تبليغاتX
 آشیانه ی شعر
آشیانه ی شعر
دیوان اشعار : ف . شیدااااااا
آشیانه ی شعر
نوشته هاي پيشين
لينکدوني
لينکهاي روزانه
طبقه بندي موضوعي
پشتيباني

هر گونه یاداشت از این مجموعه منوط بر کسب اجازه از شاعر می باشد . شیواااااماهیچ

سایت : ف. شیدا
fsheida.com
وبلاگ : شیواااااماهیچ
غربت

 

 

در کوچه های غربت

 

گامهای تنهائیم نیز

 

بیصداست

 

شایه ام نیز از من  درگریز

 

در نور قهرآلوده چراغهای کم سوی کوچه ها

 

بیصدا در راهم

 

خستگی مرا امانی نیست

 

آزرده گیم را نیز

 

و اینجا در لحطه تنهائی

 

گوتی از همیشه تنها ترم

 

از همیشه غم الوده تر

 

خود را نیافته ام تا توانم  باشد

 

از خود گریختن را

 

خود  را نیافته ام

 

تا از خود بگریزم

 

از این من همیشه خاموش

 

خسته از خویشتن

 

گریزی نیست

 

دلم انبار خاطره هاست

 

خوب و بد تلخ و شیرین

 

و همواره نگاهمی بیدارم

 

گوئی خواب گریخته ای سرگردانم

 

بیدارم آنقدر که توان اندیشیدن را  نجویم

 

در خود گم کرده ء خویش

 

و  در سکوت قلم را تا بامداد  درد

 

بر تن سفید کاغذ میکشم

 

شاید ایندو برمن وفا کنند‌

 

و واژه هایم را زندگی بخشـید

 

دیگر بگو از من چه میخواهی

 

چه مانده است که بخواهی

 

من نیز مـحبتم را

 

در عمیق ترین عمق قلبم پنهان کرده ام

 

 تو لایقش نبودی

 

و سرگردان کوچه گردء شبهایم

 

همقدم با ماه

 

بگذار لبخند همیشه ماسیده بر لبهایم را

 

یکبار اما برای همیشه

 

با دستمال مرطوب اشکهایم

 

برای همیشه از لب بزدایم

 

تبسم نیز دروغین کلام لبهایم بود

 

و من دلشکسته ام از تو

 

تو اما چه بی خبری

 

چه بی خبری

 

وآرام در رختخواب  آرامش خویش

 

سکوت را

 

در نفس های ممـتد خواب می شـکنی

 

می شـکنی

 

 و من در خود مـینویــسم

 

اشکهای ناامیدی را بر بغض گلو

 

و قلم زار میزند در تنهائی شب

 

 باز هم تنها  باز هم تنها

 

وقتی و که طوفانی

 

.  درونم را چنگ میزند

 

 

 

ف . شیدا/آبانماه ۱۳۸۲

 

 

 

 

 

تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com

 


[ ]
+
زندگی 1

 

 

 

 

امروز از خاطرم گذشت آن دیروزها

 

 آن یادها که مرا

 

گاه شاد گاه غمگین مینمود

 

زینهمه سفر اینهمه رفتن

 

بسوی هرچه بود

 

و به هرآنچه رسیدم

 

همه را در ترازوی دل نهادم

 

چویای عیار

 

زندگی اخر طلائی ست نایاب

 

پنهان در چشمه دانستنی ها

 

کاش میدانستم اما

 

خداوند براستی چرا

 

با چه نـیتــی

 

بما ارزانی داشته است زندگانی را

 

شاید آنگاه

 

چشمه ء جوشان عمر را

 

جستجوئی دگرباره میکردم

 

آری زنــدگــی طــلاســت

 

و من آنرا ارزان به زندگی نــفروخــته ام

 

عمــرم بود در لــحظه لــحظه ء گــذر .

