●
گذشت روزهای دیروز
هنوز بسوی پنجره نرفته ام
تا روح بخشم نگاهم را به عادت ديرين
بر طبيعت رنگين
دفترم مرا به اسارت کشيده است
حرفهايم نيز
پنجره انگار دلتنگم بود به التماس نگاهم ميکرد
آه گلدان شمعداني پشت پنجره
بسيار تشنه مي نگرد مرا
قهر است گوئي دیگر از لج برايم گل نميدهد
خورشيد بسيار در فشار نهاده او را
ابر نيز نمي بارد
گلدانم تشنه است
گشودم آرام پنجره را...گوئي خنديد
بادي بدرون سرک کشيد
شمعداني برگي تکان داد
گوئي سلام مي داد
آب دادم او را با نوازشي
انگار خوابيد تا در نيمه شبي گلي بروياند
دفترم اما در هم ريخته بود برگهايش
در گردش باد
ثابت مانده بود بر برگي سفيد گوئي در انتظار
نوک قلم چون بوسه اي بر تن ورق
با دستهایم نوشت : ديوانه ام شايد
اما پنجره لب خندان خويش گشوده است
شمعداني ارام و راضي خوابيده است
پرنده آن سوی پنجره پرواز را
جیک جیک کنان میرقص
گشايش خندان پنجره لبخند قلبم بود
انگار سبک شده ام
ديگر تشنه هم نيستم تنها هم نيستم
باد مهمان من است
و اشعارم را ورق ميزند
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
[ ]
+ نوشته شده در ساعت3:25 توسط شیواااااااااماهیچ
●
هنوز قطره های باران را معنی نکرده ام
هنوز بر خیسی برگهای باران زده دست نوازش نکشیده ام
هنوز ابر را ترجمه نکرده ام
اما خیسی گونه های بارانی مرا
برگهای خیس باغ باران زده دل را
ابر غم کشیده عاطفه را
نوازشی باید
نه بدستهای سرکش غم
که بدست تو
کسی باران درونم را هجی نکرد
و من هنوز
هنوز در انتظارم باران زده
ابری غمناک
هنوز
۱۷ بهمن ۱۳۸۵
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
[ ]
+ نوشته شده در ساعت3:23 توسط شیواااااااااماهیچ
●
نه قدرم را تو دانستی
نه من قدر تو دانستم
ولی با رفتن از کويت
به رنج و غصه پيوستم
ندانستم که هجرانت
مرا از پا در اندازد
کنون نوميدم از دنيا
چو رفتی آخر از دستم
دلم خواهد ز عمق دل
بريزم اشک سوزانی
چرا من با چنين شوری
بدين حد بر تو دل بستم
ز درد سينه ميسوزم
ولی با تو زدل گويم
که من در قلب خود جانا
هميشه عاشقت هستم
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
[ ]
+ نوشته شده در ساعت3:22 توسط شیواااااااااماهیچ
●
از همهء روزهای زندگی
در خاطراتم
در درون احساسم
در میان وجودم
تنها ترا یافته ام
و در آغوش پر محبت عشق
فقط به خاطر تو
زیسته ام
خورشید زندگانیم باش
که تاریکی غم را فراموش کنم
و دگر باره در آغوش گرم عشق
بودن را احساس کنم
تو روح احساس منی
بگذار برایت شعر عشق را
زمزمه کنم
و بگذار در کنار تو
چون رود جاری
چون عشق با محبت
چون وفا صادق
و چون عاشق
گرم و پر مهر و عاشقانه
زندگی کنم
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
[ ]
+ نوشته شده در ساعت3:20 توسط شیواااااااااماهیچ
●
هـــمه جــا بـــودم و
هـــر جــا به یه حــالی
از دل جنـــگل سبـــزی
تا رسیـــدنی بــدریــا
از بیــابون تا به صـــحرا
تا رسیـــدن
توی کوچه های شهری
تـــــک و تنــــها
در گـــذر از همـه جــایـــی
هــــمهء جــاهــای دنیـــا
زیر ســـایهء درختــــی
بـــی هدف نـشستــه بر جــا
گاهـــی هــم بــالای ابــــرا
گاهـــی تــوی جـــنگلائی
روی کــــوهـــــها
گاهـی روی دوش خــورشیــد
در غروبــــی تـــوی رویــا
گـــاهی رو بــال پـــرنــده
گــاهی تــو صـــدای پـــرواز
گـــاهی بر دامـــن رودی
که کشیـــده شد
روی خــــاکـــای نـــمنـــاک
بعضی وقتا روی ساقهء چمن ها
گاهی وقتا مثه سنگهای روی خاک
همه جا بودم و هر لحظه تو حالی
گاهی خندون گاهی گریون
گاهی مثل قطره های ریز بارون
گاهی مثل پر رو گودال پر از آب
گاهی مثل دل گنجیشک
که پـــریده از صــــدائی
یا مثه یه بچـــه ای که
با صـــدا پـــریــده از خــواب
همه جا بودم و هر لحظه به حالی
گاهی شبها روی انگشتای پرداره ستاره
یا مثه "مه" توی ابرایی که خالی از غباره
گاهی توی ذره های نـــقر ه ای دل مهتاب
یا به همراهی شبنم روی گـــــلها
که هنوز ندیده آفتـــــــاب
گاهی مثل دل آهــــو
که یه پــاش اسیـــر دامــه
گـــاهـــی هم مثـــه یه لــرزش
که تو گــــریهء صـــدامه
همه جا بودم و هر جا به یه حالي
گاهی دیدم توی دنیــــام
نه یه جنگل نه یه دریاســـت
نه یه کوهه ...نه یه خورشیـــد
نه یه آسمون که حتی
بـــشه از میـــون ابـــراش
یـــه شب مهتـــابی رو دیـــد
نه درختــــی واســـه رفع خــستگیهام
مـــیشه پیـــدا
نه پرنده ای که با پرهای رویا
بشــــه هـــمراهش ســفر کـرد
و رسیـــد بـــالای ابـــرا
آره دیـــدم گاهی دنیــــام
تــوی رویـــا هـــم
زمیــــن و آســـمونــش
پــــــر ابــــره
یــا مثــه بــارون پــائیـــز
که میبـــاره پشـــت هـــم
قــــطره هــای ریـــز
مثــــه چـــشم مــن فقـــط
خیــــسه و نـــمنــاک
بـــوی پــائیــــزه و
بــــوی خیــــسی خـــا ک
دل منــــهم مثه اون
آهــــو که افتـــاده بـــدامــه
با همــــون لـــرزش تـــلخی
که ز گــــریه تــو صــدامه
مثــــه قــــلب
بـــــچه گنـــــجیـــشک
که پریده روی شــاخه از صـــدایی
یا مثــــه بچـــه ای که پـــریده از خــواب
یه دل طپنـــدس و یک دل بــــی تاب
نمیدونم دل شـــاعـــرم گرفته
یا که از دست دلـــم صــــبر که رفتــه
ولــی دنیــام با هر اون چیـــزی که داره
یا هر اون چیز که نـــــداره
مثـــه دنیــای همه یه روز بـــهاره
گاهـــی پائیـــزی و بارونــی میبـــاره
گاهی دل یــک دل آروم و صبـــــوره
گاهی هم یه خستــه دل ،یه بیقـــراره
ولی توی دنیا به هر حالی که بودم
یا بهر جائی که بودم
یــا به هـــر جـــائی که رفتـــم
هـــمه چــی دیـــدم و
هــــر چـــی بود کشیـــدم
هــــمه جــور آدمـــو دیـــدم
و بـــه هـــر جـــا که رسیــــدم
هـــــمه جـــور بـــودم و
هــــر لـــــحظه به حالی
هــــمه جـــا بـــودم و
هر جـــا به یه حــالی
هـــــمه جــا رفتــــــم و
هر لــــحظه به حالـــی
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
[ ]
+ نوشته شده در ساعت3:19 توسط شیواااااااااماهیچ
●
راهی میشوم همراه باد
در خلوت شبی
که دل چتر امید خویش می بندد
و خیس میشود
از اشک نگاه
وسکوت به هق هقی غمناک
تن میدهد
پر میکشم
نه ازآنرو که پرواز را بخاطر سپرده باشم
زآنرو که پروازم
مرگ پرندهء روحم را
به تماشا ننشیند
پر میکشم در
آسمان غروب که رنگ نگاه من است
وپوشیده از ابرهای غمگین
بااو نیز خواهم گفت :
چون برباد رفته ای
با باد آمده ام
مقیم شهر غروب نخواهم بود
آخر خورشیدم غروب کرده است
ورویایم ابریست
از: ف.شیدا مرداد 1386 |
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
[ ]
+ نوشته شده در ساعت3:16 توسط شیواااااااااماهیچ
●
هم دلی میبینم
همدلی را که مرا میخواند
و درون دل من میبیند
و به همراه دل من جاری
تا بدریای محبت ریزد
همدل و همراهی که زمن دور
و بمن نزدیک است
و چه نزدیک باو این دل ماست
می شناسد دل من
گرچه حتی ز نگاهم دور است
گرچه حتی که ندیده ست مرا
لیک انگار دلم همچو کتاب
پیش روی نگهش باز شده ست
و مرا میخواند
و مرا میخواند
غربتم دردی نیست اگر از غصه دوری باشد
غربتم غربت دلهای بسی غمگین است
که مرا یاری آن نیست که یاور باشم
و بدینگونه دلم میبیند که چه دستم کوتاه
و چه درمانده بجا مانده دلم
غربتم غربت نیست گر تو همپای دل من باشی
و به هر روز و شبی تو بخوانی دل ما را از دور
غربتم غربت نیست چونکه یک یاور دیرینه مرا همراه است
یاوری دور از من لیک با دل همراه
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
[ ]
