●
دلا ازمن بنال واز خود خویش
که هرچه بوده دنیای منو توست
نه کس دراین خرابه دل شکسته
نه جای دیگری جای منو توست
هرآنچه زندگی برما ستم کرد
همه از دست این خوش باوری بود
شکستیم و گذشتیم و نگفتیم
خدا خود شاهد و خود داوری بود
سپردم برخدا من آن کسی را
که قلبم را شکست و زیرو رو کرد
امیدم را به صد ویرانه برد وُ
مرا با قلب ویران جستجو کرد
نمیبخشم بدنیا هرکسی را
که قلبم را بناحق ها بسوزد
بیاید بر حریم ء خانه ء دل
سپس بر مَردن من چشم دوزد
نمیبخشم دمی... من آنکه را که
بپای عشق او جانم نهادم
چودادم جان براهش روز دیگر
شنیدم از سر او هم زیادم
چو دل را بر کس دیگر سپرده
مرا از یاد خود یکروزه برده
چه سان باور کنم نامردیش را
که آبی روی شرم خویش خورده
دلا ازمن شکایت کن نه دنیا
نه از مردم نه از امروز و فردا
خودت ساده دلی این هم جوابت
دگر بنشین به جایت در همان جا
حریم خانه ء دل محرم توست
همان جائی که تنها خلوت توست
کسی اینجا بدنیا باوفا نیست
تو هم گر باوفائی غیرت توست .
فــرزانه شــیدا
چهارشنبه 12 دی1386
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
[ ]
+ نوشته شده در ساعت23:57 توسط شیواااااااااماهیچ
●
پریشان بود
چون بادهای آشفته ء بیقرار
عصیان داشت
چون تلاطم موج های دریای طوفانی
بیقرار بود
چون سرگشته موجی بی ساحل
و نگاهش جوشش چشمه های درد را
از عمق خموش سینه ء خویش
به فریاد آگهی میداد
آفتاب وجودش
در جنگلهای دوردست
و درختان درهم پیچشده
گم میشد
و غروب خاطرش
در پشت کوهساران بلندو
قهوده ای وخاکی
رنگ می باخت
اما شبهایش آه شبهایش
شب های او دریای آرام وعمیقی بود
که بیصدا موجهای افکارش را
به ساحل اندیشه های
شبانه میکشید
اینجا در عمق تاریک وپنهانء شب
گوئی در عمق یک دریا
سکوت دور از هیاهوی روز
خود را باز میافت
خودء درونش را
و افکار او
علفهای روئیده سبز زیر آب بودند
که دریک سبزی ملایم ولطیف
او را آرام میبخشید
او عشق را در عمیق ترین
عمق زندگی جستجو میکرد
نه در دل خاک
در دل کهکشانیا عمق دریای آبی
گوئی ,تن بآب سپرده
دست در دست قطره های آب
به دوردستهای اندیشه آدمی
راه یافته بود
شب ء او
شب دریائی افکاری بود
که در انتهای خویش
به محبتی آرام دهنده
وعشقی عمیق میرسید
دریای خاطر او
حتی در طوفان نیز
میتوانست
عشق را ازاو باز پس گیرد
درعاشقانه های درون او
عشق او دریائی بود
چون مرواریدی در صدف
درعمق دریاها
بسی پنهان ودور از هر نگاه
عشق او
از آن او بود و بس .
17 فروردین 1368
ف . شیدا
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
[ ]
+ نوشته شده در ساعت23:56 توسط شیواااااااااماهیچ
●
این گذر های زمان
انقدر ها که گمان میکردیم
تازه وبکر نبود
قصه تکرا ر همان
قصه دیروز وکسان دگر است
ما فقط بار دگر
روی سن رفته
چو آن بازیگرزندگی را
همه بازی کردیم
تا بدانیم همه , دنیا نیز
گذری بیش نبود
گذری بی برگشت
گه به لبخند وگهی در گریه
گاه افسرده دل وآزرده
گذری بیش نبود
گذری بی برگشت
نه بدان گونه که می باید بود
و گر امروز بپرسند مرا
ثروت و علم کدامین خواهی
خواهمت گفت: بدون تردید
که بدون دل و عشق
زندگی بی معناست
چه به ثروت باشد
چه بدانستن علم
گذر زندگی ماست که بی برگشتی
گر بدون دل عاشق باشد
بس تهی بس خالیست
و به ثروت و علوم
در تهی بودن قلبی خالی
انتهایش به خراب آباد است
ثمری نیست که نیست
گر که بی عشق دلی
در خرابات جهان راه برد
جسم خالی زهمه ایمان را
جسم خالی ز خدای دل ودهر
جسم خالی ز خدای دل را .
