم عاشقی مرام دلها نیست
واسه دل شکستن آماده شدن
باورش نبود که وقتی واسه عشق
همه هستی شُو هم رو میکنه
آب از آب تکون نمیخوره آخه
هرکسی با بدیهاش خو میکنه
دیگه فرقی ام نداره دیگری
پیش پاش قلبشو قربونی کنه
شایدم توُی دلش بازم میگه
بهتره این دلو زندونی کنه
اگه راستشو بخوای بهت بگم
گرچه هرچیز ی یه اندازه داره
دل ما ولی توُ زندون غما
حالا هر روز ترکی تازه داره
اما ما قربونی همین دلیم
اینه که بازی دنیا مال ماست
تا میشد هرکسی قلب ما شکست
شاهد حرفای من همون خداست
ناجی قلب منم همون خداست .
شعر از فرزانه شیدا
چهارشنبه 21 فروردین1387
تهیه و تنظیم اشعار : شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
[ ]
+ نوشته شده در ساعت1:40 توسط شیواااااااااماهیچ
●
در سایه ها نشسته ام
و عبور تلخ غروب مرا نیز محو میکند
میدانم نمی آئی
اما هنوز تا آخرین نگاه خورشید
راهی باقیست... در انتطارت میمانم
چون همیشه چشم دوخته
بر سینه کوه در بدرود با خورشید
در تنهائی ...
از: ( ف .شیدا)
چهارشنبه 21 فروردین1387
------
تهیه و تنظیم اشعار : شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
[ ]
+ نوشته شده در ساعت1:38 توسط شیواااااااااماهیچ
●
با زبان ساده میگویم سخن
زندگی در چشم من پــروانه ای ست
از درون پــیله میآید برون
در پی گلهای رنگین ، سوی باغ
بال بالی میزند در باغها
با سرود بلبلی گه زاغها
گاه دور افتد ز باغ زندگی
تا بیابد عطری از باغ بهار
گاه در کنجی نشیند بیصدا
روز وشب در بازی تکرارها
چون بهاران عمر کوته در گذر
جان دهد پروانه درکنج خزان
در شبی همراه شمعی جانفروز
با تنی وامانده در حرمان وسوز
یا که می میرد زمان در زندگی
او ولی در ُبهت و راز زندگی
همچنان در بهت و راز زندگی
از چه آمد از چه پر زد او چه کرد
رنگ و بوی زندگی را چٌون چشید
لیک بی آنکه بداند قــصه را
قصه "بودن " به پایانش رسید
من چو آن پروانه بودم در جهان
باورم از زنــدگانی ســاده بود
گاه بال و پر زدم درعطر باغ
گاه در باران غم پر پر زنان
در خیالم قلب من آزاده بود
در خیالم یک دل آزاده بود
باز میپرسم زخود در روز وشب
من چه کردم با خود و با زندگی
چٌون چشیدم لذت باغ بهار
همچنان در قصه ها پروازها
در مـــیان ره نمیدانم چرا
خسته ام از اینهمه تکرارها
خسته ام از اینهمه تکرارها
روز بارانی من ، نوری نداشت
قصه ی بودن دگر شوری نداشت
چون بهاران عمر من آسان گذشت
عمر من در حیرت دوران گذشت
آسمان من ولی آبی نبود
عمر من در تاری باران گذشت
عمر من در تاری باران گذشت
همچنان در نیمه راهم بی خبر
قصه من خط پایانش کجاست
باغ من خورشید و مهتابش کجاست
آسمان آبی نمیگردد چرا
زتو نوری نمی گیرد چرا
در بهاران اشک باران کمتر است
بارش ابر بهاری کوّته است
آسمان من ولی ابری و تار
آسمان من چـــرا آبـی نشد
ازچه شبها نور و مهتابی نشد
آنچنان هم زندگانی ساده نیست
عمر ما کافی ؛باین؛ پیمانه نیست
پرشود پیمانه ی عمری به درد
میرسد آخر خزان ابری و سرد
در چنین باغی فقط پر پرزدیم
روز و شب بر درد و رنجی سر زدیم
زندگانی میرود آسان ز دست
اینچنیـن پــروانه بودن مشکل است
اینچنین پــروانه بودن مشکل است !!