+ نوشته شده در ساعت3:13 توسط شیواااااااااماهیچ
●
مرا تا دل سپردن های یک عاشق ببر با خود
و بگذارم
که سر برسینه ات یکدم بیآسایم
وبا قلبم بگو از اوج پرواز ی بسوی عشق
که هرگز دل نمی ترسد بگیرد اوج پروازی
مرا از عاشقی هرگز هراسی نیست
مرا ترس از دم تقدیر غمگینی ست
که قلب آسمانش را نیابم همچو روح آبی ام
بی تکه های ابر غمناکی
و تنهائی بخواند قصه ء شب را بگوش قلب غمگینم
مرا ترس از شب غمگین تنهائیست
که در آن سوسوی صدها ستاره میدرخشد در کنار ماه
ولی حتی یکی از اینهمه کوکب
برای بخت غمگین دل من نیست
مرا با خود ببر تا آسمان آبی عشقی
که در آن قصهء پروازهای عاشقی ها را
هراس یک قفس یا تیر دشمن نیست
مرا با خود ببر در فصل کوچ مرغک پرواز
که راهش گرچه طولانی
ولی پرواز بالش را نهایت نیست
مگر تا مقصد آن لانه ء عشقی
که هرگز قلب او را بی سبب نشکست
به کنج بودنی آرام
مرا در بیکران عشق خود آنگونه راهی کن
که پروازم فقط تا لانهء عشق تو پروازیست
پر از شوق رسیدنهای دل
در مرز شور واشتیاق با تو بودن ها
دلم لبریز عشقی غرق غوغاهاست
هراس من ولی عشق وتمنا نیست
هراسم بی تو ماندن در غروب کوچ پروازی است
مبادا بی تو پر گیرم به ناچاری
به اوج بیکسی های دلی غمگین
به تنهائی
مرا از عاشقی هرگز هراسی نیست
که دل خود بیکران عشق ورویاهاست
و بگذارم
و بگذارم که در اوج همان پرواز
به پیوندی دگر در تو درآمیزم
به وقت دل سپردن ها
وگر مرغ دلم سر را فرو برده ست
به زیر پال پروازش به غمگینی
ز آنرو نیست که میترسد بگیرد اوج پروازی
مرا از عاشقی هرگز هراسی نیست
که پروازم پر از بال سپید مرغهای
راهی کوچ است
برای پر زدن در آبی پرواز عشقی جاودان
آندم
که هم پرواز بال پر زدنهایم
تو باشی تو.
18/ بهمن ماه1385
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
[ ]
+ نوشته شده در ساعت3:12 توسط شیواااااااااماهیچ
●
از آن عشق پر آوازی که در اين سينه پروردم
چنان کردم پرستاری که گوئی بوده فرزندم
هزاران حيلهء حاسد و ياآن هجر طولانی
به قلبم کی توانسته ببرد با تو پيوندم
همه ياران به گوش من سرود ياس ميخواندند
ولی من دل ز نوميدی چه سر سختانه ميراندم
چو ديدم در حريم غير نبايد نام تو بردن
به هجران نام شيرينت بروی قلب خود کندم!
به نزد ديگران هرگز ، سخن از تو نمی گفتم
به پندار همه آنان دل از عشق تو برکندم
ولی شبها خداوندا نشد بی ياد تو باشم
نشد بی ياد تو يکشب نگاه خسته بربندم
هميشه در دلم بودی بهر شام و بهر صبحی
خداوندا در اين دنيا فقط با ياد تو ماندم
دلم پر بود و من خاموش بــظاهر ، با دلی بی غــم
برای تو به خـــلوتها هميشه اشک افشاندم
در آن جمعی که من بودم همه خواهان هجر ما
چه سان در نزد بدخواهان سرود عشق ميخواندم
دلم هر لحظه خونين شد ز نيرنگ و فريب غيـــر
کنون خوشحالم از اينکه بروی عــــهد خود ماندم
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
[ ]
+ نوشته شده در ساعت3:9 توسط شیواااااااااماهیچ
●
ای دل دل غـــمینم دارم ز تو سوالی
اکنون که مـیرود او ایــدل تو درچه حالی
دانـم ز فـرط غـصه نـآید برون صـدایت
نـتوان زدن بدین غمخود را به بیـخیالی
بهر تســلّــی تو ایـدل چه ناتـوانم
من خود غـریـق ء دردم در غصه و ملالی
ایــدل نــمیتوانم دلــداریت دهـم باز
بر من زسوز گریه نامـانده تک مجالی
از غصــهء صـدایم تـرسـم سـخن بگویم
ترســم ز نالـهء مــن ایـــدل تو هم بـنالـی
آخـر چه سان بـگویم با تو ز این حــقیقت
کـای قـلب نامــرادم مـحکوم بر زوالی
زآنـدم که عــشق آمـد با فـکر فتـحء دلــها
هــرگز نــبوده قصـدش بـخشـیدن وصــالــی
بـخشـیدن وصــالــی
بـخشـیدن وصــالــی
۱۳۶۴
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
[ ]
+ نوشته شده در ساعت3:7 توسط شیواااااااااماهیچ
●
واژه ها گریانند
واژه ها بی تابند
واژه ها حیرانند
واژه ها سرگردان
واژه ها بی سامان
و دلم می پرسد
غمزده شکوه کنان
پس چه شد واژه ی شاد
روح لبخند کجاست ؟!
و دلم می نگرد بر دلها و خود این میداند
که گناه از قلم و دفتر نیست
روح سرگشته انسانی ماست
که به هر واژه ی غم جان بخشید
تا بگرید با بغض یا نشیند درغم
یا که در طعنه بگوید حرفی
تا توانی تو به میل دل خود
نقدو تفسیر کنی
واژه ها واژه ی دیروزی و دیرینه ماست
ومن این میدانم چاره ای باید جست
باید اما دستی بر سر واژه کشید
روح را باز به آغوش گرفت
تا به الفاظ و قلم جانی داد
تا بگوید همه آن حرفی را که بدل جسبیده ست
و دلیل غم ماست
وبرای دل دفترها گفت:
واژه ها می خندند
گر تو خندان باشی
واژه ها مجنونند گر تو عاشق باشی
واژه ها را ز حصار چه کسی کرده رها
واژه ها میمیرند
گر تو ساکت باشی
اسفند ۱۳۸۴
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
[ ]
+ نوشته شده در ساعت3:5 توسط شیواااااااااماهیچ
●
مـــن نیـــازم یـــک نیــاز
گــــرم و ســــــوزان ، پـــــرلهیـب
آتـــــــــش عشــــــــق اســــت
در ایـــــن سینـــــه ام
راه قلبـــــم راه عشــــق
اســـت و امیــــد
گـــــرچه میســــوزم
ســـراپا در شـــــــرار
در مــــحبـت چـــاره
میـــــجویم که بـــاز
نــــــور شمــــــع زنــــدگی
روشـــــــن شود
در پیــــــــش راه
مــــــن نیـــــــازم
یـــــــــک نیـــــــــــاز
سینــــــــــه ام از عشــــــــق
میســـــــــوزد
و بــــاز
حــــاصـــل بـــودن
نـــمیدانــــم کــــــه چیست
گــــر نیـــابم معـــدن
عشـــــق و امـــــــیــد
مـــن نیـــــــازم
یـــک نیــــــــاز
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
[ ]
+ نوشته شده در ساعت3:4 توسط شیواااااااااماهیچ
●
ای نهال تازه روئیده بهاران را تو آوردی
و یا آنکه بهاران رویش باغ بهاری بود
من اما سبزی این زندگی را در بهاران پاس میدارم
من از هر گل که میروید ز هر سبزه
ز هر برگ درختی از بهاران قصه میگویم
و میدانم که هر دل در درون رنگ محبت را بخود دارد
پر از رنگ بهاری پر ز گلشن هاست
تو اما ای نهال تازه روئیده ز قلب خاکی دنیا
نگاهی کن به قلبی که بهاران را
درون خود پذیرا شد که اوهم در درون خود
بسان یک نهال تازه و زیباست
که او در سینه همچون یک بهار تازه میماند
که راز هر شکفتن را چو شوقی تازه میداند
که گوئی هدیه ای از سرزمین سبز خوبی هاست
بهاران آشنا با قلب انسانی ست
که روحی همچو گل دارد و هر باران چشم او
چو باران بهاران پر طراوت پر ز بوی عشق وعطر گلشن و گلها ست
تو ای روئیده از خاک زمین دریاب
که این قصل بهاری فصل سبزعشق و عا شقهاست
که این فصل بهاری رویش عشقی به قلب عاشق دنیاست
به قلب عاشق شیدا بهاران جاودان بر جاست
بهار عاشقي زيباست
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
[ ]
+ نوشته شده در ساعت3:2 توسط شیواااااااااماهیچ
●
نمی شناخت مرا اما چون نگاهم کرد
خندید آرام و ملیح مهربان و گرم
مهربانی در نگاهش جرقه ای زده
بدور نگریست
نمی شناختم او را اما آشنایم بود
با جرقه های مهري
که در نگاهش میدرخشید
و کافی بود مرا
و مرا بس بود اینگونه آشنائی
تا اشنایش باشم
نگاهش با نگاهم سازشی داشت
ایکاش این نگاه دوباره بر میگشت
تا بنگرد نگاهم را
تا گرمی نگاه آتشین و مهربانش
لبخند پاینده بر لبانش
گرمی خورشید روزگارم باشد
و نوازش دهندهء قلب بیقرارم
نگاهش به پاکی نماز بود
و با بی گناهی گل
و به زیبائی گلشن های
پرمحبت عشق
نمی شناختم او را
اما آشنایم بود
گوئی همزبانم بود
بیشتر از هر کس دیگر
اشنائی بس دیرینه بود مرا
که فقط نامش را نمیدانستم
هر که بود چون من بود
نمیدانم
شاید محبت بود نام او
شاید نمیدانم
...