ف . شیدا
۱۷ /اردیبهشت/ ۱۳۸۴
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
[ ]
+ نوشته شده در ساعت23:55 توسط شیواااااااااماهیچ
●
آنگاه که طفل شب
بیقرار
درد امان سحر بخواب میرفت
خورشید از پس کوه بلند
به تجلی گاه نور میشتافت
شب را بیادگار سفر شبانه ام
در دفتر مینگاشتم
تا راه شبانه را
بخاطر سپرده باشم
راهی را که از سکوت جاده شب میگذشت
با تمامی احساسات عاشقانه
شب را دوست میدارم
که درخفای سکوت
آرام بود وآرامش میبخشید
و از پرده ء نگاه خویش
نگاه خسته روز را پس میزد
آنگاه که
بیدارء شب را تا عمق هستی
تا عمیق ترین جلوه های شب
می بُرد
و روح را به اندیشه میکشید
اندیشه ای از تولد تا مرگ
همان که مدام می پرسید
هر شب و هرشب
تو کیستی چیستی
از برای چه آمدی
به کجا میروی چگونه میروی
عاطفه را
در کدامین چشمه های جاری احساس
می جوئی
محبت را درچه می بینی
عشق را چه میخوانی
چگونه میخواهی
و واژه هایت
معنای کدامین حرفند
بر شاخسار زندگی چگونه
مرغ دل را آشیان داده ای
چگونه پرواز میدهی
مرغک دل را
آیا حریم دلت مهمان نواز دلی هست
او که جویای عشق ومحبت توباشد
آه آری اندیشه ها
زندگی درگذرخویش
همیشه حقیقت را جویا می شد
در شکل سوالی بزرگ
در نزد دیدگان و چشمانی
که همواره گشوده بود
همیشه در دیدن همیشه
حتی درخواب
و دل نیز می پرسد
تو اینهمه را چگونه جواب میدهی
آه تنها
تنها باید عاشق بود
تا جوابی بر اینهمه داشت
بی عشق
گم کردهء راه ء سرزمینء عمری
بی عشق هر سوالی
بی جواب خواهد بود
اما نه آندم
که شیدای عشقی ُو
سرگشته دل .
ف . شیدا 1368/01/17
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
[ ]
+ نوشته شده در ساعت23:54 توسط شیواااااااااماهیچ
●
خواهم آخر زغمت سر به بیابان بزنم
گردم آشوبی و فریاد ز هجران بزنم
همه آتش شوم و بر دل و بر جان بزنم
شعله ای داغ شوم بر دل گریان بزنم
یا به دریای دلت نقش ز طوفان بزنم
سیل گردم ز درون بر دل ویران بزنم
نی بگیرم بلب و نغمه ء چوپان بزنم
نی زنان اشک برخ سوی توجولان بزنم
تشّری بر خود و بر این دلء حیران بزنم
یا که سدی به ره گریه ء پنهان بزنم
نروم نزد طبیب از سر درمان بزنم
میرم و قلب ترا نقش ز حرمان بزنم
****
تا قدم سوی دلم تند و شتابان بزنی
نه که آهسته قدم مست و خرامان بزنی
دم بدم سر بمن زار و پریشان بزنی
نه که سر برهمه یاران ورقیبان بزنی
مرحمی آوری و بر دل و بر جان بزنی
نه که آتش بدل سوخته اینسان بزنی
نزد من حرف ز بستان و گلستان بزنی
نه که دم از شب تنهائی و هجران بزنی
همچو هدهد شوی و سربه سلیمان بزنی
نه که مرداد مرا سوز زمستان بزنی .