 

 

آبانماه ۱۳۸۴

 

ف . شـــیدا

 

 

تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com

 


[ ]
+
عشق یقین

 

 

 

 

آبی تر از سـپهر؛  غـمگین تر ا زغـروب

 

ای یـا ر هــمنشین ای هـمزبان خـوب

 

 

ای هـم سـوال مـن ای مــانده درسـکوت

 

با  مـن  بگو   ز عشق  از  بودن  و  ثــبوت

 

 

لفـظ غـریـبه یــست  بـدورد لـحظه ها

 

تـا  آخـرین   کـلام    تـنها   بـگو  :  وفـا

 

 

با  من  غــریبه  است لفـظ ء جـدا شـدن

 

با قــلب عــاشـقی شـب همــصدا شـدن

 

 

هــمواره   با   تـوام  هـمچون    خـود   خــدا

 

همـچون دلـت  کـه بـاز در ســینه مـی طـپد

 

 

در واژه  و  غــزل  او  شـاعــری  کــند

 

مـانـند روح ء تـو درکـو چـه های  شـب

 

 

هــمواره  با توا سـت  قــلبی مـیان  تــب

 

  تـبدار و ســینه سـوز شــیدا  و  بــیقــرار

 

 

در  کـو چه های   شــب    هــمراه    انــتظار

 

آری به هـر قــدم   ؛ با شـب ؛   شـب   ونــیاز

 

 

 هـمـ پای    قـــلب    تـو     دارم      ره     نـماز

 

چــون آیـه هــای عـــشق شــیداترین  شـدم

 

 

در کـو چـه های  شـب عـــشق یقـین شــدم

 

در کـو چـه های  شـب عـــشق یقـین شــدم .

 

 

 

 

ف . شیدا

شنبه 17 آذر

1386

 

 

تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com

 


[ ]
+
او اینگونه نبود

 

 

 

او اینگونه نبود

نه

قصه گوی هزاربارهء

تسلیم های بی نصیب

 تسلیم ختم رفتن

و در بیراهه ها در پی هیچ گشتنی

 در آینه خود نگریستن در

خود باختن خویش در لحظه های سرگردان

در گویائیه 

باشد همین است که هست

نه... او این  نبود  که میدانست

اینگونه نباید بود

او میدانست

از بیراهه ها رفتن  نیز

باز میشد  به راهی رسید

اگر به چنگال مسخ کننده نا امیدی

تن نمی بخشید

و او اینگونه نبود

نه او اینگونه نبود

تسلیم  در چشمانِ

همیشه در جستجوی او

مفهوم گنگ گم شدن بود

در جنگل مخوف تاریکی

اما او اینگونه نبود

خصم غمباره زندگی

گاه به بیراهه اش میکشید

او اما تسلیم نمیشناخت

تا باور کند همین را که هست

او نمیخواست همین همین باشد

نه از آنرو که از لج زندگی

 در پی جوابی باشد نه

او در غرور همیشگیه من  باید ها

تسلیم را به خنده وامیداشت

وباید های درون او

فرصتش نمی بخشید تا

آرا م گیرد در پناه سایه های راحتی

او اینگونه نبود

حتی در فصل گاه بگاه نشستن ها نیز

قلم را برقص اندیشه هائی وامیداشت

که نمیخواستند  آرام بگیرند

در میانه روحی که

تسلیم را برابر مرگ

برادر خود باختگی میدانست

و میرفت حتی در نشسته بودن ها

وجستجو داشت

حتی در بیقراری پاهائی که گاه

می بایست آرام میگرفت

یا در نگاهی که میبایست

 چندی نیز به خواب تن میداد

واو اینگونه نبود

آرامش وخواب نه آنکه حق او نباشد

در وقت او نمی گنجید

آخر حتی در شب نیز بسیار بود

آنچه می بایست جستجو میکرد

و او نه یک ستاره ثابت در آسمان

نه ماه ..و نه خورشید او

که یا برجای بماند یا دور خویش

 و دیگری بگردد

او   خیلی کوچکتر از اینها

او تنها یک پرنده مهاجر بود

حتی فصل کوچ نمیشناخت

برای او رفتن معنائی

 جز رفتن نداشت

وماندن کلامی

جز ایستادن وثابت شدن نمیگفت

او بیهوده گی نشستن

 بر نیمکت پارک راهم

آنگونه رنگ میبخشید

که پیرامونش

 پر میشد از سخنوران نااشنا

وخود اشنایش میشد

هر آنکه را در نگاه گریزان

 چه کنم ها میدید

او نمیتوانست بی تفاوت باشد و سرد

یا مغرور وخود بین

آخر او اینگونه نبود

اینگونه نبود

پنجشنبه 22/9/1386

ف .  شیدا

 

 

 

تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com


[ ]
+
تبسم

 