همیشه میتوان عاشق بود
اما ...
هرگز نمی توان "بی عشق" زیست .
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
[ ]
+ نوشته شده در ساعت2:59 توسط شیواااااااااماهیچ
●
نميدانی مگر
که من زنجير از پای واژه ها پاره کرده ام
نميدانی مگر که گرچه کلام را
در کتابخانهء دل به الفبا چيده ام
در باغ انديشه هايم رها ساخته ام
نديده ای مگر کتابهای قصهءای را که
به کودک قلبم داده بودم
از پله های ابری آسمان در پشت ابر های ضخيم
به فرشتگان بخشيده ام
ديگر مرا سخنی نمانده است
فقط نگاهم کن
ار پنجره ء نگاه در نمار خانهء قلب من
هيچکس نا پاکی ره نيافته است
و واژه هايم هرگز گناه نبوده است
مرا بنگر
از پنجرهء نگاه تا هزاران حرفم را دريابی
حرفی را که هرگز نگفتم
جز برای خدا . جز برای خدا .
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
[ ]
+ نوشته شده در ساعت2:56 توسط شیواااااااااماهیچ
●
بخود گفتم دمادم لحظه در لحظه:
نگاهی باز باید سایبان خستگی های دلم باشد
و گوید با دلم سوگند گرم بودنی با عشق
نگاهی باز باید تیره گی های دلم را روشنی بخشد
و یکبار دگر از رویش سبز اهورائی بگوید باز
دلی باید توان و قدرتش باشد
که آتش را بنام زندگی همواره روشن کرده قلبم را بسوزاند
نه اما ازسر اندوه
که تنها از سر گرمای عشقی گرم و جاویدان
نگاهی باز باید سایبان خستگی های دلم باشد
و دیدم ناگهان من دیدگانی گرم و سوزان را
و دلبستم تمام زندگی بر او
و شبهایم چه گرم و وه چه نورانی
تمام آتش این زندگانی را به قلبم داد
کنون میسوزم از آن شعله هردم
به هر روز وشبی همواره پی در پی
و دل میگویدم :خود بوده ای آخر
که آتش را دمادم یاد میکردی
کنون بامن بسوز وباز هم در شعله آتش
به فریاد دلت فرمان بده :
ای دل
بسوز و بازهم خاموش دنیا باش
بسوز و بازهم اشک دل ودیده
ز چشمانت بگیر و باز هم
با خود بگو هردم : زپا هرگز نمی افتم
ولی افسوس ولی افسوس در این شعله ها دیگر
توانی نیست
رهایم کن مرا آخر
که تا گریم بسوز عشق خود همواره بی پروا
رهایم کن که فریادی زنم از عمق این سینه
رهایم کن که من تنها
فقط یک موج فریادم
فقط یک سینه , پر اشکم
فقط یک قلب تنهایم
فقط یک قلب تنهایم
رهایم کن رهایم کن
[ ]
+ نوشته شده در ساعت2:55 توسط شیواااااااااماهیچ
●
دل را روشنی بخش و از ورای آن بنگر
زیبا خواهد بود
دیدنی با امید دیدار زیبائی
بوسه های طبیعت بر تن نرم زندگی
تن نرم آب در اغوش زمین
ریشه های درخت
بوته های سبز
گلهای رنگین
در هم آغوشی خاک
نوازش نسیم بر برگ و گل
بر چهره منو تو
نگاه سبز زمین بر ما
نگاه آبی آسمان بر منو تو
بوسه های باران و برف
بر چهره ها بر زمین
عشق مگر چیست
آغوشی گشوده از محبت در طپش قلبی
طپش قلبی در مهربانی
ستودن
خواستن و عاشقانه زیستن
بخشیدن محبت خویش بی چشمداشتی
ما ستوده زمین و آسمانیم
به حکم خدای عشق!
زندگی بسیار عاشق ما ست
ما اما به ویرانیش کمر بستیم
ما هستی را بی نگاه گذشتیم و رفتیم
اما دیگر بس ناله های غم
دیگر بس شکایتها
ما خود ویرانی همه چیز بوده ایم
در زندگی ، عشق و با هم بودنها
ندیده ام
هیچستان سهراب را
میدانم اما به هیچستان رسیده ایم
در اوج داشتن های همه چیز
ما خود ترانه زندگی را بی صدا کرده ایم
ما خود عشق را رانده ایم
به کوچه های غریب
ما خود نامهربانی را به خانه دل بردیم
تنهائی گذیدیم در خلوتها
سربرآغوش ناامیدی
در کتمان عشق
ما به طواف نمی توانم ها
نمی شود ممکن نیست
عادت کرده ایم
ما بی اعتباری احساس و ناثباتی اندیشه را
آشفتگی روح خویش را
زندگی خواندیم
اما دل را روشنی بخش
و از ورای آن زندگی را بنگر
زیبا خواهد بود
نگاهی ساده در باور آنچه هست
در حقیقت زندگی و عشق
در دیدن تمامی رنگهای زندگی
۱۳۸۵/۲/۱۸سه شنبه
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
[ ]
+ نوشته شده در ساعت2:54 توسط شیواااااااااماهیچ
●
لحظه هايم همه ان خاطره ايست
که در آن نقش تو در سينه من رنگ گرفت
ودلم باتو به آن لحظه رسيد
که دگر در همه زندگيم
نقطه چين هاي نگفتن هايم
به کلامي پر شد
به کلامي که در آن دل ميگفت
دوستت ميدارم
وبدون تو دگر غمگينم
1386/1/12 ف.شيدا
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
[ ]
+ نوشته شده در ساعت2:53 توسط شیواااااااااماهیچ
●
واژه ها از چه چنین گشته دلم
هر سخن در قفس سینه گرفتار شده ست
هر چه خواهم که بگویم از دل
بی سخن میمانم
باز یک حرف بدنبال حروفی دیگر
در درون می چرخد
خیره بر دفتر خود میمانم
حرفها بسیار است لیک خاموشتر از خاموشم
دل سبک نیست به این جمله وآن جمله که
نقشی دارد در درون ذهنم
جای آن حس سبک گشتن و عاری شدن از غم
خالیست
واژه ها در نگهم همچو یک نقاشی ست
زندگاني هم نيز
گرچه سرشار ز رنگ ليک تنها در قاب
نقش يک تصويريست
در سکوتي مبهم
و درون دل من همهمه غوغائیست
لیک لبها به سکوت
دیده حیران و نگه بر هر سو
باز هم چشم نبیند جائی
سر پر اندیشه پر از افکار است
لیک در جمله نمی گیرد شکل
و نمیدانم من به چه سان باید گفت
اینقدر میدانم که بدل رنگ سکوت
باز پررنگ ترین نقاشی ست
وبسی دلگیرم
و بیادم آمد غم دلگیر فروغ
آندمی را که نوشت : من بسی مردن را زندگانی کردم
و دلم را دیدم که همانند فروغ
مانده در حاشیه ها و ز غم دلگیر است
زندگی دورتر از من جاریست
و دلم ميخواهد رنگ پر رنگ سکوت
جاي خود رابدهد به زلالي همان اشعاري
که به نقاشي انديشه من رنگي داد
و دلم زيست به عشق
يکشنبه28خرداد1385
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
[ ]
+ نوشته شده در ساعت2:51 توسط شیواااااااااماهیچ
●
هرگز نشود قلبی بی درد و رها باشد
گر بود چنین قلبی از عقل جدا باشد
آنرا که بوّد روحی غافل نشود از غم
گر روح ندارد او نامش نبّود آدم
گر کودک و گر پیر یست گر مرد و یا یک زن
هر دل به مرام خود دارد غم این برزن
اورا که به غهمایش پیوسته فرو رفته
هر دم به خدای خود رنج وغم دل گفته
آری شب بیداری از یک دل غمدار است
از غصه بسی دلها غمدیده و بیدار است
اینگونه دلی هر شب دستی بدعا دارد
نجوای دلش هر شب ره سوی خدا دارد
در این گذر شبها هر دل که جلا گیرد
در خلوت تنهائی تقوای خدا گیرد
چون آینه ای گردد آن سینه که غمگین است
آن دل که جلا گیرد دلبسته به آئین است
آئین خداوندی هر دردی وغمی پوشد
بینی که بیکباره دل در ره حق کوشد
هرگز نکند مأوا یزدان بدل جاهل
آن دل که خدا دارد خود بوده دلی عاقل
تدبیر خداوند است قلبی چو شود غمناک
دل میشود از تقوا چون چشمه زلال و پاک
دوشنبه 4 دیماه
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
[ ]
+ نوشته شده در ساعت2:48 توسط شیواااااااااماهیچ
●
نـاشنـــــاخته مـــانـــــــده ام
در مســــــیر تــــمامــی رفتـــــــن ها
در غـــــروب بــــی ترانه فـــــردا
در طلـــــوع صبـــــح ابــری و بارانــــی
و تنـــــها دلـــم میــــدانســـــت
بـــــی نصیــــب میــــــروم
بـــی آرزو بـــــی امیــــــد
در جــــاده هـــای مـــه آلــود ’ تــردیــد
التــــــماســــــم را
خــش خــش بــرگـــــهای پــائیـــزی
بــــــی صــــــدا میـــــکــــــرد
در زیـــــر پـــاهــــــایـــــم
کـــه بــــی هـــــدف میــــرفـــــت
بـــه کـــــــجا روانـــــم مــــــن
جـــویبـــار غـــم آلـــوده’ اشــــکم نیـــز
نــــمیـــــدانـــد
مــــن امــا روشــــنائی
نـــور خــــداونــد
را جــــستجـــو مـــــیکنـــــم
بــا تمــــامـــی تــار و پــــودم
و اگـــرچــه ســــــرگـــــردان
راه مــــی پیـــــــما یـــــم
میـــــدانم
بیـــــراهه نـخـــواهد بـــــود
جــــستجـــوی راه خـــــــــدا
راهـــــی را که در آن
بــدور از تـــمامــی نیـــرنــگها
در یــاس
از پنـــاه بـــردن بــه آدمـــی
یکــروز روشنـــائی خـواهد یافـــت
از بـــرکت امیـــد بــه خــداونـدی
کـــه رهـــایم نمـــی ســازد
در بی کســـی ها
و آنــــروز
دیــــر نـــخواهـــد بــــود
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
[ ]
+ نوشته شده در ساعت2:45 توسط شیواااااااااماهیچ
●
نازنينـــا ناز کــــم کن که اگر ناز کنــــی
با هـــميــن ناز مرا خانه برانداز کنــی
تو مـــگر مطربی ای ناز نــگار دل من ؟!