مردادماه
17/5/1362
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
[ ]
+ نوشته شده در ساعت23:53 توسط شیواااااااااماهیچ
●
شاید اگر گفتن ثمری داشت میگفتم
شاید اگر گریستن ثمری داشت می گریستم
شاید اگر گریختن را فایده ای بود میگریختم
اما ایستاده ام
در سکوت بی هیچ اشکی
همواره در همانجای همیشگی
بی آنکه بدانم چه کنم
اسارتم را در دستهای تقدیر
در دستهای بی احساس وبی ترحم سرنوشت
باور کردم
فراموش شدنم را در دیدگان خدا
غریبه شدنم را بادنیا
و نمیدانم با چه کسی تقسیم کنم
احساس غم گرفتهء بودن را
کسی خواهان غم نیست
اندوهت را باز نمیپرسند
اما
اما خندانی روزگارت را
شریک میشوند
من اما آنجا که می بایست
خودبوده باشم نیز
خود نبوده ام
اشعارم بود که میدانست
این همیشه لبخند برلب
خندان نبوده است
تبسم نقاب چهرهء نگفتن بود
تا پنهان کندواژه را
وآنگاه که لبخندی کمرنگ
لب را نوازش میداد
سوال پریشانیم میشد
غمگین نیستی
از سر کنجکاوی فقط : تو آیا اندوهگین نیستی
ــ من !؟ غمگین ؟
هه نه شاد تر ازاین نمیشود بود
و نگاه اشک چشمانم را به تعجیل
قورت می داد
در تبسمی پررنگ بر لبهای سکوت
و باز تبسمی دیگر در ختم کلام
در دزدیدن نگاه
میدانی گاه تبسم نیز
غمگین ترین جوابهاست
اگر هشیار باشی
کاش کسی می پرسید از لبهای سکوت
فریاد کجاست
کاش می پرسید :اینهمه غم چراست
وباز مینشینم به شنیدن در دودلهائی
که سکوت نمیدانست
و لبریز گفتن بود از بی کسی ها
من اما همیشه گوش شنیدنم
بر قلبهای تنهائی
همیشه .
ف. شیدا
آبان 1382
[ ]
+ نوشته شده در ساعت23:53 توسط شیواااااااااماهیچ
●
اینک که فسرده دل و بی پناه مانده ام
گوئی که قلبء خود مرا ز خویش رانده ام
هر شب که تا سحر بی رخ ء یار میگذشت
من بی ترانه نماندم و از عشق خوانده ام
باری دراین قفس همه شب ناله ها بسی است
هر شب به روی سحر دل را کشانده ام
آخر چه سود اینهمه شبها بدون ماه
این قلب ء خسته را زمردن رها نده ام؟!
در بیکرانهء رنجی شبی گذشت
باری هنوز به عشق و به رویا ی تو زنده ام!!
ف . شیدا
جمعه 7 دیماه 1386
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
[ ]
+ نوشته شده در ساعت23:52 توسط شیواااااااااماهیچ
●
قاصدک روز بخیر چه خبر آوردی
آمدی رقص کنان داخل پنجره ام
شادمانی انگار
مدتی میگذرد
انتظاری ز پیام
دل من نیز نداشت
چه خبر آوردی
میتوانی آیابرسانی تو پیامی ز مرا
تک پیامی ز منو عشق و محبت هایم
دوستی های مرا
تو بیا بوسه ء من با خود بر
و سلامی برسان
جای آن نامه که برگشت بمن
و همه نامه ء من پی در پی
و هنوز قطه های اشکم
بر هر آن نامه که برگشت بجاست
برو با عشق بگو :
که بسی دلتنگم
خسته از نامهری
خسته از غمهایم
و دلم سخت شکست
از همه بی مهری
که دلم دید ز دنیا امروز
برو از عشق بپرس
دلِ ِ دیروز کجاست
آنهمه دلهائی که ز عاشق شدنی
شادان بود
که وفائی بدل عاشق داشت
روی چشم خود وبر سینه گذاشت
کو کجا شد دل عاشق امروز
نکند چون دل من تنهائی
نکند از تو جهان دور شده است
نکند از دلها تو خاطر رفتی
عشق را باز بپرس
که اگر او تنهاست
پس کجا خانه ء ماست
برو با عشق بگو
قاصدک زود برو
برو با عشق بگو
خانه ام خانه ء اوست
منو او تنهائیم و بهم همخانه
برو با عشق بگو
تو بیا خانه من
خانه ام خانه ء توست
قاصدک گریه نکن
و مرا نیز ببخش
که ترا غم دادم
قاصدک گریه نکن قاصدک گریه نکن
تو ولی قاصدکم زود برو
برو ای قاصدک زود برو
برو با عشق بگو
که دلم منتظر است
که دلم منتظر است .