شاید اگر گفتن ثمری داشت میگفتم

شاید اگر گریستن ثمری داشت می گریستم

شاید اگر گریختن را فایده ای بود میگریختم

اما ایستاده ام

در سکوت بی هیچ اشکی

همواره در همانجای همیشگی

بی آنکه بدانم چه کنم

اسارتم را در دستهای تقدیر

در دستهای بی احساس وبی ترحم سرنوشت

باور کردم

فراموش شدنم را در دیدگان خدا

غریبه شدنم را بادنیا

ونمیدانم با چه کسی تقسیم کنم

احساس غم گرفتهء بودن را

کسی خواهان غم نیست

اندوهت را باز نمیپرسند

اما  اما خندانی روزگارت را

شریک میشوند

من اما آنجا که می بایست

خود بوده باشم نیز

خود   نبوده ام

اشعارم بود که میدانست

این همیشه لبخند بر لب

خندان نبوده  است

 تبسم نقاب چهرهء نگفتن بود

تا پنهان کند واژه را

و آنگاه که لبخندی کمرنگ 

 لب را نوازش میداد

سوال  پریشانیم میشد

غمگین نیستی 

از سر کنجکاوی فقط  تو آیا اندوهگین نیستی

 من ، غمگین؟ 

... هه ... نه... شاد تر ازاین نمیشود بود

و نگاه اشک چشمانم را به تعجیل

قورت می داد

در تبسمی پررنگ بر لبهای سکوت

وباز تبسمی دیگر در ختم کلام

در دزدیدن نگاه

میدانی گاه تبسم نیز

غمگین ترین جوابهاست

اگر هشیار باشی

کاش کسی می پرسید از لبهای سکوت

فریاد کجاست

کاش می پرسید : اینهمه غم چراست

وباز مینشینم به شنیدن در دودلهائی

که سکوت نمیدانست

و لبریز گفتن بود از بی کسی ها

من اما همیشه   گوش شنیدنم

بر قلبهای تنهائی .

ف . شـیدا

آبانماه ۱۳۸۲

 

 

 

 

تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com


[ ]
+
عاشق

 

 