که هـر آندم بدلــم تازه نوا ساز کنــی ؟!
چـــون روم از بر تو باز به نازم خـــوانـی
چونـــکه آيم به برت شيطنت آغاز کنـی
چون شنيدی که نياز آورد اين غمزه و ناز
اين کنی تا بدلم جای خودت باز کنی ؟؟!!
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
[ ]
+ نوشته شده در ساعت2:44 توسط شیواااااااااماهیچ
●
دوش اشکی به نگه آمد وبر چهره چکید
کس در آن خلوت غم اشک منه خسته ندید
هر زمان با دل خود گفتم ومیگویم باز
مشو با هرکه ز ره آمده همصحبت راز
تا به کی در کف پای دگران دل بنهی
تا به کی ساده دل و بی خرد وخام وتهی
کی بخود آمده خود را بدهی ارج و بها
همچو یک بنده وارسته آن یکّه خدا
تا بکی هر که ز ره آمد , باشد غم تو
او که گوید شده همراه تو وهمدم تو
زهر اندوه به جان دادی و همراه شدی
ز شکستن به رهش دیر تو آگاه شدی
بی خرد اینهمه سرخوردن از این دهر بس است
نارفیقی که ترا میدهد این زهر بس است
جز خدا یار دگر هم نشود هم سخنم
آن خدا یاور فرزانه ءشیدا که : منم
شنبه 2 دي1385
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
[ ]
+ نوشته شده در ساعت2:43 توسط شیواااااااااماهیچ
●
مــيدونم به روز مـيری اين دلو تنها مــيزاری
رو دل شکسته ام تو عاقبت پا مـيزازی
ميــدونم يه روز ميری با قلب خالی از وفا
عاشـق بيـچاره تو تو دنيـا تنها مــيزاری
ميدونم قلب تو هم جائی نداره واسه من
ميری و واسه دلم فقط یه رویا میزاری
میدونم خستــه میشی از منو از مهر و وفا
میریو قــصه مونو مثل مــعما مــیزار ی
امروز از دلــت میگی بیخبر از فردای ما
وقتی فــرد ا برسه هزار تا ؛اما؛ مـیزاری
مــیسازی تو رویاها فرداهای خوب و قشنگ
امــروز از دلت بگو ... فردا منو جا میزاری
میدونم فردا که شد منو فراموش میکنی
بیا راستشو بگو ؛ منو تو تنها میزاری ؟!
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
[ ]
+ نوشته شده در ساعت2:40 توسط شیواااااااااماهیچ
●
کاشکی نـــگات بتـــونه حـرف دلـو بــخونه
مـــن با تمام قــلبــــم دیونتـــــم دیـــــونه
همـــیشه با تو بـــودن، تــــموم آرزومــه
مــیخوام که با تو باشـــم ای بهترین بـــهونه
به قـــلب عاشق من تو معنی امــــیدی
تو با نگاه گـــرمت به من زندگی میـــدی
تـــوئی بـــهانــه مــن برای زنــده بــودن
توئی که این دلم رو به عاشقی کشیدی
نزار خــدا جدائی مـــا رو ز هم بـگیــره
نـــزار خــــدا که قـــلبم بدون اون بــمیـره
آه ای خدای دلها که عشـــقو آفریـــدی
توئی که نور عـشقو به قـلب من دمـیدی
هـمیشه عـاشق هستم همیشه عاشــقونه
بزار خــــدای دلــــها عشــقم بـرام بـــمونه
بــدون تـو عـــزیزم هــــمه زنـدگـی درده
منــو نـــگاه نــازت یه پـا دیــونه کــــرده
زندگی رو نـمیخوام اگر که بی تــو بـاشــه
اگــر کـه چــرخ دنیـــا بــکام دل نـگرده
نـــزار خـــدا بـــهارم خـزون غــم بـبینــه
بــدون اون بــهارم خـزونی سـرد و زرده
آه ای خدای دلـها که عشـــقو آفر یـــدی
توئی که نور عشــقو به قلب من دمـیدی
نزار خــدا جدائی مـــا رو ز هم بـگیــره
نـــزار خــــدا که قـــلبم بدون اون بـمیـره
همیشه عاشق هستم همیشه عاشقونه
بــزار خـــدای دلـــها عشــــقم برام بمونه
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
[ ]
+ نوشته شده در ساعت2:37 توسط شیواااااااااماهیچ
●
رفـــیــــــق مّـــی ناب و پـــیـــمانه ام
که ویــران دلــی مســت و دیـــوانه ام
پــرســـتم بـــدنیــــا دو چـــــیزی و آن
شــب مـــستی و کـــــنج مـــیخانه ام
که مــستــانه گر گریــه ها سر دهـم
غـریــــبانه چون ســر به پایــم نــهــم
کســی را در آن دم بــمن کـار نیسـت
گــر حتــی که میخــانه ریـزم بهــم
به میخـانـه گر اشـک چشـمم چــکیــد
به عــرش خــــدا گــر نــفیــرم رسیــد
"عجـب" بر کسی کنج مـیخانه نیـست
"که غـــم هر یکی را به اینـجا کــشیـد"
هــر آن یک غــمی را بدل حــافــظنــد
که رو ســوی مــــیخانه ها می نــهند
چـــو لــب را تــوانی به گــفتــن نبــود
بیـــک جــا رونــد و شــــرابی خورنــد
به مـــیخانه آید ز هــر ســوی شــهــر
کســی را که دنــــیا ز او کرده قـهــر
حکایــت در ایــن مخفــل مّی خـــوران
هـزاران حدیثــی ســت از جــور دهــر
اگـــرچه بهــــم غـــیر و بیـــــگانــه اند
رفــــیقــان جــانــی به مــــیخانـه اند
چـه درد همه مّی پـرستان یـکیســت
رفـــیـق غــم و یار پیــمانــه انــد!!!
چــو آنــــان مــنم از جــهان رانــــده ام
اســــیر غــم و رنــــج و درمـــانده ام
چـــــو از پا فـــــــتادم بـــراه ســـــفر
رفـیــقان بــرفـــتنــد و مــن مانـــده ام
کـــنون کـــنج مــیخانه با مّی خـوران
شـــکایـت کـــنم مــــن ز جـور زمـان
به رویــم فــشانـم سرشکــی ز دل
ز چـشمم شــوداشـک غلطان روان
مـــرا کنـــج مـــــــیخانه و جـام مّـی
شـــرابــی چــــشیــدن به آوای نـی
مـرا گـــــفتگو با دل و یار و دوســت
و حتی نشــــــستن کـمی نـزد وی
بـــوّد کافــی و جــان رهـا مــــیشود
دلــم از غــم خـود جــدا مـــــیشود
که بیــــگانـه در کنـــج مـــیخانه ها
به گـریان دلــم همصــدا مــیشــود
ز هـــمدرد خـود گــریـه پنــهان چـرا؟!
به لــب بستنــم سینــه ویــران چـرا؟!
کـنـم گـریه ها کــــنج مــــیخانه ها
جلـو گیری از چـشـم گـــریان چـرا؟!
فـرو گـرخـورم اشک دیرین چه سـود؟!