ف . شیدا
۱۳۸۲
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
[ ]
+ نوشته شده در ساعت23:51 توسط شیواااااااااماهیچ
●
غافل ز موجودیت هستی بی خبر از غنیمت وجود
در نگاهی همواره بی تفاوت تمسخری بر لب
در نگاهی خنده آمیز نگریستن به روزگار
شادی وشور وخوشی های لحظه را زنــد گــی نامیدن
و در غفلتی زیستن
گناهی ست که در ندانستن های آدمی
غفلت را به آستانه ء در نـادانــی
رهنمون میشود !
وچه بسیارند آنان که در خــود زیســتن را
در طلوع وغروبی شادمانه لـیک بی مـعنا
به شب ء تاریکی ها می سپارند
اما اگر
اگر میدا نست در راه زندگی
ایسـتادن و بیـهوده زیسـتن
در نگاه خــداونـد گـناهی ست نابخـشودنی
آیا باز ز رفتن و جستن خویش باز مانده
و غرقه در روزگار میشد؟!
براسـتی اگر در جــشن شادمانه ها زیســتن
و جـاودانه بـودن نـام خـویـش را
به تــملق این و آن ســپردن
و با مــرگ فــرامـوش شـدن زنــد گــیست
لــعنت بر زنــدگــی
من چــنین نمـیخــواهــم
و می بینــــم آنان که خو یش را گم کرده اند
در زیستنی براستی بیهوده و بی ثمر
جشن شادی گرفته اند بی آنکه بدانند
مرگ در پس کوچه ای که شاید اولین کوچه گذر باشد
ایستاده است
و اینان اما غفلت را به میهمانی خانه ء دل برده اند
و خاطر مرگ را در بیهوده زیستن خندان نموده اند
آخر چه سود که مردن اینان نیز
بمانند عمری که زندگی کردند
همانقدر بیهوده است
که فرقی نداشت باشند یا نباشند
دریغ و درد که اینان به خداوند ره نمی یابند
تا در یابند جستن خویش
رسیدن به خداست
اینان گوئی عمری در مرداب ثابت بودن
بر هستی خنده کردند
غافل زاینکه لبخند ء تمسخرآلود زندگی
برروی اینان عمیق تر از هر خنده ای هر روز
عمق تازه ای میگرفت
و این از خویش بی نصیب
و از دنیا سهم نبرده ای که کاخ آرزویش
مرمر خانه ای میشد که سر برآسمان میکشید
هروز از خدا دورتر
و به هیچ خویش نزدیک تر میشدند
واین نقشآرمانهای او بود و بس
خانه ای بر بلندی یک عمر حقارت
برجی بر تپه ء نادانی
غفلتی به بلندای زمین تا قلب کهکشان
وچه شادند اینان
خوش باشید دنیا به خیال شما از آن شماست
در نگاه خدا از آن کسی که در بیقوله دانائی خویش
بیش از تو زندگی کرد بیشتر آموخت کمتر فخر فروخت
و همیشه صادق بود و نزدیکتر به عرش خدا
امازندگانی برتو خوش باد
که عمربودن تو هر روز در فنا تازه میشود
در بی خبری تو
هر روز ... هر روز ... هر روز .