خیره بر این من غمدیده مباش

که تنم سوخته در آتش عشق

در سرشکی غمبار

که در آن سوز همه هجران هاست

وچنان شد که شبی درد آلود

در دمی بس کوتاه

لیک همپایهء یک قرن بلند

تن من سوخت چنان با تعجیل

که بناگه بدمی

همه موهای مرا

رنگ زیبای سپیدی چون برف

رنگ افسرده ء غمها را زد

زنگ سرمای غم و تنهائی

وخدو این گویائیست

بر گذار عمری

که من آنرا یکشب

باد پا  پیمودم  باد پا پیمودم

 لیک آن عاشق دیرین هستم

که جوان سوخت به سوزانی عشق

وفقط در گذر یک شب عشق

رنگ پیری بدل وچهره گرفت

امشب از فرط فراوانی اشک

سخت ازرده ز درد

ایستادم به نماز

در مناجاتی پاک

با خدائی که مرا جان بخشید

و دلم را زغم عشق شکست

و تنم سوخت به آتشکدهء دل دادن

و سخنها دارم

ز دل پرطپش خونباری

که اگر باز طپید

همره هر طپشی

همچنان عاشق وغمبار گریست

با دلی پر فریاد که ز سوز دل خویش

چاره راهی بدر وصل  نداشت

چاره راهی بدل وصل نداشت

و خدا را به مناجات دلی آزرده

التماس الوده باز فریادی داشت

تا که شاید شاید

ز همان عرش بلند

تک نگاهی ز سر مهر کند

بر منء بی کس دلسوخته ای

که بجز یاری او

چشم امید زاین  دنیا بست

از هر آن چیز که امیدی بود

بر دل مردم این دهر غمین

و دگر بار به غم گویم باز

بخدائی که مرا جانی داد

غافل از این من غمدیده مباش

که دلم مُرد از این شدت عشق

که دگر عشق زپایم انداخت

بسکه عاشق هستم بسکه عاشق هستم

ودگر طاقت هجرانم نیست

تو رها گردانم از دلی پر آشوب

از پریشانی دل

که دل از وحشت عاشق مردن

سینه ء غمزده را سوزان کرد...وزپایم انداخت

بیش از این طاقت هجرانم نیست

بیش ازاین بر دل من جانی نیست

و تو خود میدانی

با هر آن یاخته از پیکر خویش

عاشقی ویرانم

یکدل حیرانم

و بگوشم تو بگو که دگر 

هجرت وحرمانی نیست

در پس شعله این عشق

زمستانی نیست

بر دل سوخته ای

که زهجرانش سوخت

لحظه در لحظه هجر

در هرآن ثانیه بودن خویش

لحظه در لحظه درد

و او ای قادر مطلق به جهان

هرگز از عشق جدائی مپسند

که تو خود آگاهی

و تو خود میدانی

طاقت هجر ندارد عاشق

مرگ عاشق بّه از ان هجرانی ست

که در آن همره  هر قطره اشک

روز وشب میمیرد

و بناگاه درون دل من

پر ز نجوائی شد

که مداوم میگفت

تو مرا عاشق باش تو مرا عاشق باش

ودلم یکسره آرام گرفت

که خداوند

مرا فرمان داد

تو مرا عاشق باش

و زغمها بگذر

که اگر معبودیست باید آن من باشم

نه کسی زادهء دستان خودم

نه بیک جسم فنا

که ترا تا بابد میمانم

و ترا

 ترک نخواهم کردن

نه بمانند بشر روی زمین

که فقط راه جدائی داند

وفقط راه شکستن در غم

بر دل عاشق مجنونی که

همچو تو یکسره شیدا باشد

همچو توغرق تمنا باشد

تو مرا عاشق باش

 

1363شانزدهم خرداد

 


[ ]
+
مـعراج تو ... مـعراج مــن ... مـعراج او

 

 