به مـستــی بـبایــد غــم دل گشــود
به مستــی چـه آسـان شــود زندگـی
شــراب و مّـــی و بـاده بایـد ســتـود!!!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت2:35 توسط شیواااااااااماهیچ
●
در ميان منو تو شايد فاصله هاست شايد کوها شايد درياها
اما ميان دلهايمان
هيچ نخواهد بود مگر عشق
اين پيوند جاودانه دوست داشتن
ديگر هرگز دوري را حس نخواهيم کرد اندم که بادل باهميم
دوستت دارم شيرين ترين دليل بودن
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
[ ]
+ نوشته شده در ساعت2:34 توسط شیواااااااااماهیچ
●
ميروم با گريه ها دريا بسازم
در قمار زندگی جانم ببازم
ميروم سير از همه عمر و جوانی
بی تو بايد تا ابد در غم گدازم
ميروم ويران کنم اين زندگی را
تا دگر با بی وفائی ها نسازم
ميروم در هجر تو تنهای تنها
من چگونه با غم هجرت بسازم؟!
ميروم تنها بميرم در غم دل
اينچنين پنهان کنم درد و نيازم
ميروم آواز خوانان در دل شب
تا که در صحرا نوای غم نوازم
ميروم با عشق تو صحرا به صحرا
با خدا گويم فقط از درد و رازم
ميروم سوی خدا زيرا که منهم
بندهء غمگين آن بنده نوازم
ميروم شايد بگيرد دست ما را
او فقط آگه بّود از سوز و سازم
ميروم ويران کنم اين سرنوشتم
تا اميدم را به نوميدی نبازم
ميروم رنجيده از نيش رفيقان
من وفای اين رفيقان را بنازم !!
ميروم يا جان دهم در راه عشقم
يا به ديدارت رسم ای دلنوازم
ميروم اما وفادارم به عشقت
در جهان تنها توئی محبوب نازم
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
[ ]
+ نوشته شده در ساعت2:32 توسط شیواااااااااماهیچ
●
میخواستم سر بر سینه آبی آسمان بگذارم
وزار بگریم
دور بود
میخواستم بر موجهای پرتلاطم دریای آبی بنویسم
آرام نمیگرفت
میخواستم بر نوک پرنده آبی رویام
نغمه ها بگذارم
پرواز کرد و رفت
سینه ترا یافته ام آبی تر از آسمان دریا رویا
بگذار سر برسینه تو
بگریم وبنویسم نغمه رویائی عشقم را
سرشار از زلالی چشمه روحی
که تنها عاشق توست
با من بگو تا کجا میتوان بر سینه تو تکیه کرد
که عاشقانه میخواهمت
۱۵ بهمن ۱۳۸۵
[ ]
+ نوشته شده در ساعت2:27 توسط شیواااااااااماهیچ
●
چه آسان میدود اشکم دوباره روی این گونه
چه سهل وساده مبرقصد
چنین اشکی به غمهایم
و من در دامن غمها
چه آزرده چه غمگینم
چه چیزی را در این دنیای وانفسا
آز آن سینه میبینم
که اینسان در سکوت بی سرانجامم
نه شادم بلکه غمگینم
چه میخواهم از این دنیا که سهل وساده هر قلبی
بدستی ظاهرآ خالی
دلم را میدرد با گفته های خویش
ومیبینم که دست خالیش پر بود
زخنجرهای نامردی
چه آسان میشود قلبی درید
و بر سر یک سفره شامی را
به شکر یک شب دیگر سپاسی گفت
ویکبار دگر سررا بروی بالشی از پر
نهاد وباز هم خوابیدو فردائی دگررا دید
خداوندا کجائی
آخر از این غصه ها مُردم
مرا دیگر توانی نیست
دلم را چون همیشه یارو یاور باش
مرا بار دگر همراه وهمره باش
نه اشکم را دگر پایان دهی از غم
نه روحم را رها سازی ز بودنها
چه سان باید بگویم خسته ام از بازی دنیا
رهایم کن مرا ازجاودانه موج غم بودن
رهایم کن مرا از اینهمه رویای بی فردا
سکوتم را تو بشکن تا بگیرم روح آرامی
مرا آرامشی باید خداوندا
چه سان گویم بدرگاهت
نمیخواهم دگر من لحظه ای دیدار فردا را
نمیخواهم دگر من لحظه ای دیدار فردا را
دوباره باز دلتنگم دوباره باز غمگینم
دوباره باز بیدارمممم
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
[ ]
+ نوشته شده در ساعت2:26 توسط شیواااااااااماهیچ
●
باران اشکـهایم از آسـمان
باریده بارها بـدریـای قلـــب من
طـوفـان ولی نبود بدیـای سینــه ام
آرام بود دل و همـواره در سکــوت
مــوجـی ز ساحــل قلبــم گــذر نداشت
با آنکه قـلب من آرا مشـی نداشــت
با آنکــه توده توده ابرهای سیـاه
همــواره تیره می نمود
آسمـان سینــه را
آرام بود دل و همــواره در سکــوت
مـو جـی ز ساحــل قلبــم گذر نکــرد
بارها دیــده ام که دریا و ساحل ابــری
مو جها ی فــراوان به سینــه داشــت
با ابـر و بـاد به طــوفـان خود رسیــد
و بــاز
مو ج در موج دیگری
در پی خـــو یـش میگذاشــت
بغــض ســکوت مــن اما نمـی شکسـت
مــوجــی ز ساحــل قلبــم گــذر نـداشـت
ترسم کـه سینــه باز
در بیــصدائـی سکـوت
و یـــران کنــد مـرا
ز نـا گفتــه های خـویـش
یـا غـرق گـردم و دریـای دل مــرا
بـی مـوج کشــاند به انــدرو ن خویــش
تــرســم کــه باز هـم بر لبــان مــن
امــواج حــرفهای ناگفتــه گــم شـود
تـرسـم که باز باران اشــک مـن
در آبــی دریای قلبــم نهـان شـود
تــرسم که باز آبــی دریای سینــه ام
بـی مــوج باشد و همــواره در سکــوت
بغض سکــوت مـن اما نمی شکســت
مــو جــی ز سـاحـل قلبــم گـذر نداشـت
مــوجـــی ز ساحــل قلبــم گــذر نکــرد
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
[ ]
+ نوشته شده در ساعت2:20 توسط شیواااااااااماهیچ
●
آخـــر ای شـــب از چه رو باز آمــدی بــهر عــذاب ؟
کی رود چشمان عاشق درشب هجران به خواب ؟
با کـــدامین قـــلب آرامـی بــخــوابم رآنــکه باز
دل پریشــان اســت و من آشــفته و دیــده پرآب
دیــــده ام بر هـــم نـمی آید مــرا آرام بــــخش
جرعه ای از جام خوشبختی بر این ناکام بــخش
ای شب از این زنــدگی سـیرم که با انـدوه و درد
خــواب و آرام مـــرا برد و دلـــم بیــچاره کــرد
هر شــبی سوز دگر بر قلب غــمگین هــدیه داد
دیده دریائــی شــد و بر سینــه مــانده آه سـرد
وقـــت فـریادم ز مــن تاب و تــوانم را گــرفــت
با ســـکـوت شـب زمن داد و فــغانم را گـرفـت
وه چــه مـــیدانی که دل در این سکـوت جانــفزا
با چـه دردی دل فـــرو خـورده صـدای گـــریه را
آن زمــانی را کــه باید با فــغانــی گـریه کـرد
در ســکـوت شـب بـمن رو آورد ، شـــبها چرا؟!
در خــموشی اشــک می ریـزم ز قــلبی بیـقرار
چـون نمی خــواهم شـــود انـدوه قـلبم آشـکار
جــز هـمان آهـی که می آیــد ز لــبهایــم بــرون
بر نمی خیـــزد صــدائی از دل لــبریز خـــــون
در هــجوم غـصه و افــکار شــب آیـم به جــان
تا رســـم از فــرط گـریـه تا به سر حــد جــنون
لـحظــه های شـب مـرا دیــگر شده آزار جـان
گوئــیا شــب بســته زنــجیری به پاهای زمـان
قــلب ناکامــم چو دلــبسته به عــشقی سالها
ســوی رویای وصــالی می گــشاید بالـــها
بال و پر چـــون میزند مـرغ دلم در اوج عــشـق
تـــیر هــجران مــیخـورد در اوج آن آمـــالها!
با ز مــی افــتد فـرو در ورطـهء خاموش غـم
با زمـــی بینــم که دل راهــی ندارد تا عــدم
آه ازین عـشق که جـانم را ز بودن خـسته کرد
مرغک قـلب مرا چـون مرغـکی پر بــسته کرد
آه از ایــن رویــای درد آگــین پیــوند و امـــید
مرگ دل را مردنی پر رنج و بس آهـستــه کـرد
کـاش ره جــویم به راه دیــگری سوی افــــق
ره گــشایم در حــریم شـادی و رویـا و شـوق
[ ]
+ نوشته شده در ساعت2:19 توسط شیواااااااااماهیچ
●
من :دستم رو ...روميکنم اما برای آخرين بار!!!