ف . شیدا
پنجشنبه 1386/09/20
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
[ ]
+ نوشته شده در ساعت23:51 توسط شیواااااااااماهیچ
●
او بود در تمامی وجودم
او که ساحل نجاتم بود
وپناه ره گم کرده گی هایم
در کویر تنهائی
او بود که مرا شناخت
به خنده هایم گریه هایم
با اندوه ها و شب زنده داری هایم
هم او بود که دستم گرفت
تا تنهائیم را با او سرکنم
و اشکهایم را با او روان
دردهایم با او بگویم
و در پناه مهرش آرام بگیرم
چون قوئی در آرامش دریا
در کنارم بود
همیشه در همه وقت درهمه جا
چه آنگاه که صدایش میکردم
چه آن زمان که از فرط غم
به هیچ نمی اندیشیدم
با تمامی آفکارم
حتی به او
اما هرگز تنهایم نمی گذاشت
هرگز بر غمم رضا نبود
زمهر او آموختم
مهربانی را شکیب را
بخشنده گی و داد رسی را
چون همیشگی او
یاوری تنها دلان را
تا شاید راه رستگاریم باشد
ذره ای چو او بودن
بر امیدی که بر او بسته ام
عشقی که براو نهاده ام
و او یــزدانــم بود
خداوندء عشق و محبت .
فرزانه شیدا
۱۳۸۴
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
[ ]
+ نوشته شده در ساعت23:50 توسط شیواااااااااماهیچ
●
در پــس پـرده تــنهائـی مـن قــلبی هــست
که اگـر گــریـه به فــریـاد رســـد
باز امـا به ســکوت
تـن خـود مـیسـوزد
عــشق را حـَُّرمـت آن است
که در خـلوت خـویـش
بر دل عـاشـق و مـعشـوق
شـراری بـزنــد
که در آن سـوخـته دل
مـــعنی عـاشـق بـاشــد
در ســکوتــت بــنویــس
درشــب تـنهائــی
قـلب من عـاشـق بود
قـلب من عـاشـق بود .
ف. شـــیدا
جـمعه ۱۹ / آذر ۱۳۸۶
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
[ ]
+ نوشته شده در ساعت23:49 توسط شیواااااااااماهیچ
●
ای درد ز دست تو و غم بیمارم
من از غم و از درد درون بیزارم
بس کن مبرم تا دم مردن بدروغ
یا دل بُکش ُو یا که رها بگذارم .
ف.شیدا
دوشنبه 12 آذر1386
[ ]
+ نوشته شده در ساعت23:49 توسط شیواااااااااماهیچ
●
اســیرم ... در ســکوت ... در بــودن ... در دیــوارها ...
با تــمامی پنــجره های گــشوده
و در تیــک تـاک لـــحظه ها
در لبـــهای آینـــــه که جــز ســـکوت
هیــچ نمــیدانست ، هیــچ نـمیدانـســـت
و جـــز نــگاه هیچ نمیـگفـت
مــن اما با ســرود ســرد آینـــه
در نام "سکــوت " خیـــره ام
چــه خواهــم گــفت با او نمیــدانــم
چه را می جــویم ؟ نمیـــدانم !!!
با دستـــهای بیــقرار که مبهــوت لمس دیواری ست
ســرد و بی احـــساس
پیــرامــون اتـاق را
حـــس کـرده ام در لحظه های تـماس
درهــای رفــتن ایـمن از گـذر باد
پیــچیده در تارهای تنـــبیدهء " غربت "
چـه بیــرحــــم بر بـــی کسیــم
چــــشم دوخـــته اســـت
گوئی اسیــرم
با تمــامی پنجـــره های گشــوده
در دیواری ســرد
در آئینـــه ای خامــوش و بیصــدا
در درهــای بستـــه
در خـــود آری در خــــود
مرا آزادی بخـــش
ای افــکار غمــدیدهء تنــهائــی
مــن از اینـــجا نیستـــــم ، نیستــــم
مرا در یــاب ای عشــــق
که تــو تنهــا دیـــوار هــا را
آینـــه ها را پنـجـــره ها را
به حـــرف وا خــواهــی داشـت
اگر با نگــاه دل
با قلـــبی سرشــار از محبـــت
به هـر کــجا بنــگری
مــرا دریــاب ای عشــــق
مــرا دریــاب شــایـد
شـایـد کـه آرامـی بگیــرم
شایــد...
ف.شیدا
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
[ ]
+ نوشته شده در ساعت23:48 توسط شیواااااااااماهیچ