آذر ۱۳۸۲
سروده فرزانه شیدا
تهیه و تنظیم اشعار : شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
[ ]
+ نوشته شده در ساعت1:37 توسط شیواااااااااماهیچ
●
قصه یک دل تنهاست ، قصه های منو بارون
هر دو دلگرفته از غم ، با چشائی زارو گریون
هر دو سینه ای پراز حرف ، هر دو در سکوت شبها
هر دو بیدارِ شبونه ، توی کوچه های تنها
اشکای من ، روی گونه ، هق هق تلخ خیابون
آخر عاشقی اینه گریه کردن زیر بارون
این منم که زیر بارون ، خاطراتُو مینویسم
منکه با قطره اشکم ، رهگذا ر شبِ خیسم
این منم که زیر بارون همه اشکام روونه
اما هیچکس زیر بارون راز اشکو نمیدونه
واسه این غریبه گشتن و دیگه چتری هم نمیخوام
پا بپای سرنوشتم ، دیگه یکقدم ، نمیام
آره باورم نداری ، تو که ا شکامو ندیدی
تو که هر شب زیر بارون غم ِ عشقو نکشیدی
این منم ، که زیر بارون ، خاطراتوُ مینویسم
منکه با قطره اشکم ، رهگذا ر شبِ خیسم
کاش دوباره زیر بارون ، تو میومدی سراغم
تا ببینی مثه دیرو ز ، من هنوز یکدل داغم
ولی تو یک شب آروم ، زندگیمو ابری کردی
تو خودت گفتی که هرگز ، بدلم برنمیگردی
من از ا ونروز تا بامروز ، دلِِِیِ بارون زده هستم
تو منو تنها گذاشتی ، من زدم دلو شکستم
حالا خاطرات بارون ، شاید از یادِ تو رفته
دل منهم ، واسه هیچکس ، راز اون شبو نگفته !!
تو میدونی و دل من ، که برات شعری رو خوندم
شعر کوچه از ُمشیری تا بدونی چرا موندم!
با تو گفتم حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز ، نتوانم نتوانم
آخه دل کجارو داره وقتی یک دله اسیره
دله من اسیر دامه ، خودشم بخواد نمیره
تو با عشقتم ، یه روزی ، هر دو پای منو بستی
فردا با، سنگ جدائی ، پر و بالمو شکستی
آره باورم نداری تو که اشکامو ندیدی
تو که هر شب زیر بارون غم عشقو نکشیدی
این منم ، که زیر بارون ، خاطراتوُ مینویسم
منکه با قطره اشکم ، رهگذار شبِ خیسم
کاش دوباره زیر بارون ، تو میومدی سراغم
تا ببینی ، مثه دیرو ز ، من هنوز یکدل داغم
من هنوز یکدل داغم .
ف . شیداااا
تهیه و تنظیم اشعار : شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
[ ]
+ نوشته شده در ساعت1:37 توسط شیواااااااااماهیچ
●
گم می شوم در کوچه های گذر
وگام ها آرام آرام قصه ء عبور را
در گوش شب زمزمه میکند
صدائی نیست نه جز صدای جیرجیرکی
که ترانه خوان شب بود
و بیدار همیشگی
وماه گاه از پشت ابر
به لبخندی همگام راهم میشد
ستاره در چشمک های مداوم
حضور خویش به رخ میکشید
ومن گم کرده خویش
گم کرده راه
در میانه حس بودن یا نبودن
ماندن یا رفتن
جدول همیشگی زندگیم را
در ذهنی بیقرار حل میکنم
حروف و واژه ها ی بودن
چه ناهمخوان و سر گردانند
و جدول ذهن آشفته و بی جواب
مانده است
بودن یا نبودن را سوالی نیست
میشود؛ بود؛ مگر... در نبودن های
احساس و عاطفه
میتوان نبود مگر در
طپش قلبی که نا مراد
چشم دوخته بود
به امیدهای بی نصیب
خیالهای بی حقیقت
رویاهای دست نیافتنی
آرزوهای بی هیچ تلاشی
آشکارا بی سرانجام
میشد بود مگر میشد نبود مگر
جدول احساس و ذهن
و روح و اندیشه ام را قلمی دیگر باید
احساسی تازه تر...!!!