سلام ( دستم رو... رو می کنم اما برای آخرین بار)
یه توضیحاتی لازم بود داده بشه:
در پست قبلی سخن از این بود که
مطالب خیلی بلنده ودوستی نوشت که از همه چی گفتی الا
انرژی هسته ای که یه بار توی بلاگفا هم نوشتم
شادی هم مثه... انرژی هسته ای حق مسلم ماست
آمریکا هم یه جوری خودش معلم ماست
(اونوقت میگه شما نباید داشته باشید
اما چرا من یکدفعه سبک طنز رو هم در میون حرفام بکار
بردم دلیلی داشت که نمیخواستم رو کنم ...اما بعد پیش خودم
گفتم چرا شاید حتی دونستن این دلیل هم خودش یه خط و مشی
جدید رو در ذهن هابوجود بیاره ودیگران هم ازش استفاده ببرن
بخصوص اونهائی که مدام با چهره ای جدی صحبتهای خشکی
رو شروع میکنن وکم کم باعث بی حوصلگی مخاطب خودشون
میشن ودرعین حال انسان روزانه سعی میکنه که چیزی جدیدتر
یاد بگیره
ویا لااقل از گفته ها وشنیده های روزانه برداشتی برای زندگیش
داشته باشه حتی اگه این منبع رادیو یا تلوزیون باشه!!!
من البته شعر طنز زیاد دارم که برای رادیو میگفتم
اما هدفم از در آمیختن طنز ومطالب مهم ؛ روشی بود که در
دبستان ومدرسه واکثر جاهائی که هدف آموزشه یا رسوندن
متنی برای داشتن توجه شنونده ازش بهره میگیرن!!!
یادمه در دانشکده وقتی استاد میومد
ساعتی رو کوک میکرد و بروی میز میزاشت و میگفت:
از این لحظه تا دقیقا من نیمساعت صحبت میکنم وبعد کارم تمومه
سوالی اگر داشتید بعد این نیمساعت بپرسید وشروع میکرد به
صحبت ودر لابلای سخن گاه طنزی بکار میبرد
چراکه چهره خواب آلود دانشجوها وگاه خمیازه های زیززیرکی رو
می دید واین حس رو درک میکرد که خیلی بیش از حد جو جدی
شده وحوصله ها داره سرمیره وتوجه به مطالب کم شده!
ومردم رفتن تو فکر بدهی های سر ماهشون!!!
در نتیجه روش ء گاه جدی گاه طنز درلابلای اینها همیشه
روشی بوده که با این خستگی رو با خنده ای برطرف میکردن
ومجدد بقیه درس خونده میشد ویکهو دقیقا بدون یه ثانیه اینور
اونورحرفش تموم میشدومیگفت :تموم شد
وهمزمان بااون زنگ ساعت روی میزصدا میکرد
بدون اینکه یه بارم باین ساعت نگاه کرده باشه
وهمیشه تعجب میکردم وباخودم میگفتم ..حتما استاد تو خونه اش
این ساعت رو کوک میکنه وجلو آینه هی تمرین میکنه که از
نیمساعت یا گاه یه ساعت اونور تر نره
اما آدمیه دیگه چطور میتونه بدون یه نگاه بساعت حتی یه کلمه
اضافه تر نگه وبموقع زنگ بخوره
وتازه بکدفعه میگفت خوب دوستان من از صفحهء یک تا صفحه
دویست رو بهتون درس دادم
و در دبستان وراهنمائی هم به همین شکله
یکی دوبار در کلاس درس دخترم دعوت شده بودیم
برای دیدن طریقه درس دادن به بچه ها تا بدونیم
به چه فرمی معلمین در کلاس درس با بچه هامون کار میکنن و
روششون رو بدونیم ودیدم که وسط درس ریاضی ..
خانم معلم گیتاری از زیر میزش آورد
بیرون وبه بچه ها گفت :آماده اید ...وهمه باهم با آهنگ
شروع بخوندن شعری کردن که جدول ضرب رو یاد میداد
وخانم معلمم گیتاری میزد وباهاشون میخوند
(کنسرت بود یا کلاس اینو خودتون انتخاب کنید
و بعد از اون در دنباله درس ریاضی گاه بطور کامل
جو رو عوض میکرد وبچه هارو
به خنده میآوردودر برنامه خانه ومدرسه توضیح دادن بهترین
طریقه آموزش تلفیق جدّیدت وطنز وآهنگ هستش
برام خیلی جالب بود چراکه براستی با آماری که اون سال گرفته
بودن (واز اون ببعد هم ادامه دادن) متوجه شدن که معلمائی که
بیشتر بچه هارو به حالت شاد به کلاس میکشیدن با بچه های
باهوشتری روبرو شدن با نمرات خوب دقیقا همون بچه هائی
که تا دیروزبه زور میومدن سر کلاس!
و خوب ایهنم راه جلب بچه بازیگوش بود
همیشه در مدرسه برای همه بچه ها مجانی کلاس کمکی
یا کلاس مشق میزارن تا هرکسی کمک میخواد از این
ساعات استفاده کنه و اجباری هم نبود اما یکی از اونها
بچه خودم بود که ترجیح میداد توی کلاس با حضور معلم
بمونه و مشق هاشو بنویسه و همراه با دوستاش باشه!
نمیدونم اما اگر آدم پای صحبت بچه خودش بشینه آدم متوجه
میشه که بچه ها هم منطقهای قشنگی دارن وگاهی خیلی هم
درست فکر میکنن که بتعث دلرمی والدین میشه!
وهرگزجمعه وشنبه ویکشنبه که از بعداظهر جمعه تعطیلات
اخر هفته شروع میشه نه تنها مشق ودرسی بهشون نمیدادن
بلکه از والدین تقاضا میکردن که حتی اگه بچه ضعیف هست
تعطیلات آخر هفته رو بزارین تعطیل باشه وآسوده باشن
چون این مشکل ماست به بچه شما کمک کنیم
واگه شما میدونید یا حس مینکنید در چیزی ضعیفه
بما فقط اطلاع بدید خودمون بدون اینکه اون بفهمه که
سفارش شده روی اون بیشتر کار میکنیم
والبته تا دبیرستان هم قبولی یا ردی ندارن ودر هر درسی
ضعیف باشن باز هم یه کلاس میرن بالا و سال بعد معلم روی
ضعفهاشون بیشتر کار میکنه
این روش نه تنها موثر بوده بلکه پدرومادر که اینجا هم مثه
ایران تمام روز سرکار هستن دیگه مشکل اینکه :
آی بچه جان درس ومشقت رو بیار ببینم
یا کارکردن با بچه در درس رو باون شکل نداره!
مگر اینکه بچه هامون یه چیزی رو یاد نگرفته باشه و برای حلش
در طول شب نیا ز ب ه کمک داشته باشه ومعلمی در کار نباشه!
که اونوقت بیش از یک ساعت اجازه نداریم روی بچه خودمون
کار کنیم !!مثلا بچه ماست!!!
*دستور مدرسه که تاجائیکه بچه خسته نشه!
*چنون بقیه اش به عهده معلمه و شما فشار نیارین و بیشتر از
یکساعت نباشه!!!
*زودترم خسته شد یا شدید ولش کنید!!!
*چون ما نمیخوایم بچه از درس فراری بشه!!!
اگه سیستم درست نبود اینهمه بچه تحصیل کرده توی
* یک میلیون ونیم * جمعیت نروژ نبود... بود؟؟؟؟
اما هست
حتی در خونه ء شخص خودش با فرزندان خودش !
متوجه میشه که باید بگه :آفرین
وسیستم رو قبول داشته باشه ! وکارائی ونتیجه رو
نادیده نگیره!
خوب بچه ای که کلا تن بدرس نمیده همه جای دنیا هست
*اما هرگز اینو نمیگن که این بچه با اون بچه فرقی داره*
*چون هردو دارای مغز مشابه بهم هستن*
و بعضی از بچه ها فقط بعلت بازیگوشی نمیخوان هیچی بشنون
وهمش اینجورین
ودر فرداها پشیمون میشن وجالبیش اینه که توی کل مردمان اینجا
یهو یک نفر از کمبود آدم
هم خواننده س هم هنرپیشه س
هم گاهی میاد اخبار میگه
یهو یه ُپروگرام روانشناسی رو میچرخونه
فردا با لباس ورزشی توی دو میدانی هم داره میدوه
آشپزیشم بد نیست!!!
بستنی هم خوب میفروشه!!!
دیگه آدم چی بگه
وخلاصه مطلب این بودکه من طنز و دیگر مطالب رو
باهم مخلوط کردم تا خواننده ومخاطبم با خستگی از
وبلاگم بیرون نره
ودر اینکه خودمم پرچونه ام شکی نیست
برای همین هم شده مجبورم از خودم دفاع کنم دیگه
تا بگم خانومها وآقایون محترم ..من رو حساب داشتم کار میکردم
و میکردم
خوب بیشتر شما رو خسته نمیکنم وبا شعری ختم کلامهای بسیار
شیرینم رو
راستی مگه من اسلحه گذاشتم رو شقیقه شما
وگفتم حتما باید بخونید وگرنه....
نه والا هر کسی دوست داره بخونه.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت2:6 توسط شیواااااااااماهیچ
●
من در این خاطره پرواز دمادم شده ام
لیک هر کس بر هم همچو قفس میگردد
تا به پایان ببرد پروازم .