شـکســـتم

در لحـظه لحـظه هائی که زمان

دستهای غـمگین خویش بر من گــشود

وآغـوشی شد بر اشــکهایم

و غــمگینم 

آری چون شــکسته ء غــمناکی

که روزگار را

میـخواسـت به هیـچ بگـیرد و  نـشد

خواسـت بـماند و نـشد

خواسـت بجنـگـد و نـشد

و چــه بسـیار مـرا به هیـچ کـشید

روزگـار در زنـدگانـی   

آنگاه که مـی دیدم ســتاره ها نیز

برای بـودنـم هیــچ نـداشـتـند

و چـه شـرمـگین  می گــریختند

به پـشت ابرهای سـیاه وســفید

در شـبهای بسـیار غمـگین و هـراسناکی

که گوئی پایانی نداشـت

ومن رهــا می کـنم آری رهــا می کـنم

اورا که تـمامی عــشق را

در وجـودش مـیدیــدم

و تـمامـی بـودنـم را

درخواسته های او در آرزوهایش

تا حــسء زنـدگی کـنم در هـر قـدم 

هـر بار هـرگاه

که آرزوئی  راسـرانجام مـیدادم

ولی رهـا کــردم

هــم او را هــم  خود را و بســیارآرزوها را

هـمانند قـطره اشـکهائی که اینـک نیز میچـکد

بر قـلم بر کاغــذ بر زنـدگانـیم

و آه دیــگررسـالت دیروزم  را

پایانی ســت

وبیـش ازاین  خویشتن خویش را

بــپایت نــخواهم ریـخت‌

نه تنـها برای تو که بعد ازاین

بر هـیچکس هـیچکس

امـروز مـی مــیرم  آری در این گـذر

این رفـتناین رهــائی

هـه

این در حـقـیقـت دلــشکستگی

این ازاو گــذشــتن  در خود شــکستن

ورهــائیء  اشـک اشـک اشـک

از  قـفـسی که قـلبم را مــیفشارد

تا نـگاهی که دیـگر

شـوق دیـدن را نیـز  نـمی یـابـد

وچــشم بر قــلم خــیسی ورق را

نقــشی بیــهوده مــیزند

در این از ا و گــذشــتن ها

که گـوئی دایـره تکــرار بود وبـس

که او خـود جــستجوگر غــم بود ُو

درپـیء غمــگــنانه زیــستن

او که عــمری

آه خـــداوندگارا عــمری

نـگاهـم براو بود تا تـنها لبـخندی خـنده ای

گاهگـداری ...  لـبهـای زیـبایش را بـگشایـد

و چه مــیکردم .. چه مــیکردم

برای این لبـخــند این شـادی

و آه چه مـیگریســتم  در دل بر اشــکهایـش

از ســرخی نگاه اشـک آلـودش اما در تــنهائی

در بی خــبری او

خــداوندا آه خــداوندا

چـه آسـان مرا فـــروخت به هــــــــــــــیچ

مــرا که بر آرامـــشش

کـوهـها دریـا ها و اقــیانوس ها را

نه یــکبار که بارها گــذرانده  بودم

باز هم  درتنــهائی اما تنـها برای او

بامــید رســیدن باو و شــادی بخـشیدن دوباره اش

آه

فـروخــت مرا افــسوس مـــرا که مــیدانم

لـحظه لـحظهء  بـودن دیـروزش

بســته بر امـید ء مـن بود

ومــن بودم مـعراج بودنـش

تـمامیت یک اوج درنـگاه زیبـایـش

وشـــکستم او را شــکستم او را

آنــگاه که برای او زنـدگی میـکردم

وشــکست مرا  شــکست مرا

آنگاه که برای او  می جـنگیدم

چون هـــمیشه چون هـــمیشه

وشــکست درونـم را

روحـم را درون و  روحی را که جـز او

نمی شـناخـت

و جـز عــشق لــبخـند و آه شـادی او

هـیچ در ضـمیرء وجــودش مـعنا نـداشـــت

و اکــنون بازمی گــردم باز

از فـراز کـوه دریـا اقـیانـوس ها

گـریه کـنان در زار زار اشـک

تا باور کــنم هــرگز  مــعنا نــداشــت

در نــگاه او بـــودن مــن

عـاشــقانه هایم و خاطـره ها

و هرگز مــن

کسی نبود در درون او هرگزمــن

وجـود نداشت در حقیقت بودن او در زندگــی او

او که گاه مـعراجـم میـخواند

و گاه مـهربانم و گاه

آه

بــگذریــم بــگذریــم

که دنــیا مـحل گــذری بیـش نـــیست

پس دل آه قلـب من اکنون اما

آنـگونه بــگــذر که ســایه نبــاشی

بیــچاره نـباشی و خــود به هــیچ  مـگیری

که  هــستی آنــگاه که هــستی

و آنـگونه  در گـذر که از تـو

گرهــیچ نــماند عـطر حــضورت را

مــانـائی  باشــد

نـه چون امـروز که  چـون رفــتی

فــرامــوش شــدی

گاه نیــز حــتی بــودی

و بازهـم  فــراموش شــدی

و مــانـدنـد آنـان که بـودنــی بیــهوده را

در خــیال خــویش

بر خود ارج نهاده مجــیز خود گــفتند و

بر خویـشتن ضایع   خویش  افــتخار کردند

آنگاه که حضور و وجودی

خــود طلــب بودند و خــود باخــته

چـه بــیزارم از ایــن بــودن و اینــگونه  بودن ها

در مـیان ء مشــتی ابـــلـه که خــود را

هــمه چــیز  وهــمه کـس میـدانــند

و حضورشان اوج   آزار است بــس

آنان که حـرمت انــسانی خــویش باخــته اند

درهیچ  بودن  خویــش

و خـود نیــز حتــی نمی دانــند

چـــقدر حـــقیرند چـــقدر حـــقیرند

و نیــستنــد جز  مشتی خــر

با کــوله بـاری از کـــتاب

در دانـــش فقــیر در عــقل ســاکن 

درخــود پــسند ی ؛ گـم کـرده راه

در روح خالی از معــنویــت انــسانــی

و دراصـل شــیطانی در زمــین 

با مدرکی برای اثبات زورکی آدمـــیت خـویــش

اما فــقط حــیوانی دوپــا

وخــود گــم کرده

درمــادیات بــی ارزش زمــینی

امــا یک پــارچــه ابــله ء خــود گــم کــرده وخــود باخــته

در پول پول پول

اما درحقیقت تــنها آزار دیــگران

و حقــارت واقعــی زمین

بنام انــسان اینان را باید بر داری  آویخت

وسپس بر دل خاک بخشید

حیف‌ء آن خاک . حیف‌ء آن خاک

که خاک هم میدانم در حس حقارت فرو خواهد رفت ...

که چون اینان را مهمان باشددر دل خویش

افـسوس

افــسوس که دنــیا نیز لـبریز شـــد

ازخود فروختگانی دارا در بی سرمایه گی انــسانـیت

افسوس

و امــا حقارت بر تو باد

که تو نیز خــود فــروخته ای بیــش نـبودی

و مــن  نمــیدانســتم نمــیدانســتم

کنون اما مــن در خــشم در خــویــش میــسوزم . میــسوزم

بازهــم برای تو تو

آه افسـوس !!!