به قلم : فرزانه شیدا
دوشنبه بیستم اسفند 1386
تهیه و تنظیم اشعار : شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
[ ]
+ نوشته شده در ساعت1:35 توسط شیواااااااااماهیچ
●
پر میزنم در آسمان اندیشه های عشق
پروازی بر فراز ... هیاهوی شهر
آنگاه که سکوت در گوشه ای آرام
کز کرده بود
و هیاهو غوغا میکرد
فریاد اما بیصدا
نگاه میکرد
در حنجره های بُغض
و صدای بال پروازم آه
در هیاهو گم میشد
چون من چون تو چون ما
شاید می بایست بر شانه فریاد بنشینم
وفغانی برآورم ، با رسا ترین صدا
تا بازگویم ترا
فریاد را بخاطر بسپار
سکوت مردنیست
آنگاه که انسان در ؛هستی ونیستی ؛ می میرد
آندم که ؛ آه ؛ را ه نفس می بندد
و آندم که عشق و انسانیت میمیرد
در دستهای ظلم
فریاد را بخاطر بسپار ...سکوت مردنی ست!!!
شعر از: فرزانه شیدا
دوشنبه بیستم اسفند
1386
تهیه و تنظیم اشعار : شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
[ ]
+ نوشته شده در ساعت1:33 توسط شیواااااااااماهیچ
در حاشیه ها ایستاده ام
در نگاه به
به عبور لحظه ها
شتابها ، پاها ،نگاه ها
امید ها نومیدی ها
آه
در حاشیه ایستاده ام
وتفاوتی نمیکند پا بر سطح پیاده روئی،
نهادن گام بر کوچه های، خیابانی
یا رهگذاری
در حاشیه, پنهان بر جا مانده ام
وبوته های تردید احساسم
درکناره های دلم می روید
هستم ؟! یا نیستم
وجودم آیا حضوری نیز دارد
یا در شکل سایه ایست در پشت پاهای مرد؟
کیستم
سایه ای از او یا حتی خود نیز بی سایه
روزمن؟! ...معنایش چیست
بهانه اش چراست
آیا در میان گامهای رفته دیروز با امروز
چیزی از من بجا مانده است
منَ" من" کجای احساس گم شدم
در کجای نگاه تو هیچ شدم
در کدامین برزخ افکاری به هیچ سپرده شدم
من فاطمه (ع*) نیستم
مشعلی بر دست چون مجسمه ای
ایستاده در میان آب
به سمبل آزادی نیز نیستم
اما من هستم
من من هستم با تمامیت بودنم
با تمامیت احساس
در اوج سلامت عقل
در کمال مطلوب یک" بودن"
اما بی معنا
روزم از آن تو
تبریک برتو باد
که توان گفتنت بود وآزادی رهائیت
روزم از آن تو که ترا
بر وزنه هم بگذارند وزنی داری
مرا بی وزن وباوزن نیز
اعتباری نیست
روز زن بر آنکه باید مبارک باد
بر فاطمه(ع*) وبر زنانی که
حضور داشتند ووجودی
حرمت داشتند واعتباری
من در حاشیه ایستاده ام
در نگاه به
عبور لحظه ها
شتابها ، پاها ، نگاه ها
امید ها ، نومیدی ها
آه
ایکاش بال کبوتری بودم
ایکاش....
دوشنبه بیستم اسفند 1386
از: فـرزانه شــیدا
فریاد را بخاطر بسپار "سکوت" مردنی ست
ف.شیدا
تهیه و تنظیم اشعار : شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
[ ]
+ نوشته شده در ساعت1:27 توسط شیواااااااااماهیچ