ف.شیدا
پنجشنبه شانزدهم فروردین ماه
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
[ ]
+ نوشته شده در ساعت2:3 توسط شیواااااااااماهیچ
●
در مملکت عشق به ويرانه رهی نيست
ويرانی عشاق چو آبادی قلب است
يکتا دل غمگين ز رهايی چه برد سود
در عشق اسيری " بهّ از آزادی است
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
[ ]
+ نوشته شده در ساعت1:53 توسط شیواااااااااماهیچ
●
بخواه از عشق معجونی, کند درد و غمی را , کم
من از عشقی نمینالم ! دگر در خامُشی رفتم
دگر بلبل نمیگردم , کنون یک سینه پر آهم
دگر این روز و شبها را به اشک دیده میبینم
میان پرده ء اشکی گذر دارد دلم هردم
مپرس از من چه میگوئی , سکوتم بّه ز فریاد است
میان ماندن و رفتن , گهی همچون پر کاهم
سکوتم گریه ها دارد و فریادی پر از بغضم
مرا اینگونه میخواهد زمان و مردم و عالم
ف.شیدا
شنبه 25 آذر1385
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
[ ]
+ نوشته شده در ساعت1:49 توسط شیواااااااااماهیچ
●
دلی در کنج سینه
باز فریادی دگر دارد
دوباره میخزد روحم
به خلوتگاه اشعارم
دوباره اشک تبداری بروی گونه مینالد
ورنگ آبی آن آسمان سینه را
افسوس
دوباره ابرهای تیره ای
گیرد در آغوشش
گهی بارانی شبهای تبداریست
که از اوج بهشتی
ناگهان سر میخورد در قعر
سوزان جهنم ها
وگه باخود دلم گوید
مرا اینجا چه کاری باشد آخر
با همه اهریمن
دنیای مظلومی
که بی شک میشناسد
بنده خوب وبد خود را
جهنم جای این دل نیست
ولی گویا جهنم
بر زمین من سرایم شد
وفانی بودنش گوئی
برای بودن من لااقل
تا بی نهایت راه می پیوید
و بر دل هم گریزی نیست
جهنم را سرای بودن خود دیدن
ودرسینه هرروزی
بپای بی گناهی ها به آتش
دل بسوزاند بنام زندگی هرروز
بسوزاند بنام زندگی هرروز
ودر شبها
به کنج خلوت شعری
در آن آتش سراپاسوزد و
با خودبگوید باز
سرای عاشقی را سوختنهای بسی باید
بسوز ایدل که تو ویرانه ء یک شعله از آتش
میان این جهنم هستی و برتو گریزی نیست
که اینجا مهد آتشها
ندارد نام دیگر جز همان
بودن
بدنیائی که نامش زندگانی بود
سرایش معبد آتش
بسوز ای دل
و دیگر شکوه را بس کن
که دنیا هم جهنم خانه ای
در زنده بودن هاست
خدایم خود دهد یاری
که سوزان همین دنیا اگر بودم
مرا در آسمانها مهربان باشد
که او تک واژه شیرین این دنیاست
یگانه واژه ایمان
یگانه مظهر امید این قلبی
که گر سوزان همی سر کرد
نگاهش را توان برگرفتن نیست
زدرگاه محبتهای یزدانش
توکل برهمان او میکند این دل
اگرچه بسته در میدان آتشهاست
خدایم را نمیجویم
چو او هم در دلم همواره پا برجاست .
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
[ ]
+ نوشته شده در ساعت1:47 توسط شیواااااااااماهیچ
●
من به خود بد کردم بتو وزندگی و دنیا نیز
همه اشعار مرا
رنگ اندوه و غمی تیره نمود
همه ابیات گریست همه دلها خون شد
ودگر آینه هم برق نزد
نه میان چشمم
نه در این کنج منو خلوت شعر
نه دراین خانه کوچک که من انرا روزی
آشیان شب شعرم خواندم
بیخبر بود دلم
« در همینجا که منو دل هستیم مهد عشق است وامید»
اگراز خود بدمی
با همه بودن خویش
شاد وراضی باشم
ما ز خود دلگیریم
آری از بودن خویش
بی خبر زآنکه همه دنیا نیز مرکز بودن ماست
در همینجا که کنون دل به طپش مشغول است
مرکز عشق منم مرکز مهر توئی
مرکز بودن و هستی و جهان در دل ماست
وچه غاقل به گذار همه روز
به گذار همه شب
اشکها از نگه و گونه چکید
جای خندیدن و شادی کردن
وه چه غاقل بودم
وه چه غافل هستیم
کائنات و همه هستی ، بودن
همه از آن من است
زندگانی هم نیز
و من اما در غم سر به آغوش همان شعر نهادم که مرا
تا ته حنگل بودن میبرد بی هرآن تدبیری
بی هر آن آئینی
و من اما به چه سرگشتگی و غمناکی
همهء عمر هراسان بودم
که حقیقت به کجا پنهان است
معنی ابر چه بود
روشنی های تن روز زچیست
راز این بودن چیست
ای خدا راز همه هستی وبودن که منم
ای تو از خویش فراموش شده
راز این بودن و هستی توهم نیز توئی
کائناتی که مرا مینگرد
به صدای دل من خوش بوده ست
و چقدر اشک ز این دل به نگاهم ره یافت
و ز چشمم جوشید
وای بر من که نمیدانستم کائناتی که مرا میخواند
به همان خنده و تک لبخندم
میتواند همه آرامش یک دنیا را
در درون دل من جای دهد
اگر این دل میخواست
اگر اوهم به من و زندگیم رحمی داشت
اگر اوهم به همه روزو شب و در همه وقت
سرزنش ها بمن و حس منو عشق نمیکرد کمی
وه چه میشد اگر او هم میدید
که همین عشق در این سرخی او
بی گنه بود و به اندازه خویش
در نهایت جا داشت
و من از سرزنشش ترسیدم
که چرا غمزده عاشق بودم
عشق من زندگیم بود ولی
دل زاین فاجعه ها در دم گوشم میگفت
که چه سان بود و چه سان بشکستیم
بی خبر بود دلم
که ز این خرده و صد ریزه ء افتاده بخاک
یک دل پاکتری نیست بجا
آه ای دل دریاب
همه مرکز این دهر منم
همه مرکز این دهر توئی
زندگی مال من است
زنده بودن هم نیز
اگر از خود بخودم برگردم
و خدای دل شادم باشم
و زخود هم راضی
زندگی مال من است
ف.شیدا
سوم شهریور 1385جمعه
با الهام از:کتاب« شفای زندگی»
نوشته: لوئیز هی , ترجمه گیتی خوشدل
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
[ ]
+ نوشته شده در ساعت1:46 توسط شیواااااااااماهیچ
●
تو که گفتی که منو دوسم داری
پس چرا اشکمو هی در میاری
واسه چی میون حرفامون یهو
می پری پا روی قلبم میزاری
معنی عاشقیتم دسم اومد
دق آوردن انگاری نمونه شه
جُون تو اگه نخوای کنار بیای
می زارم میرم برای همیشه
گفته باشم که دیگه فردا نگی
بی وفا بود و سرکارم گذاشت
منو بازیچه عشقی کرد و رفت
از اول یذره هم دوسم نداشت
نه گلم این دل ما اینکاره نیست
پای عاشقی تا آخر می مونه
حتی وقتی پای پرواز نباشی
تو قفس برای قلبت می خونه
نه عزیز توی مرام عاشقی
همراهت میام تموم جاده رو
هفتا شهر رو اگه ٬ عطار ٬ دوری زد
ما می ایم باهات تموم دنیا رو
جون تو اینا همش حقیقته
باهاتم یذره شوخی ندارم
تو بزن برو اگه تموم راه
نیامو یوقت تو راه کم بیارم
پای عاشقی اگه میون بیاد
نمی گم حرفی که مردش نباشم
زیر سنگم که بری باهات میام
بخدا هر چی میگم خودم پاشم
نیاد اون روزی که نالوطی بشم
غیرتم با کسی شوخی نداره
گرچه چاکر شماست این دل ما
پاش بیافته اشکتم در میاره
پس دیگه برای من افه نیا
جون تو نه حس دارم نه حالشو
اگه با اینهمه حرف بازم میری
قربونت ! نوکرتم ! بزن برو
حاجیتم ناز کش خوبی نمیشه
که بخواد ناز شما رو بکشه
ندارم مرامشو این رقمی
یا برو یا که بمون تا همیشه
اول دیماه۱۳۸۵
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
[ ]
+ نوشته شده در ساعت1:44 توسط شیواااااااااماهیچ
●
در خانه تنهائی اسیرم
با تمامی پنجره های گشوده
و در تیــک تـاک لـــحظه ها
با لبـــهای آینـــــه
که جــز ســـکوت
هیچ نمیدانست و جـــز نــگاه
من اما با سرود سرد آینـــه
در نام سکــوت خیـــره ام
چــه خواهــم گــفت با او
نمیــدانــم
چه را می جــویم
نمیـــدانم
با دستـــهای بیــقرار
که مبهــوت لمس دیوار ی ست
ســرد و بی احـــساس
پیــرامــون اتـاق را
حـــس کـرده ام در احطه های تـماس
درهــار رفــتن ایـمن از گـذر باد