 

تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com 

 


[ ]
+
در طپشهای مداوم در باد

 

 

 لحظه هایم جاریست

در طپش های مداوم در باد

وامیدم بدروغ

به هرآن شاخه ی اندوه زده

درشبستان سیاه

به تن خاطره ها می چسبد

وبه شاخ  ء غم واندوه بسی

در درون خودُ و دل می شکند

وسرشکم جاریست

در رگ خاطره ها

ازهمان عشق که زود

شاخه ای گشته و ا فسوس شکست

در طپشهای مداوم در باد

در شبی طوفانی

آه  اما  بنگر

دل من میمیرد

 درد در ساقهء اندوه ء مداوم هرروز

گاه در نیمه شبی

در رگ هستی وقلبم جاریست

عمر من لیک

چه طوفان زده در دامن باد

چه پریشان در دهر

درپی هستی خود میگردد

خاطرم از نم باران نمناک

دیده ام سیل همه بارانی ست

که درون دل من جاری بود

و سکوتم افسوس

در تن لبخندی

باز دردیده ء هر بیخبری

همره ء خنده  وهر شیطنتی

سبزی باغء دل شاعره بود

در نگاهی که درون دل من راه نداشت

آه آری امروز

لحظه هایم جاریست

همچنان روز وشب و هر لحظه

در طپشهای مداوم در باد

خنده وشادی  و هر شیطنتم نیز هنوز

همچنان جاریء لب بوده و چشمانم نیز

همچنان برق مداوم دارد

لیک خالی زحضور روحم

و دگر مانده دلم  لیک چرا

همچنان قلب منونبض وجودم هردم

میطپد باز هنوز

لحظه هایم جاریست در طپشهای مداوم در باد

زندگی طوفانی خاطرم نمناک است

خاطرم نمناک است

فرزانه شیدا

1386سه شنبه 22آبانماه

تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com 

 


[ ]
+
بنویس

 

 

قلمت را بردار

و برای دل شب باز نویس

که اگر خسته نوشتم در شب

از سر غصه ء تاریکی نیست

روزگارم پره نور

دیدگانم بیدار

دل من غمگین است

دل من غمگین است

واگر بیدارم

درگذر از شب و شبها هرشب

کوچه های شب بیدار زده

همدمم خواهد بود

ماه ومهتاب کنار دل من

و به همپائی هر نقطه زنور

 در دل شب زده غمناکم

هم سخن گشته دلم

باشب و کوکب و

 مهتاب و نسیم

آه افسوس ولی

کس دراین خلوت تنهائی شب

همصدا بامن وبا قلبم  نیست

کوچه هم بس تنها

دل من بس غمگین

آسمان گاه بگاه

ابری وتیره وباران زده بامن هم پاست

 لیک افسوس دلم

همچنان غمزده در کوچهء شب

رهگذارء شب غمناک ء دل است

آسمان تنها نیست

گل ز هر شبنم شب

بوسه بخود میگیرد

من ولی باز همان سرگردان

من همان بیدارم

دل من بس تنهاست

دل من بس تنهاست

در هرآن کوچه شب

در هرآن ساعت غمناک گذر

دل من بس تنهاست دل من بس تنهاست

شنبه 19 آبانماه 1386

 

تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com 

 


[ ]
+
نارفیق

 

 

 

 

دوش اشکی به نگه  آمد  و  بر  چهره   چکید

کس در آن لحظه غم ، اشک منه خسته ندید

 

هر  زمان  با دل خود گفتم ومیگویم باز

مشو با هرکه ز ره آمده همصحبت راز

 

تا به کی در کف   پای   دگران   دل   بنهی

تا به کی ساده دل و بی خرد وخام و تهی

 

کی بخود آمده خود را بدهی ارج و بها

همچو   یک بنده  وارسته  آن یکّه خدا

 

تا بکی هر که ز ره آمد , باشد غم تو

اوکه گوید شده همراه تو و همدم تو

 

زهر اندوه به جان دادی و همراه شدی

ز شکستن به رهش دیر  تو  آگاه شدی

 

بی خرد اینهمه سرخوردن از این دهر بس است

نارفیقی  که   ترا   می دهد   این  زهر بس است

 

جز خدا یار دگر هم نشود هم سخنم

جز خدا یار دگر هم نشود هم سخنم

 

 

تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com 

 


[ ]
+

هر گونه یاداشت از این مجموعه منوط بر کسب اجازه از شاعر می باشد
©2007 All rights reserved.

شیواااااااااااماهیچ