پیــچیده در تارهای تنـــبیدهء غربت
چـه بیــرحــــم
بر بـــی کسیــم
چــــشم دوخـــته اســـت
گوئی اسیــرم
با تمــامی پنجـــره های گشــوده
در دیواری ســرد
در آئینـــه ای خامــوش و بیصــدا
در درهــای بستـــه
در خـــود آری در خــــود
مرا آزادی بخـــش
ای افــکار غمــدیدهء تنــهائــی
مــن از اینـــجا نیستـــــم
مـــن از اینـــجا نیستــــم
مرا در یــاب ای عشــــق
که تــو تنهــا
دیـــوار هــا را آینـــه ها را
پنجـــره ها را
به حـــرف وا خــواهــی داشـت
اگر با نگــاه دل
با قلـــبی سرشــار از محبـــت
به هـر کــجا بنــگری
مــرا دریــاب ای عشــــق
مـــرا دریـــاب
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
[ ]
+ نوشته شده در ساعت1:32 توسط شیواااااااااماهیچ
●
مرا آزاد کن
ای دردرون خویش زندانی
دلم را هم رها کن در شب پرواز
وبگذارم بحال خود
دمی در آبی این سرزمین این دهر
بحال خود پرو بالی زنم
در بیکران عشق
مرا بس در قفس
همواره رویای رهائی ها
درون این قفس حتی
برای پر گشودن هم ندارم جا
رهایم کن
توای همواره در زندان بسر برده
چه میدانی توآخر
لذت وشوق پریدن را
تو در زندان روح خود
همیشه در قفس بودی
من اما آسمانم را
برای پرگشودن دوست میدارم
چه آن قلبی که میداند ره پرواز
به کنج یک قفس
آرامشی هرگز نمی گیرد
که روح آسمانی
تا همیشه فکر پرواز است
مرا دیگر رهایم کن
وبگذارم که پر گیرم
بر آن گسترده آبی یک پرواز
یکشنبه ۱۱ شهریور۱۳۸۶
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
[ ]
+ نوشته شده در ساعت1:31 توسط شیواااااااااماهیچ
●
امشب از هر شب دیگر قلبم
نقش دلتنگی وبی تابی را
بیشتردر دل من
می گرید
امشب این ساحل دل
موج اندوه شب طوفان را
پرتلاطم بدل وساحل دل باز دهد
ومن اما غمناک
موج در موج فقط میگریم
و بسی دلتنگم
خبری از شب آرامم نیست
و دلم می پرسد
آسمانی که بدل ساحل آرامش بود
از چه رو ابری و تاریک شده ست
ماه تابان شب عشق کجاست
تا دگر باره به تصویر رخش
سینه را نورانی
وبه موجی ارام
بر رخش بوسه زنم
ماه تابان شب عشق کجاست
وه که بی او چقدر دلتنگم
01/10/1385جمعه
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
[ ]
+ نوشته شده در ساعت4:5 توسط شیواااااااااماهیچ
●
بوسه هام براي تو خنده هام براي تو
گريه هام براي تو گريه هام براي تو
حالا از خودم ميپرسم تو چقدر مال مني؟
دل من بهم ميگه نخواستناشم مال تو
تو دیگه مال مني فقط براي دل من
همهء لذت بودن با صفاشم مال تو
پای عاشقی نشستن همه شب به انتظار
دل من شکوه نکن رنج ُو غماش مال تو
اون تو رویا توی خوابه تو بیاد اون بشین
نقش رویا رو کشیدن توی رویاش مال تو
تاب دوری رو ندارم دل میگه غصه نخور
اون صدا و خنده هاش با رنگ چشماش مال تو
انقدر دوست دارم که سينه فرياد مي کشه
اين دلو عشق و محبت با خداشم مال تو
تو فقط براي من باش تا ابد اسير تم
زندگيم حتی نفس , روز و شبهاشم مال تو
خودتو ازم نگير من ديگه طاقت ندارم
اين دل و هر طپش وُ حتي صداشم مال تو
ميدونم دل کندن از تو کار من نيست ميدونم
انتخاب رفتن تا به کجاشم مال تو
منکه تا تهش میام تا ته راه عاشقی
انتخاب رفتن تا ته راشم مال تو
واسه من عشق تو هم با تو وبی تو نداره
حالا تا آخر بودن همه دنيام مال تو
هر چی تو زندگی دارم میزارم به پای تو
زندگیمو نفسو شبهام و روزام مال تو
همه دنيام مال تو همه دنيام مال تو
زندگیمو نفسو شبهام و روزام مال تو
همه دنيام مال تو همه دنيام مال تو
همه دنيام مال تو همه دنيام مال تو
1385/8/15آبان ماه
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
[ ]
+ نوشته شده در ساعت4:3 توسط شیواااااااااماهیچ
●
ما تو بازی زمونه
همه بازيگر نقشيم
گاهی با يه قلب عاشق
توی دنيا ميدرخشيم
منم از نور نگاهت
دل به عاشقی سپردم
گرچه اين بازی عشقو
تو نگاه تو نبردم
منکه تو شطرنج عشقت
گاهی ماتم گاهي گيشم
از تو بازی عشقت
بخدا خسته نميشم
من ميخوام واسه هميشه
دلتو بدست بيارم
گرچه اينو خوب ميدونم
مهره ي خوبی ندارم
کاش ميشد بهم ميگفتی
ما رو تنها نميزاری
يا ميگفتی توی قلبت
واسه ما هم جائی داری
اما من بپای عشقت
دلمو وسط ميزارم
ثروتم عشقه و جز دل
تحفه ای ديگه ندارم
توی خونه های شطرنج
با دل عاشق اسيرم
تا تو هستی توی بازی
من از اين بازی نميرم
من ميخوام واسه هميشه
دلتو بدست بيارم
حاليمه آره ميدونم
مهره ي خوبی ندارم
بازی اين زندگی رو
اگه دل شکسته باختم
ولی با تو و واسه تو
هميشه سوختمو ساختم
حالا تا هر جا که ميخوای
تو برو منم باهاتم
دل سپردهء محبت
يار خوب و با وفاتم
تا ته جاده ي رفتن
در کنار تو ميمونم
ترو واسه زنده بودن
طپش دلم ميدونم
من میخوام واسه هميشه
دلتو بدست بيارم
آره حالیمه ميدونم
مهره ي خوبی ندارم
ما که پای تو نشستيم
ديگه بيوفائی بسه
بس نبود همينکه اين دل
پای عشق تو شکسته
ميدونم چه عشقی کردی
وقتی قلبمو شکستی
ديدی تو اشک چشامو
حتی چشماتو نبستی
منکه بازی رو نباختم
گرچه داغونمو خسته
برو خوش باش که دل من
هنوزم بپات نشسته
[ ]
+ نوشته شده در ساعت3:58 توسط شیواااااااااماهیچ
●
درصداي باران يا صداي باد
در خش خش برگها تا کاغذي رها در هوا
در صداي رود يا نواي موج
در چهچهه مرغ هاي بهاري
يا در همهمه هائي کوچه وخيابان
آنچه همه در پي آنيم صداي زندگيست
مانده ام با کدامين نوا در کدامين صدا
و تا کجا مي شود دلخوش بود
مانده ام در کشاکش بودن
دلم را در کدامين خرابه پنهان کنم
تا درناله هاي پر طپش قلبم
از پا نيافتم
و باز بشنوم نواي زندگي را
که دوراست از صداي دل
دورتر ازمن و حتي بودنم
بر جاي مانده ام فرو رفته در خويش
مانده در سکوتي دردآور بسته لب در آروزي سخن
چگونه تاب آورم زيستن را
آه ... غم هر روز چون پيچکي در دلم مي پيچد
نفس تنگ ميشود بيقراري دلم را لرزان ميکند
بي تاب ميشوم
و ميخواهم در صداي باد در صدائي از زندگي
خود را فراموش کنم
تو چه ميداني چقدر سخت است
در دور دست آه کشيدن
و بي هيچ رسيدني راه پوئيدن
وباز هيچ...هيچ ...هيچ
ايکاش اينگونه نبود
جمعه، 14 ارديبهشت، 1386
[ ]
+ نوشته شده در ساعت3:56 توسط شیواااااااااماهیچ
●
همچو نقشي بود رويائي آن لحظه ء پيوند
چون ابريرنگ گرفته از خورشيد
در گرگ وميش غروب
نقشي بود رويائي
بمانند شعله اي برخاسته از دريا
نقش بسته در آسمان آبي
در جاودانگي عشقي
که بر آن قسم خورديم
تا هميشه وفادار
باقي بماند
نقشي بود رويائي
اما تا جاودانه
نقش بسته بر قلبي همواره عاشق
در جاودانگي پيوند
...
تنهائي را فراموش بايد کرد
زماني که عشق
جاودانه ميگردد
ف.شيدا1386 فروردين18
تهیه و تنظیم اشعار : ف . شیدا...شیواااااماهیچ www.mahich.blogfa.com
[ ]
+ نوشته شده در ساعت3:53 توسط شیواااااااااماهیچ
●
در سینه من ناله بفریاد رسیده
اشکی دگر ا ز دیده غمدیده چکیده
هر خنده به قلبم به غم وگریه در آمیخت
اندوه بسی را دل افسرده کشیده
هر روز مرا صد گذر از شهر هیاهوست
این قلب غمین جز همه آشوب چه دیده
جان وتن وروحم همه آزرده ز اینججاست
از شدت غم دل به یکی گوشه خزیده
در دیده مرا هر طرفی مثل قفس شد
حتی نفس راحت از این سینه بریده
باید گذری کردو از این شهر برون رفت
